به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائی حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکی جهل دربیای تا روشنائی حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائی حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکی جهل دربیای تا روشنائی حقیقت خودشو بهت نشون بده

أبان بن أبی عیاش از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت: از سلمان فارسی شنیدم که می گفت: وقتی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت و مردم آنچه می خواستند انجام دادند، ابوبکر و عمر و ابو عبیدة بن حرّاج پیش انصار رفته و با دلایل حضرت علی(ع) با آنان مخاصمه کرده و آن ها را مغلوب ساختند و گفتند: ای گروه انصار، قریش بر أمر خلافت از شما مستحق ترند، زیرا رسول خدا(ص) از قریش است و مهاجرین از شما بهترند، چرا که خداوند در کتابش آنان را نام برده و به آنان فضیلت داده و رسول خدا(ص) در مورد آنان فرموده: «ائمه از قریش هستند».

سلمان گفت: من به نزد حضرت علی(ع) رفتم در حالی که او مشغول غسل رسول خدا(ص) بود، رسول خدا(ص) به حضرت على(ع) وصیت کرده بود که کسی غیر از او، آن حضرت(ص) را غسل ندهد و حضرت علی(ع) پرسیده بود: «چه کسی مرا در این کار یاری می کند؟»؛ پیامبر اکرم(ص) فرموده بود: «جبرئیل(ع)».

بنابراین حضرت على(ع) غسل هیچ عضوی را اراده نمی کرد، مگر آنکه برایش می گرداندند. هنگامی که حضرت علی(ع) غسل و حنوط و تکفین پیامبراکرم(ص) را به پایان برد، من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را به کنار بدن مطهّر رسول خدا(ص) وارد کرد و آنگاه خودش جلو ایستاد و ما در پشت سر او صف کشیدیم و بر پیامبراکرم(ص) نماز خواندیم.

در این حال عایشه در اتاق بود، ولی چیزی نمی دانست و خداوند بینایی او را گرفته بود. سپس حضرت على(ع) ده تن از مهاجرین و ده تن از انصار را وارد کرد. آنان همینطور وارد می شدند و دعا می کردند و خارج می شدند تا اینکه از مهاجر و انصار کسی باقی نماند مگر اینکه به این صورت بر پیامبراکرم(ص) نماز خواندیم.

سلمان فارسی می گوید: هنگامی که حضرت علی(ع)، رسول خدا(ص) را غسل می داد، از کاری که مردم کرده بودند به او خبر دادم و گفتم: هم اکنون ابوبکر بر منبر رسول خدا(ص) نشسته و مردم راضی نمی شوند که با یک دست با او بیعت کنند، برای همین همه آنان با هر دو دست چپ و راستشان با او بیعت می کنند.

حضرت على(ع) فرمودند: «ای سلمان، آیا اولین کسی را که بر منبر رسول خدا(ص) با او بیعت کرد، شناختی؟»

عرض کردم: نه، ولی او را در ظلّه بنی ساعده وقتی که انصار مغلوب شدند، دیدم، و اولین کسی که با ابوبکر بیعت کرد مغیرة بن شعبه بود و بعد از او بشیر بن سعید و بعد ابو عبیدة بن جرّاح و بعد عمر بن خطّاب و بعد سالم مولى أبی حذیفه و معاذ بن جبل.

حضرت على(ع) فرمود: در مورد این ها از تو سؤال نکردم، بگو ببینم می دانی هنگامی که ابوبکر از منبر بالا می رفت، اولین کسی که بیعت کرد چه کسی بود؟

عرض کردم: نه، ولی پیرمردی را دیدم که از شدت پیری بر عصایش تکیه کرده بود و بر پیشانی اش اثر سجده ای بود که به شدت پینه بسته بود. او اولین نفری بود که از منبر بالا رفت و در حالی که گریه می کرد، گفت: شکر خدایی را که مرا زنده نگه داشت تا تو را در این مقام ببینم. دستت را باز کن. ابوبکر دستش را باز کرد و او با ابوبکر دست بیعت داد، سپس گفت: امروز روزی مانند روز آدم(ع) است، آنگاه از منبر پایین آمده و از مسجد خارج شد. حضرت على(ع) فرمود: ای سلمان آیا فهمیدی او که بود؟

عرض کردم: نه، ولی از سخنان او ناراحت شدم، گویی رحلت رسول خدا(ص) را به تمسخر گرفته بود.

حضرت على(ع) فرمود: او ابلیس بود، همانا رسول خدا(ص) به من خبر داده که ابلیس و رؤسای اصحابش، هنگام منصوب شدن من به دست رسول خدا(ص) و به امر خداوند در روز غدیر خم حاضر و شاهد بوده اند و دیدند که رسول خدا(ص) به مردم فرمود: من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختیارترم و به آنان امر فرمود که حاضران این موضوع را به غائبان برسانند.

در این هنگام شیاطین و رؤسای اصحاب ابلیس رو به ابلیس کرده و گفتند: همانا این امت، امتی بخشیده شده و محافظت شده هستند و نه تو و نه ما راهی بر آنان نداریم، چرا که پناهگاه و امام آنان بعد از پیامبرشان به آنان معرفی شده و ابلیس دلتنگ و محزون رفت.

پیشگویی پیامبراکرمd از وقایع ظلّه بنی ساعده

حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) فرمود: رسول خدا(ص) به من خبر داد و فرمود: مردم بعد از اینکه به حق ما و دلایل ما استدلال کردند، با ابوبکر در ظلّه بنی ساعدہ بیعت می کنند و سپس به مسجد می روند و در آنجا اولین نفری که بالای منبرِ من با ابوبکر بیعت می کند، ابلیس است که به صورت پیر مردی سالخورده و جا افتاده پس از بیعت چنین و چنان می گوید، آنگاه از مسجد خارج می شود و شیاطین و اصحاب دیگرش در حالی که در مقابل او به سجده افتاده اند، گرد او را می گیرند و می گویند: ای آقا وای بزرگ ما! این تو بودی که آدم(ع) را از بهشت بیرون بردی.

ابلیس می گوید: کدام امت را سراغ دارید که بعد از پیامبرش گمراه نشده باشد؟ هان، آیا گمان کرده اید که در مقابل این امت برای من راهی نیست. پس چگونه دیدید مرا زمانی که این کار را با آنان کردم و آنان آنچه را که خدا و رسول خدا(ص) به عنوان طاعت الهی به آن امر فرموده بود، رها کردند. و این مصداق قول خداوند متعال است که می فرماید:

«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَریقاً مِنَ الْمُؤْمِنینَ؛ و ابلیس، گمان خود را به آنان درست نشان داد و جز گروهی از مؤمنان همه از او اطاعت کردند.»[1]

نصرت طلبی آل عبا از اهل بدر

سلمان می گوید: هنگامی که شب فرا رسید، حضرت علی(ع)، حضرت زهرا(س) را بر چهارپایی سوار نمود و دست حسن(ع) و حسین(ع) را گرفت و احدی از اهل بدر و مهاجر و انصار باقی نماند، مگر آن که به در خانه هایشان رفت و حق خود را به آنان یادآوری نمود و آنان را به یاری خویش فراخواند و جز چهل و چهار نفر کسی به او جواب مثبت نداد.

حضرت على(ع) به آن چهل و چهار نفر فرمود: فردا صبح با سر های تراشیده و در حالی که سلاح به همراه دارند برای بیعت با او تا سر حد مرگ به نزدش بروند.

صبح که فرا رسید هیچکدام از آنان به عهد خود وفا نکردند، جز چهار نفر. سلیم می گوید: به سلمان گفتم: آن چهار نفر که بودند؟ سلمان گفت: من و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام. شبِ بعد نیز حضرت علی(ع) به سراغ آنان رفت و سوگندشان داد.

آنها گفتند: فردا صبح نزدت خواهیم آمد، ولی هیچکس جز ما چهار نفر نیامد. شب سوم نیز حضرت علی(ع) نزد آنان رفت و باز جز ما چهار نفر کسی نزد او نیامد. وقتی حضرت علی(ع) بد عهدی و بی وفائی آنان را دید، خانه نشینی اختیار کرد و به جمع آوری و تنظیم قرآن روی آورد و تا وقتی قرآن را که قبلاً در اوراق و چوب و کاغذ نوشته شده بود، یک جا جمع نکرد از خانه اش بیرون نیامد.

هنگامی که حضرت علی(ع) قرآن را جمع کرده و با دست خویش شأن نزول و تأویل و تفسیر آن و نیز ناسخ و منسوخ آن را می نوشت، ابوبکر کسی را نزد او فرستاد تا از خانه بیرون بیاید و با وی بیعت کند، حضرت علی(ع) فرستاده او را با این جواب باز گرداند: من مشغول گردآوری قرآن هستم و نزد خود سوگند یاد کرده ام تا کار تألیف و جمع آوری قرآن را به پایان نبرده ام عبایی بر دوش نیاندازم، مگر برای نماز.

پس چند روز او را رها کردند و آن حضرت(ع) قرآن را در یک پارچه جمع کرده و آن را مهر کرد. سپس از خانه خارج شد و به سوی مردم که به همراه ابوبکر در مسجدِ رسول خدا(ص) جمع شده بودند، رفت و با بلند ترین صدایی که داشت فرمود: ای مردم از زمانی که رسول خدا(ص) وفات نمود و من او را غسل دادم، پیوسته مشغول گردآوری قرآن بودم تا اینکه تمام آن را در همین پارچه واحد جمع کردم.

هیچ آیه ای را خداوند متعال بر پیامبراکرم(ص) نازل نکرده مگر اینکه آن را جمع کردم و در این کتاب آیه ای نیست مگر آن که رسول خدا(ص) آن را برایم قرائت فرموده و تأویل آن را به من آموخت. آنگاه به مردم فرمود: این ها را گفتم تا فردا نگویید که ما از این مسئله غافل بوده ایم و در روز قیامت نگویید که من شما را به یاری خویش نخواندم و حق خود را به یاد شما نیاوردم و شما را به کتاب خدا از ابتدا تا انتهایش دعوت نکردم.

عمر به علی(ع) گفت: آنچه از قرآن نزد ما هست ما را از آنچه تو به سویش می خوانی کفایت می کند.

پس از این سخنان، حضرت علی(ع) وارد خانه اش شد. عمر به ابوبکر گفت: کسی را نزد علی(ع) بفرست که او باید بیعت کند، زیرا تا او بیعت نکرده ما چیزی را صاحب نشده ایم و اگر بیعت کند از جانب او آسوده خواهیم شد.

پس ابوبکر کسی را نزد حضرت على(ع) فرستاد که: ای علی، خلیفه رسول خدا را اجابت کن، فرستاده، پیامِ ابوبکر را به حضرت على(ع) رسانید و آن حضرت(ع) در جواب فرمود: سبحان الله، چه زود به رسول خدا(ص) نسبت دروغ دادید، همانا ابوبکر و اطرافیانش به خوبی می دانند که خدا و پیامبرش جز من کسی را خلیفه قرار نداده اند. فرستاده، سخن حضرت على(ع) را به ابوبکر خبر داد. ابوبکر گفت: برو و به او بگو امیرالمؤمنین ابوبکر تو را خواسته است.

فرستاده، پیام را به حضرت على(ع) رسانیده و حضرت(ع) در جواب فرمود: سبحان الله، به خدا قسم از آن عهد، زمانی نگذشته که فراموش شود، به خدا سوگند او به خوبی می داند که کسی جز من صلاحیت این نام (امیرالمؤمنین) را ندارد و رسول خدا(ص) به آن هفت نفر که ابوبکر هم جزء آنها بود امر فرمود که به عنوان امیرالمؤمنین به من سلام دادند و او و رفیقش عمر که او نیز از آن هفت نفر بود پرسیدند: آیا این حقی از جانب خدا و رسول خداست؟

حضرت(ص) به آن دو پاسخ داد: بله، این حقی است که خدا و پیامبرش به علی(ع) داده اند و همانا او امیرمؤمنان و آقای مسلمانان و صاحب پرچم سفید رویان است و خداوند او را در روز قیامت کنار صراط می نشاند و او و دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم می کند.

فرستاده به نزد ابوبکر رفت و سخنان حضرت علی(ع) را به او خبر داد، سلمان گفت: آن روز آنها از حضرت علی(ع) دست برداشتند.

شب که فرا رسید حضرت علی(ع)، حضرت زهرا(س) را سوار بر چهارپایی نمود و دست پسرانش حسن(ع) و حسین(ع) را گرفت و احدی از اصحاب رسول خدا(ص) را باقی نگذاشت مگر اینکه به در خانه تک تکشان رفت و آنان را درباره حق خود به خدا سوگند داد و به یاری خود طلبید، ولی هیچ کسی جز ما چهار نفر جوابش را نداد. ما چهار نفر سرهای خود را تراشیدیم و خود را مهیای یاری او کردیم، و از میان ما زبیر عقیدۂ بیشتری به یاری او داشت. هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) دید مردم او را تنها گذاشته و یاریِ او را ترک نموده اند و همگی با ابوبکر هم دست شده و او را بزرگ می شمارند، خانه نشینی را برگزید.

هجوم به خانه حضرت على(ع)

عمر به ابوبکر گفت: چرا سراغ علی(ع) نمی فرستی که بیاید و بیعت کند، زیرا جز او و این چهار نفر کسی باقی نمانده که با تو بیعت نماید. از میان ابوبکر و عمر، ابوبکر نرم تر و سازشکارتر و باهوش تر و دوراندیش تر بود و عمر تندخو تر و غلیظ تر و خشن تر. ابوبکر به عمر گفت: چه کسی را به نزد او بفرستم؟

عمر گفت: قنفذ را بفرست که او مردی تندخو و خشن و جفا کار بوده و از آزاد شدگان و یکی از افراد قبیله عدی بن کعب است.

ابوبکر، قنفذ را با چند نفر که برای یاری وی همراه او کرده بود به نزد حضرت على(ع) فرستاد، آن ها رفتند و از حضرت علی(ع) اجازه ورود خواستند، ولی آن حضرت(ع) اذن نداد. قنفذ با یارانش به نزد ابوبکر و عمر که در مسجد نشسته بودند و مردم به دور آنها جمع شده بودند، بازگشت و گفت: علی(ع) به ما اجازه ورود نداد.

عمر گفت: باز هم بروید. اگر اذن ورود داد که هیچ وگرنه بدون اذن وارد شوید.

آنها رفتند و اذن ورود خواستند، حضرت فاطمه(س) در جواب آنان فرمود: اجازه نمی دهم بدون اذن وارد خانه من شوید.

قنفذ ملعون آنجا ماند، ولی یارانش بازگشتند و گفتند: فاطمه(س) چنین و چنان گفت و ما را از اینکه بدون اذن وارد خانه اش شویم، منع نمود.

عمر عصبانی شد و گفت: ما با زنها چه کار داریم؟ سپس به مردمی که در اطرافش بودند دستور داد هیزم جمع کنند، خودش نیز همراه آنان هیزم جمع کرد و آن را در اطراف خانه حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) و فرزندانش قرار دادند.

آنگاه عمر به گونه ای که حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) بشنوند، ندا کرد: به خدا سوگند باید از خانه خارج شده و با خلیفه رسول خدا(ص) بیعت کنی وگرنه تو را به آتش خواهم کشید. حضرت فاطمه(س) فرمود: ای عمر، ما را با تو چه کار؟ عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم. حضرت زهرا(س) فرمود: ای عمر آیا از خدا نمی ترسی و وارد خانه من می شوی؟

عمر دست برنداشت و آتش خواست و با آن، درب خانه را به آتش کشید، سپس در را فشار داد و وارد خانه شد. در این هنگام حضرت فاطمه(س) در مقابل او در آمد و فریاد کشید: یا أبتاه، یا رسول الله!

عمر شمشیر را در حالی که در غلاف بود، بالا برد و با آن به پهلوی فاطمه(س) زد و آن حضرت(س) ناله زد: یارسول الله!

عمر این بار تازیانه را بالا برد و با آن به بازوی حضرت(س) زد و آن حضرت(س) فریاد کشید: یا رسول الله ! ابوبکر و عمر چه رفتار بدی با بازماندگانت کردند.

ناگهان حضرت علی(ع) از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را کشید و بر زمین زد و بر بینی او کوبید و گلویش را فشار داد و خواست او را به قتل برساند که سخن رسول خدا(ص) و سفارشی را که به او کرده بود به یاد آورد و فرمود: ای پسر صهاک! سوگند به خدایی که محمد(ص) را به سبب نبوّت گرامی داشت، اگر نبود تقدیر خداوند که گذشته و اگر نبود عهدی که رسول خدا(ص) با من قرار داده، می دانستی که نمی توانی وارد خانه من شوی.

عمر کسی را برای درخواستِ کمک فرستاد و مردم هجوم آوردند و وارد خانه شدند، حضرت علی(ع) به سمت شمشیر خود هجوم برد. قنفذ چون خشم و ناراحتی حضرت علی(ع) را دید از ترس اینکه آن حضرت(ع) با شمشیر بیرون بیاید به سوی ابوبکر بازگشت.

ابوبکر به قنفذ دستور داد: برگرد اگر علی(ع) به بیرون آمد که هیچ و الا به خانه اش هجوم ببرید و اگر مانع شد خانه شان را به آتش بکشید.

قنفذ ملعون بازگشت و به همراه اصحابش بدون اجازه و به زور وارد خانه شد. حضرت علی(ع) به طرف شمشیر خود خیز برداشت، ولی آنها زودتر به سراغ آن رفتند و با تعداد زیادشان او را محاصره کردند، عده ای از آنها شمشیر به دست، به آن حضرت(ع) حمله ور شده و طنابی به گردنش انداختند. جلوی درب خانه، حضرت فاطمه(س) بین آنها و حضرت علی(ع) قرار گرفت، قنفذ ملعون با تازیانه چنان ضربه ای به حضرت فاطمه(س) زد که هنگام رحلت حضرت(س) اثر ضربه أو مانند دستبندی بر بازوی آن حضرت(س) نمایان بود، خدا قنفذ را لعنت کند!

سپس حضرت على(ع) را کشان کشان برده و به ابوبکر رساندند، در این حال عمر با شمشیر بالای سر او ایستاده بود و خالد بن ولید و ابو عبیدة بن جرّاح و بشیر بن سعد و سایر مردم با سلاح های خود اطراف ابوبکر را گرفته بودند.

سلیم بن قیس می گوید: به سلمان گفتم: آیا واقعاً بدون اذن وارد خانه حضرت فاطمه(س) شدند؟

سلمان گفت: به خدا سوگند آری و این در حالی بود که آن حضرت(س) پوشش صورت نداشت و فریاد می زد: «یا أبتاه، یا رسول الله!» ابوبکر و عمر چه رفتار بدی با بازماندگانت کردند. در حالی که هنوز چشمانت را در قبرت نگشوده ای».[2]

حضرت زهرا(س) این سخنان را با صدایی بلند می فرمود و من دیدم که ابوبکر و اطرافیان او همگی گریه می کردند به جز عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه، و در این حال عمر می گفت: ما با عقیده و نظر زنان کاری نداریم.

سلمان گفت: وقتی که حضرت علی(ع) را به سوی ابوبکر می کشیدند، آن حضرت(ع) چنین می فرمود: به خدا سوگند اگر شمشیرم در دستم قرار می گرفت، می فهمیدید که هرگز نمی توانستید بر این کار دست بیابید. به خدا قسم از اینکه با شما جهاد می کنم خود را سرزنش نمی کنم و اگر چهل مرد برایم فراهم می شد جمع شما را متفرق می کردم، ولی خداوند لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا تنها گذاشتند. وقتی چشم ابوبکر به حضرت على(ع) افتاد، فریاد زد: او را رها کنید.

حضرت علی(ع) فرمود: ای ابوبکر چه زود بر علیه رسول خدا(ص) قیام کردید، به چه حقی و با کدام دلیل مردم را به بیعت با خودت فرا خواندی؟ آیا تو دیروز به امر خدا و رسول خدا(ص) با من بیعت نکردی؟

حوادث منجر به شهادت حضرت زهرا(س)

قنفذ (لعنه الله) ضربه ای به حضرت زهرا(س) زد و آن، هنگامی بود که آن حضرت(س) بین حضرت علی(ع) و مردم قرار گرفت و عمر، قنفذ را به سراغ حضرت علی(ع) فرستاده و به او گفته بود: اگر حضرت فاطمه(س) بین تو و حضرت علی(ع) قرار گرفت او را بزن، قنفذ، حضرت زهرا(س) را به میان چهارچوبِ در کشاند و سپس با شدت در را فشار داد، در این هنگام استخوان پهلوی آن حضرت(س) شکست و جنینی از او سقط شد و بعد از آن واقعه پیوسته در بستر بود تا اینکه بر اثر آن جراحات به شهادت رسید و خداوند با نام «شهیده» بر او درود فرستاد.

یادآوری جریان غدیرخم و اعتراف مردم بر آن

سلمان گفت: وقتی که حضرت علی(ع) به ابوبکر رسید، عمر فریان زنان به او گفت: بیعت کن و این سخنان باطل را رها ساز. حضرت على(ع) به او فرمود: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟

گفتند: تو را با ذلّت و خواری می کُشیم.

حضرت علی(ع) به او فرمود: در این صورت بنده ای از بندگان خدا و برادر رسول خدا(ص) را کُشته اید.

ابوبکر گفت: اینکه گفتی بندۂ خدا، آری و اما اینکه گفتی برادر رسول خدا(ص) ما آن را نمی پذیریم.

حضرت على(ع) فرمود: آیا انکار می کنید که رسول خدا(ص) بین من و خودش برادری قرار داد؟ ابوبکر گفت: آری، حضرت  علی(ع) سه بار این مسأله را برای او تکرار کرد، آنگاه رو به مردم کرده و فرمود: ای گروه مسلمانان و ای مهاجرین و انصار، شما را به خدا سوگند می دهم آیا نشنیدید که رسول خدا(ص) در روز غدیر خم چنین و چنان فرمود. آنگاه حضرت(ع) چیزی از سخنان رسول خدا(ص) را که در روز غدیر خم آشکارا برای عموم مردم بیان فرموده بود، باقی نگذاشت و همه آن را به یاد مردم آورد و آن ها در تأیید گفتند: آری، شنیدیم.

ابوبکر با شنیدن این سخنان ترسید که مردم حضرت على(ع) را یاری کرده و او را از خلافت منع کنند، بنابراین بر مردم پیش دستی کرده و گفت: [یا على(ع)] تمام چیزهایی را که گفتی حق است و گوش های ما آن را شنیده و دل هایمان آن را در خود جا داده است، ولی ما بعد از آن از رسول خدا(ص) شنیدیم که می فرمود: ما اهل بیتی هستیم که خداوند آنان را انتخاب کرده و گرامی داشته و آخرت را به جای دنیا برای ما برگزیده است و همانا خداوند، نبوت و خلافت را برای ما اهل بیت جمع نکرده است.[3]

دفاع امیرالمؤمنین(ع) از فضائل و حق خود

حضرت على(ع) فرمود: آیا کسی از اصحاب رسول خدا(ص) با تو شاهد این حدیث بوده است؟ عمر گفت: خلیفه رسول خدا(ص) راست می گوید، من هم آنچه را که او گفت از رسول خدا(ص) شنیده ام. در این هنگام ابو عبیدة و سالم مولى أبی حذیفه و معاذبن جبل نیز گفتند: ما هم آن را از رسول خدا(ص) شنیده ایم.

حضرت على(ع) فرمود: الحق که به نوشته هایتان که در مورد آن هم پیمان شده بودید عمل کردید، همان پیمانی که در کنار کعبه بستید تا در صورتی که محمد(ص) از دنیا برود، امر خلافت را از چنگ ما اهل بیت(ع) درآورید. ابوبکر گفت: تو این را از کجا فهمیدی؟ ما که تو را از آن آگاه نکرده بودیم.

حضرت علی(ع) فرمود: تو ای زبیر و تو ای سلمان وای ابوذر و ای مقداد، شما را به خدا و به اسلام سوگند از شما می پرسم، آیا از رسول خدا(ص) نشنیدید که این مسأله را می فرمود و شما گوش می کردید و آن اینکه فرمود: «فلان و فلانی» و نام این پنج نفر را برد.[4] و فرمود: این ها صحیفه ای بین خود نوشته اند و بر آن عهد بسته و هم پیمان شده اند که به مفاد آن عمل نمایند.

گفتند: به خدا سوگند آری، ما از رسول خدا شنیدیم که به تو این چنین می فرمود: اینان بر کاری که انجام می دهند عهد بسته و هم پیمان شده اند و در بین خود عهدنامه ای نوشته اند که اگر من کشته شده و یا از دنیا رفتم، امر خلافت را از دست تو ای علی(ع) بیرون بیاورند. و تو عرض کردی: «پدر و مادرم فدای تو یا رسول الله(ص)، اگر این امر اتفاق افتاد شما می فرمایید من چه کنم؟» رسول خدا(ص) به تو فرمود: اگر یاورانی یافتی با آنان جهاد کن و اعلان جنگ بده و اگر یاورانی برای خود نیافتی بیعت کن و خون خود را حفظ نما.

حضرت على(ع) فرمود: به خدا سوگند اگر آن چهل نفری که با من بیعت کرده بودند به عهد خود وفا می کردند در راه خدا با شما جهاد می کردم، ولی این را بدانید که به خدا قسم تا روز قیامت هیچ کس از نسل شما به خلافت نمی رسد. و اما در جواب حدیثی که به رسول خدا(ص) نسبت دادید، همین آیه کفایت می کند که خداوند متعال فرمود:

«أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْنَاهُمْ مُلْکًا عَظِیمًا؛ آیا بر مردم حسد می ورزند به خاطر آنچه خداوند از فضل خویش به آنان بخشیده، ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ بخشیدیم.»[5]

پس کتاب یعنی نبوت و حکمت یعنی سنت و حکومت یعنی خلافت و آل ابراهیم هم ما اهل بیت هستیم.

دفاع سلمان و مقداد و ابوذر و بریده أسلمی از ولایت

در این هنگام، مقداد برخاست و گفت: ای علی(ع) چه فرمان می دهی؟ به خدا قسم هرگاه امر کنی شمشیر می زنم و هرگاه امر کنی دست می کشم.

پس از او من (سلمان) برخاستم و گفتم: سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر بدانم که می توانم ظلمی را دفع کنم و دینی را برای خدا عزیز گردانم حتماً شمشیرم را بر دوش می اندازم و بدون شکست و تا مدتی طولانی با آن می جنگم، آیا به برادر و وصیّ رسول خدا و جانشین او در میان امتش و پدر فرزندانش هجوم می برید؟ پس بشارت باد بر شما سختی و بلاء و دور باد از شما آسایش و راحتی.

سپس ابوذر برخاست و گفت: ای امتی که بعد از پیامبراکرم(ص) متحیر گشته و با گناهان خود خوار و ذلیل گردیده، همانا خداوند متعال می فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ* ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ همانا خداوند متعال آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید، نسلی که از یکدیگرند و خدا شنوا و داناست.»[6]

و خاندان محمد(ص) نسلی از نوح(ع) و آل ابراهیم که از نسل ابراهیم(ع) هستند می باشند و نیز آنان نسل و سلاله ای برگزیده از فرزندان اسماعیل(ع) و عترت پیامبر خدا حضرت محمد(ص) می باشند، آنان اهل بیت نبوت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائک و مانند آسمان بلند و کوه های استوار و کعبه پوشیده شده و چشمه ای صاف و زلال و مثل ستارگان هدایتگر و درخت پر برکتی هستند که نورشان درخشان و روغنشان ناتمام و با برکت است و محمد(ص) خاتم پیامبران و آقای فرزندان آدم(ع) است و على(ع) وصىّ اوصیاء و امام پرهیزگاران و پیشوای سفید رویان است، اوست که صدّیق اکبر و فاروق اعظم و جانشین حضرت محمد(ص) و وارث علم او و سزاوارترین مردم در ولایت و سرپرستی بر مؤمنان است که از خود آنان صاحب اختیارتر است.

چنانکه خداوند متعال می فرماید:

«النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ؛ پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آنان صاحب اختیارتر است و همسران او مادر مؤمنان هستند.»[7]

«وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ؛ و در کتاب خدا بعضی از خویشاوندان بر برخی دیگر برتری دارند.»[8]

پس کسی را که خدا مقدّم نموده، شما هم مقدم بدارید و کسی را که خداوند به عقب رانده به عقب برانید و ولایت و وراثت را برای کسی قرار دهید که خداوند آن را برای او قرار داده است.

عمر از جا برخاست و به ابوبکر که بر بالای منبر نشسته بود گفت: چرا همین طور بالای منبر نشسته ای؟ در حالی که این شخص که اینجا نشسته محارب است و بر نمی خیزد که با تو بیعت کند، نمی خواهی فرمان بدهی تا گردنش را بزنیم.

امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که آنجا ایستاده بودند وقتی این سخن عمر را شنیدند به گریه افتادند، حضرت على(ع) آنها را در آغوش گرفت و به سینه خود چسبانید و فرمود: گریه نکنید، به خدا سوگند این دو نفر نمی توانند پدر شما را به قتل برسانند.

در این هنگام امّ ایمن پرستار رسول خدا(ص) رو به ابوبکر کرده و گفت: ای ابوبکر چه زود حسد و نفاق خود را آشکار کردید.

عمر دستور داد او را از مسجد بیرون کردند و گفت: ما را با زنان چه کار؟

بریده اسلمی برخاست و گفت: ای عمر آیا به برادر رسول خدا(ص) و پدر فرزندان او حمله می بری؟ ما تو را در میان قریش آنگونه که هستی می شناسیم، آیا شما همان دو نفری نیستید که رسول خدا(ص) به آنها فرمود: «به نزد علی(ع) بروید و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام دهید. و شما دو نفر پرسیدید: آیا این فرمانی از جانب خدا و رسول خدا است؟ آن حضرت(ص) فرمود: آری.»

ابوبکر گفت: این که گفتی درست است، ولی رسول خدا(ص) بعد از آن فرمود: خلافت و نبوت برای ما اهل بیت(ع) جمع نمی شود.

بریده گفت: به خدا سوگند رسول خدا(ص) این سخن را نفرموده است و به خدا قسم من در شهری که تو امیر آن باشی سکونت نمی کنم.

عمر دستور داد که او را هم زده و از مسجد بیرون کردند. سپس گفت: ای پسر ابوطالب برخیز و بیعت کن. حضرت علی(ع) فرمود: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ عمر گفت: به خدا قسم در این صورت گردنت را می زنم. امیرالمؤمنین(ع) سه بار این سؤال را تکرار کرده و با آنان اتمام حجت نمود، سپس بدون آنکه مشتش را باز کند دست مبارکش را دراز کرد و ابوبکر به همان صورت دستش را بر دست على زد و به آن رضایت داد.

حضرت على(ع) قبل از آن که بیعت انجام شود، در حالی که طناب به گردنش بود با صدای بلند ندا داد: «یابن أمّ إن القوم استضعفونی و کادوا یقتلونی؛ ای فرزندان مادرم، این مردم مرا تضعیف کرده و نزدیک بود که به قتل برسانند.»[9]

بیعت اجباریِ یاران على(ع)

به زبیر گفتند: بیعت کن ولی او امتناع کرد، پس عمر و خالد و مغیرة بن شعبه با چند نفر بر سر او ریخته و شمشیرش را گرفتند و آن قدر به زمین زدند که شکست، سپس گریبان او را گرفته و پیراهنش را به سرش کشیدند. در این هنگام زبیر در حالی که عمر بالای سر او ایستاده بود گفت: ای پسر صهّاک به خدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من دور میشدی، سپس بیعت کرد.

سلمان گفت: پس از زبیر مرا گرفتند و چنان گردنم را فشار دادند که ورم کرد، آنگاه دستم را گرفتند و من با اجبار بیعت کردم، بعد از من ابوذر و مقداد نیز به اجبار بیعت کردند و در میان مردم هیچکس به جز حضرت على(ع) و ما چهار نفر با اجبار بیعت نکرد و در میان ما چهار نفر نیز زبیر تند تر سخن گفت، او هنگامی که بیعت نمود گفت: ای پسر صهّاک به خدا قسم اگر این سرکشانی که یاریت می کنند نبودند و شمشیرم در دستم بود با توجه به ترس و ضعفی که در تو سراغ دارم نمی توانستی بر من غلبه کنی، ولی با کمک گرفتن از این سرکشان قوی شده و به اهدافت می رسی.

عمر خشمگین شد و گفت: آیا نام صهّاک را می آوری؟ زبیر گفت: مگر صهّاک کیست؟ و چرا نباید نام او را بیاورم؟ او فقط یک زن زناکار بود آیا این را انکار می کنی؟ آیا او کنیز حبشی جدّم عبد المطلب نبود که جدّ تو نفیل با او زنا کرد و او پدرت خطّاب را به دنیا آورد و عبد المطلب او را بعد از زنا به جدّت نفیل داد تا خطّاب را به دنیا آورد؟ بنابراین خطّاب غلام جدّ من و ولدالزّنا می باشد.[10]

در این هنگام ابابکر بین آنان صلح ایجاد کرد. آن ها نیز دست از یکدیگر کشیدند.

سخنان سلمان بعد از بیعت

سلیم بن قیس می گوید: به سلمان گفتم: ای سلمان آیا با ابوبکر بیعت نمودی و چیزی نگفتی؟

سلمان گفت: بعد از بیعت گفتم: امیدوارم از این به بعد روز خوش نبینید، آیا می دانید با خودتان چه کردید؟ نسبت به سنت پیامبرتان هم درست رفتار کردید (یعنی مانند گذشتگان که سنت پیامبرشان را با تفرقه خراب می کردند شما هم خراب کردید) و هم خطا نمودید و آن را از معدن و اهل آن جدا نمودید.

عمر گفت: ای سلمان حالا که تو و رفیقت بیعت کرده اید هر چه می خواهی بگو و هر کاری دلت می خواهد بکن، رفیقت هم هر چه می خواهد بگوید. سلمان می گوید به او گفتم: شنیدم که رسول خدا(ص) می فرمود: ای عمر برای تو و رفیقت که با او بیعت کرده ای به اندازه گناه پیروانش تا روز قیامت گناه و به اندازه عذاب همه آنها عذاب خواهد بود.

عمر به من گفت: هر چه می خواهی بگو، مگر نه اینست که بیعت کرده ای و خداوند چشمت را روشن نکرد به اینکه رفیقت ( على(ع) ) خلافت را بدست آورد.

من گفتم: شهادت می دهم که من نام تو را در بعضی از کتاب هایی که خداوند نازل نموده خواندم که تو با اسم و نسب و اوصافت دری از درهای جهنم هستی. عمر به من گفت: هر چه می خواهی بگو، آیا جز این است که خداوند خلافت را از اهل بیتی که شما آنان را بعد از خدا ارباب خویش ساخته بودید، گرفت. من به عمر گفتم: وقتی از رسول خدا(ص) در مورد این آیه که می فرماید:

«فَیَوْمَئِذٍ لَّا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ؛ پس در این روز خداوند کسی را به عذاب او گرفتار نمی کند و هیچ کس را مانند او به بند نمی کشد.»[11]

پرسیدم، شنیدم که آن حضرت(ص) در جواب فرمود: منظور از آن فرد تو هستی ای عمر.

عمر گفت: ساکت شو، خدا صدایت را خاموش کند ای غلام و ای پسر زن بدبو! در این هنگام حضرت علی(ع) به من فرمود: ای سلمان تو را سوگند می دهم که ساکت باش. سلمان گفت: به خدا قسم اگر حضرت علی(ع) مرا امر به سکوت نمی کرد تمام آیاتی را که در مورد عمر نازل شده بود به او می گفتم و او را از تمام سخنانی که از رسول خدا(ص) در مورد او و رفیقش شنیده بودم آگاه می کردم.

عمر وقتی که دید من ساکت شدم گفت: تو مطیع و تسلیم او (على(ع)) هستی و هنگامی که ابوذر و مقداد به اجبار بیعت کردند و چیزی نگفتند، عمر به من گفت: ای سلمان نمی خواهی مثل این دو رفیقت دست بکشی؟ به خدا قسم محبت تو به اهل این خانه و احترام تو نسبت به حق آنان شدیدتر و بیشتر از این دو نفر نیست، با این حال همان طور که می بینی آن دو سکوت نموده و بیعت کردند.

در این هنگام ابوذر گفت: ای عمر، آیا به خاطر محبت ما به آل محمد(ص) و احترام به آنان از ما ایراد می گیری، خدا لعنت کند کسی را که با آنان دشمنی کند و بر آنان دروغ بندد و با ظلم و ستم حق آنان را بگیرد و مردم را به گردن ایشان سوار کند و این امت را با سیر قهقرایی به عقب برگرداند. عمر گفت: آمین، خدا لعنت کند کسی را که با ظلم حق ایشان را بگیرد، ولی به خدا قسم اینان حقی در خلافت ندارند و در این مورد با مردم عادی هیچ تفاوتی ندارند. ابوذر گفت: پس چرا شما با استفاده از حق آنان و دلایل ایشان با انصار مخاصمه کردید؟

سخنان على(ع) بعد از بیعت اجباری

حضرت على(ع) به عمر فرمود: ای پسر صهّاک، آیا برای ما در خلافت حقی نیست ولی برای تو و پسرِ زنِ مگس خوار هست؟

عمر گفت: ای ابا الحسن حالا که بیعت کرده ای، دیگر دست بردار، چرا که عموم مردم به خلافت رفیق من راضی شده اند و به خلافت تو رضایت نداده اند، گناه من چیست؟

حضرت علی(ع) فرمود: ولی خداوند عزوجل و پیامبر او به خلافت کسی جز من رضایت نداده اند، پس تو و رفیقت و هرکس را که به شما یاری کرده و از شما تبعیت نموده به خشم و عذاب و سخط الهی بشارت میدهم، وای بر تو ای پسر خطاب، اگر بدانی از چه خارج شده و بر چه وارد شده ای و چه جنایتی در حق خودت و رفیقت مرتکب شده ای.

ابوبکر گفت: ای عمر حالا که او بیعت کرده و از شرّ او و غوغاسالاری و جنگ طلبی او در امان هستیم، بگذار هر چه می خواهد بگوید.

حضرت على(ع) فرمود: یک چیز بیشتر نمی گویم - رو به سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر فرمود - شما را به خدا ای چهار نفر، آیا این را یادتان می آید که من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: تابوتی از آتش هست که دوازده مرد در آن هستند، شش نفر از اولین و شش نفر از آخرین، این تابوت درون چاهی در قعر جهنم و در تابوت دیگری که قفل خورده قرار دارد و سنگ بزرگی بر روی آن چاه است و هرگاه که خداوند بخواهد آتش جهنم را شعله ور سازد، آن سنگ را از روی چاه کنار می کشد و جهنم از شدت آتش و حرارت آن چاه برافروخته شده و شعله ور می گردد.

سپس حضرت علی(ع) فرمود: شما شاهدید که من از رسول خدا(ص) در مورد اولین سؤال کردم و آن حضرت(ص) در جواب فرمود: اما اولین عبارتند از: پسر آدم(ع) که برادرش هابیل را به قتل رسانید و فرعون فرعونها و آن که با ابراهیم(ع) درباره خدا منازعه کرد و دو مرد از بنی اسرائیل که کتاب آنان را تحریف کرده و ستتشان را تغییر دادند که یکی از آن دو نفر یهودیان را یهودی نمود و دیگری نصرانیان را نصرانی ساخت، و پی کننده ناقه صالح و قاتل یحیی بن زکریا؛[12] و اما آخرین: دجّال به اضافه پنج نفر[13] یاران صحیفه و نوشته و جبت و طاغوت، آنان که با او عهد بستند و هم پیمان شدند تا با تو که برادر من هستی ای علی(ع) دشمنی کرده و بعد از من بر ضدت قیام نمایند [یعنی] این و این و ... تا اینکه تک تک آنها را نام برد و برای ما شمرد.

سلمان گفت: ما عرض کردیم: درست فرمودی، ما شهادت می دهیم که این حدیث را از رسول خدا(ص) شنیدیم.

عثمان گفت: ای ابا الحسن، آیا تو و این یارانت حدیثی در مورد من نزد خدا دارید؟ حضرت على(ع) فرمود: آری، شنیدم که رسول خدا(ص) تو را لعنت کرد، ولی بعد از آن از خداوند متعال برایت طلب بخشش نکرد.

عثمان عصبانی شده و گفت: مرا با تو چه کاری است؟ که نه در زمان پیامبر(ص) ونه بعد از او رهایم نمی کنی.

حضرت على(ع) به او فرمود: آری، خداوند بینی ات را به خاک بمالد.

عثمان گفت: به خدا قسم من از رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود: زبیر در حالی که از اسلام برگشته و مرتد شده است کشته می شود. سلمان گفت: حضرت علی(ع) در یک گفتگوی خصوصی به من فرمود: عثمان راست گفت، زیرا زبیر بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت می کند ولی زود بیعت خود را می شکند و مرتد کشته می شود.

سلمان گفت: حضرت علی(ع) فرمود: همانا تمام مردم بعد از رسول خدا(ص) مرتدّ شدند، به جز چهار نفر. مردم بعد از رسول خدا(ص) مانند هارون و کسانی که از او تبعیت کردند و مانند گوساله و کسانی که گوساله پرستی کردند، شدند. پس على(ع) به منزله هارون است و عقیق (ابوبکر) به منزله گوساله و عمر به منزله سامری و شنیدم که پیامبر اکرم(ص) می فرمود: گروهی از اصحابِ نزدیک و صاحب مقام من می آیند که از صراط عبور کنند، وقتی که من آنان را می بینم و آنها هم مرا می بینند و من آنها را می شناسم و ایشان نیز مرا می شناسند، بر روی صراط می لرزند و از من جدا می شوند. آنگاه من می گویم: ای وای خدایا اصحابم، اصحابم، در این هنگام به من گفته می شود: چه می دانی که بعد از تو چه کرده اند، آنها بعد از اینکه از ایشان جدا شدی به عقب برگشته و مرتدّ شدند، سپس من به آن اصحابم می گویم: دوری از رحمت خدا و سیاه روئی بر شما باد.

و نیز شنیدم که رسول خدا(ص) می فرمود: امت من قدم به قدم و مو به مو و وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع سنت بنی اسرائیل را تکرار می کنند، به گونه ای که اگر بنی اسرائیل وارد سوراخ سوسماری شده باشند آنان نیز مثل ایشان وارد می شوند. قرآن و تورات را یک فرشته در یک ورق و با یک قلم نوشته است و مَثَل ها و سنت ها به یک صورت جاری می شوند.[14]

 


[1] - سوره مبارکه سبأ، آیه شریفه 20

[2] - حضرت(س) این سخن را با توجه به اینکه انسان بعد از مرگ در قبر دوباره زنده می شود، فرمود و کنایه از این است که این دو نفر چنان سریع دست به این جنایت زدند که فرصت چشم باز کردن در قبر هم به پیامبراکرم(ص) ندادند.

[3] - ابوبکر به قصد فریب دادن مردم،  ابتدای این حدیث را از سخنان رسول خدا(ص) بیان کرد و در انتها که گفت «خداوند، نبوت و خلافت را برای ما جمع نکرده» آن را جعل کرده و به دروغ به پیامبراکرم(ص) نسبت داد.

[4] - یعنی: ابوبکر، عمر، ابوعبیدة جرّاح،  سالم مولی أبی حذیفة، معاذبن جبل

[5] - سوره مبارکه نساء، آیه شریفه 54

[6] - سوره مبارکه آل عمران، آیات شریفه 33 و 34

[7] - سوره مبارکه احزاب،آیه شریفه 6

[8] - سوره مبارکه انفال،آیه شریفه 75

[9] - سوره مبارکه اعراف،آیه شریفه 150

[10] - در بحار ج ۳۱ ص ۹۹ چنین آمده است: صهّاک کنیز حبشیِ عبدالمطلب بود و برای او شتر می چرانید، نفیل با او زنا کرد و خطّاب از او متولد شد، وقتی خطّاب به سن بلوغ رسید، از مادر خود صها ک خوشش آمد و با او زنا کرد و او دختری به دنیا آورد و از ترس اربابش او را در پارچه ای پیچید و سر راه گذاشت، هاشم بن مغیره او را دید و برداشت و تربیتش کرد و نام وی را حنتمه گذارد، وقتی حنتمه به سن بلوغ رسید، روزی خطّاب او را دید و از او خوشش آمد و او را از هاشم خواستگاری نمود، هاشم نیز او را به عقد خطاب درآورد و از این دو نفر عمربن خطاب متولد شد، بنابراین، خطاب، پدر و پدر بزرگ و دایی عمر بوده و حنتمه مادر و خواهر و عمه عمر می باشد.

[11] - سوره مبارکه فجر، آیه شریفه 25

[12] - با توجه به متن روایت اگر فرعونِ فرعون ها را یک نفر و آن که با ابراهیم منازعه نمود را هم یک نفر حساب کنیم و نیز دو مرد از بنی اسرائیل هم دو نفر از اولین باشند در مجموع هفت نفر از اولین حساب شده اند، ولی برای اینکه شمارش اولین که شش نفر هستند درست شود یا باید فرعون فرعون ها را با آن که با ابراهیم(ع) منازعه نمود یک نفر حساب کنیم که همان نمرود می شود و یا اینکه دو مرد از بنی اسرائیل را یکی از شش تای اولین به حساب آوریم.

[13] - ابوبکر، عمر، ابوعبیدة بن جرّاح، سالم مولی آبی حذیفه، معاذبن جبل

[14] - ذراع از آرنج تا نوک انگشتان را گویند و باع از کتف تا سر انگشتان، و منظور از وجب و ذراع و باع پیروی امت اسلام از بنی اسرائیل در تمام کارهای ریز و متوسط و درشت آنان است./ کتاب الفبای شیعه  اسرار آل محمد(ص)، سلیم بن قیس هلالی، نشر آرام دل، چاپ چهارم 1390، فیپا:1-51-8930-964-978، حدیث چهارم، صص 73 الی 92

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی