به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائی حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکی جهل دربیای تا روشنائی حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائی حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکی جهل دربیای تا روشنائی حقیقت خودشو بهت نشون بده

حضرت امیرالمؤمنین(ع) در تمام عمر شریفشان به خاطر رسالتی که از جانب خداوند متعال و پیامبر اکرم(ص) به عهده داشتند، همیشه در صدد هدایت جامعه بشری و روشنگری آنها بودند. لذا در وقائع و حوادثی که رقم خورد برای غصب خلافتْ توسط معاندین و مخالفین اولیای الهی، حضرت امیرالمؤمنین(ع) بارها با دلائل کافی و قانع کننده سعی در روشنگری جامعه و برگشت آنها از راه ضلالت به راه هدایت کرده بودند که اگرچه در سخن، مخالفینْ اقرار می کردند که از حقیقت دور افتاده اند و حق با حضرت علی(ع) است، ولی در مقام عمل، باز به راه ضلالت خود ادامه می دادند.

 

از جمله دفاعیات حضرت(ع) از حقوق غصب شده خودشان، روایت زیر است:

 

أبان بن ابی عیاش از سلیم بن قیس هلالی نقل می کند که گفت: در زمان عثمان، حضرت علی(ع) را در مسجد و در میان جماعتی دیدم که مشغول بحث و تبادل نظر در زمینه فقه و علم بودند، از طرفی درباره قریش و فضائل و سوابق و هجرت آنان سخن می گفتند و سخنان رسول خدا(ص) را که در فضیلت قریش فرموده بود، بیان می کردند؛ از جمله این که آن حضرت(ص) فرموده است: امامان از قریش هستند و مردم تابع قریش هستند و قریش ائمه عرب هستند و هرکس قریش را دشمن بدارد، خداوند او را دشمن می دارد و به قریش ناسزا نگویید، هرکس بخواهد به قریش توهین کند خداوند او را تحقیر می کند.

از طرف دیگر از انصار یاد کرده و فضائل و سوابق و یاری آنان به مهاجران را بیان می کردند و مدح و ثنای خداوند نسبت به انصار که در قرآن آمده و سخنان رسول خدا(ص) را که در فضیلت ایشان فرموده، یادآور می شدند و فضائل سعد بن معاذ[1] که هنگام تشییع جنازه اش، پیامبراکرم(ص) فرموده بود و نیز فضائل غسیل الملائکة[2] و آن کسی که زنبورها حمایتش کردند[3] را بیان می کردند تا جایی که چیزی از فضائل خود را نگفته باقی نگذاشتند و از هر بزرگی یاد می کردند، می گفتند او جزء ما انصار است.

 

در مقابل، قریش نیز می گفتند: رسول خدا(ص) از ماست، حمزه و جعفر از ما هستند و عبیدة بن حارث و زید بن حارثه و ابوبکر و عمر و سعد و ابو عبیدة و سالم و ابن عوف همه از ما هستند و دیگر بزرگی از سابقین اهل بیت باقی نماند مگر اینکه نامش را برده و به خود نسبت دادند.

در این حلقه جمعیت بیش از دویست مرد حضور داشتند که تعدادی رو به قبله نشسته بودند و عده ای نیز در میان حلقه جمعیت، آنهایی که از قریش نام هایشان را به خاطر سپرده ام عبارتند از: علی بن ابیطالب(ع) ، سعد، ابن عوف، زبیر، طلحه، عمار، مقداد، ابوذر، هاشم بن عقبه، عبدالله بن عمر، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، ابن عباس، محمد بن ابی بکر، عبدالله بن جعفر و عبید الله بن عباس.

 

و آنهایی که از انصار به خاطر دارم عبارتند از: أبی بن کعب، زید بن ثابت، ابوایوب انصاری، ابو الهیثم بن تیهان، محمد بن سلمه، قیس بن سعد، جابر بن عبدالله، ابومریم، أنس بن مالک، زید بن أرقم، عبد الله بن أبی اوفى و ابولیلی و فرزندش که جوانی نوخاسته و زیباروی بود و در کنار پدرش نشسته بود. در این بین ابوالحسن بصری به همراه فرزندنش حسن بصری که او نیز جوانی نوخاسته و زیبا روی با قامتی بلند بود وارد مسجد شدند، سلیم می گوید: به او و عبدالرحمن بن ابی لیلی نگاه کردم، ولی نفهمیدم که کدام یک از دیگری زیباتر است، فقط این را فهمیدم که حسن بصری درشت تر و بلند تر است.

جماعت از اول صبح تا نزدیک ظهر به بحث خود ادامه دادند و در آن هنگام عثمان در خانه اش بود و از مباحث آنان اطلاعی نداشت، در تمام این مدت حضرت على(ع) و اهل بیت او ساکت بودند و سخنی نمی گفتند، تا اینکه مردم رو به حضرت علی(ع) کرده و گفتند: ای ابا الحسن(ع) چه چیزی مانع از سخن گفتن تو می شود؟ امیرالمؤمنین(ع) در جواب فرمود: از هیچ بزرگی یاد نشد و فضیلتی از او به میان نیامد مگر اینکه سخن حقی بود که بیان شد، اما ای گروه قریش و انصار من از شما می پرسم، به چه دلیل خداوند این فضائل را به شما عطا فرمود، به خاطر خودتان و اقوام و خویشانتان و یا به خاطر افرادی غیر از شما؟

همه گفتند: البته خداوند بر ما منت گذارد و این فضائل را به خاطر حضرت محمد(ص) به ما ارزانی داشت، نه به خاطر خودمان و نه به خاطر اقوام و خویشانمان.

 

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: راست گفتید ای جماعت قریش و انصار، آیا اقرار می کنید که هر چه از خیر دنیا و آخرت نصیبتان شده فقط به سبب ما اهل بیت(ع) بوده است و نه دیگران؛ و آیا اقرار می کنید که پسر عمویم رسول خدا(ص) می فرمود: من و برادرم علی بن ابیطالب(ع) تا آدم(ع) از یک ملیت هستیم؟

اهل بدر و احد و تمام سابقین و متقدّمین گفتند: آری، ما این را از رسول خدا ص شنیده ایم.

(در روایت دیگری چنین آمده): آیا اقرار می کنید که پیامبر اکرم(ص) فرموده است: من و برادرم علی(ع) چهارده هزار سال قبل از اینکه خداوند عزوجل آدم(ع) را خلق کند، نوری بودیم در پیشگاه خدا که مشغول عبادت او بودیم و هنگامی که خداوند متعال آدم(ع) را آفرید این نور را در صلب او قرار داده و بر زمین فرود آورد، سپس آن را در صلب نوح(ع) سوار بر کشتی نمود، آنگاه در صلب ابراهیم(ع) آن را در آتش افکند و پس از آن پیوسته خداوند متعال این نور را در میان پدران و مادران از صلب های کریم و با اصالت به رحم های پاک و طاهر و از رحم های پاک و طاهر به صلب های کریم و با اصالت منتقل می نمود. آن هم پدران و مادرانی که هیچ کدامشان از راه زنا یکدیگر را ملاقات نکرده اند.

همه سابقین و متقدمین و اهل بدر و احد گفتند: آری، ما آن را از رسول خدا(ص) شنیده ایم.

 

برادری حضرت علی(ع) با رسول خدا(ص)

امیرالمؤمنین ع فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص بین هر دو مرد از یاران خود برادری ایجاد کرد و بین من و خودش برادری قرار داد و فرمود: در دنیا و آخرت تو برادر من و من برادر تو هستم؟ آنان گفتند: به خدا قسم آری.

 

تنها خانه ای که درش به مسجد باز می شود

امیر المؤمنین ع فرمود: آیا اقرار می کنید که پیامبر اکرم ص محل مسجد و خانه هایش را خرید و آن را بنیان گذارد و سپس ده خانه در اطراف آن ساخت که نه خانه را برای خودش قرار داد و یکی از آن ها را که در میان آن نه خانه بود به من داد و به جز درب خانه من درب تمام خانه هایی که به مسجد باز می شد را بست.

وقتی که برخی به این مسأله انتقاد کردند، فرمود: من از جانب خود درهای شما را نبستم و درب خانه علی ع را باز نگذاشتم، بلکه خداوند به من دستور داد تا درب خانه های شما را ببندم و فقط درب خانه على ع را باز بگذارم. و نیز آن حضرت ص تمام مردم را از خوابیدن در مسجد نهی فرمود و فقط به من اجازه داد که در آن بخوابم و من در مسجد جنب می شدم و خانه من و خانه رسول خدا ص در مسجد بود و برای من و پیامبر اکرم ص در مسجد فرزندانی متولد شده است؟

همه گفتند: به خدا قسم آری.

فرمود: آیا اقرار می کنید که عمر اصرار داشت شکافی به اندازه یک چشم از خانه اش به مسجد باز کند، ولی رسول خدا ص او را از این کار باز داشته و فرمود: همانا خداوند متعال به حضرت موسی ع امر فرمود تا مسجدی پاکیزه بسازد و به جز خودش و برادرش هارون ع و فرزندان او کسی را در آن سکونت ندهد و به من هم فرمان داد که مسجدی پاک و طاهر بسازم و کسی را غیر از خودم و برادرم علی ع و فرزندان او در آن ساکن نسازم؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت علی ع ولیّ مؤمنان

امیر المؤمنین ع فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص در غزوۂ تبوک فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی ع هستی و بعد از من ولیّ تمام مؤمنان هستی؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت علی ع در مباهله

فرمود: آیا اقرار می کنید که وقتی رسول خدا ص اهل نجران را به مباهله فراخواند، کسی جز من و همسرم و فرزندانم را با خود به همراه نبُرد؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت علی ع پرچمدار خیبر

فرمود: آیا می دانید که رسول خدا ص عَلَمِ خیبر را به من سپرد و در این مورد فرمود: فردا پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و پیامبرش او را دوست دارند و او نیز خدا و پیامبرش را دوست دارد، او ترسو نیست و فرار نمی کند و خداوند به دست او خیبر را فتح می کند؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت على ع مبلّغ برائت

فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص مرا برای ابلاغ سورۂ برائت اعزام نموده و فرمود: کسی از جانب من ابلاغ نمی کند مگر مردی از خودم؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت على ع رافع مشکلات

فرمود: آیا اقرار می کنید که هیچ امر مشکلی برای رسول خدا ص پیش نیامد مگر اینکه به خاطر اطمینانی که به من داشت مرا برای حلّ آن می فرستاد و هیچگاه مرا به اسم صدا نزد و فقط می فرمود: ای برادرم، به نزد برادرم بروید.

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت على ع از پیامبراکرم ص

فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص در مورد دختر حمزه، بین من و جعفر و زید قضاوت نموده و فرمود: ای علی بدان که تو از منی و من از توأم و تو بعد از من ولیّ تمام مؤمنانی؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت على ع محرم اسرار پیامبراکرم ص

فرمود: آیا اقرار می کنید که بین من و رسول خدا ص در هر شبانه روز ملاقاتی سرّی بود که هرگاه سؤالی می پرسیدم، آن حضرت ص جواب می داد و اگر سکوت می کردم خود شروع به گفتن می نمود؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت على ع افضل امّت

فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص مرا به جعفر و حمزه برتری داد و به دخترش حضرت فاطمهE فرمود: من تو را به ازدواج بهترین فرد اهل بیتم و افضل امتم در آوردم که در اسلام آوردن بر همه مقدّم و در حلم و بردباری بزرگِ همه و در علم از همه داناتر است؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت علی ع آقای عرب

فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص به من أمر فرمود تا او را غسل دهم و به من خبر داد که جبرئیل ع در این کار مرا یاری خواهد کرد؟

گفتند: به خدا قسم آری.

 

حضرت علی ع و حدیث ثقلین

فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص در آخرین خطبه ای که برای شما ایراد نمود، چنین فرمود: ای مردم، من در میان شما دو چیز به یادگار گذاردم تا وقتی به آن دو متوسّل شوید هرگز گمراه نخواهید شد، کتاب خدا و اهل بیتم.

گفتند: به خدا قسم آری.

سلیم می گوید: سپس حضرت علی ع چیزی از آنچه که در خصوص او و اهل بیتش در قرآن نازل شده بود و نیز روایاتی که بر زبان رسول خدا ص جاری گشته بود، باقی نگذاشت، مگر اینکه در مورد آنها مردم را به خدا سوگند داد و از آنان سؤال نمود.

درباره بعضی از آنها همه مردم گفتند: آرى آن را شنیده ایم، و درباره بعضی دیگر گروهی گفتند آری و گروهی سکوت کردند و آنها که سکوت کرده بودند گفتند: شما نزد ما مورد اعتماد هستید. این احادیث را افراد دیگری نیز غیر از شما که مورد اطمینان ما بوده اند از رسول خدا ص شنیده و برای ما نقل کرده اند.

 

خدایا بر آنان شاهد باش

وقتی امیرالمؤمنین ع بیان فضائل خویش را به پایان برد، فرمود: خدایا بر آنان شاهد باش. مردم نیز گفتند: خدایا شاهد باش که آنچه ما نقل کردیم حق بوده است و آنچه ما خود از رسول خدا ص نشنیده ایم، افرادی که به آنان اطمینان داریم از رسول خدا ص شنیده اند، سپس برای ما نقل کرده اند.

 

دشمن حضرت على ع دروغگو است

امیرالمؤمنین ع فرمود: آیا اقرار می کنید که رسول خدا ص فرمود: هرکس گمان می کند که مرا دوست دارد ولی با علی ع دشمنی می کند، دروغ می گوید و مرا دوست ندارد. در این هنگام دست مبارکش را بر سینه من قرار داد.[4]

کسی به آن حضرت ع عرض کرد: یا رسول الله ص این چگونه ممکن است؟ پیامبر اکرم ص در جواب فرمود: به خاطر اینکه او از من است و من از اویم و هر کسی او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و هر کس مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است.

در حدود بیست نفر از بزرگان گفتند: به خدا قسم آری و بقیه ساکت ماندند. حضرت على ع به آنهایی که سکوت کرده بودند، فرمود: چرا سکوت کرده اید؟

گفتند: این کسانی که شهادت دادند از جهت صداقت و فضیلت و سابقه در نزد ما مورد اطمینان هستند.

حضرت علی ع فرمود: خدایا بر گفته آنان شاهد باش.

 

مناظره با طلحه

در این هنگام طلحة بن عبیدالله که زیرک قریش بود گفت: ما چه کنیم با ادعای ابوبکر و عمر و یارانشان که او را تصدیق کرده و به سخنانش شهادت دادند در آن روزی که تو را با طنابی که به گردنت انداخته بودند نزد او آوردند و دلایل تو را در اثبات حقّت تصدیق کردند، ولی بعد از آن ابوبکر ادعا کرد که از رسول خدا ص شنیده که آن حضرت ص فرموده است: خداوند به من خبر داد که نبوت و خلافت را برای ما اهل بیتD جمع نکرده است، عمر، ابوعبیده و سالم و معاذبن جبل نیز گفته او را تصدیق کردند.

سپس طلحه رو به حضرت علی ع کرده و گفت: تمام چیزهایی که گفتی و ادعا نمودی حق است و ما به همه سوابق و فضائلی که به عنوان دلیل آوری اقرار می کنیم و همه آنها را می دانیم، ولی درباره خلافت شنیدی که این پنج نفر به چه چیزی شهادت دادند.

در این هنگام حضرت علی ع که از سخنان طلحه به خشم آمده بود از جا برخاست و آنچه را کتمان می نمود فاش ساخت و معنی سخنی را که در روز مرگ عمر فرموده بود ولی مردم معنی آن را نفهمیده بودند،[5] آشکار نمود و رو به طلحه در حالی که مردم نیز می شنیدند فرمود: ای طلحه به خدا قسم دیدار خداوند متعال در روز قیامت با هیچ صحیفه ای غیر از صحیفه این پنج نفر نزد من دوست داشتنی تر نیست.

 

همان هایی که در حجة الوداع و در کنار خانه خدا در مورد آن نوشته و صحیفه با هم عهد بستند و هم پیمان شدند که به آن عمل کنند و آن صحیفه این است که اگر خداوند محمد ص را بکشد و یا از دنیا برود، با یاری یکدیگر بر ضد من شورش کنند و نگذارند که من به خلافت برسم.

سپس حضرت علی ع چنین فرمود: ای طلحه، این دلیلی که تو آوردی نزد من باطل است، آیا شاهد این سخن رسول خدا ص در روز غدیر خم نبودید که فرمود: هر کس که من نسبت به او صاحب اختیارترم، حضرت على ع نیز به او از خودش صاحب اختیارتر است. پس من چگونه از خود آنان صاحب اختیارترم در حالی که آنان ادعا می کنند حاکم و امیر بر من هستند.

این قول رسول خدا ص چه که می فرماید: تو ای علی ع نسبت به من مانند هارون ع هستی نسبت به موسی ع و غیر از نبوت، آیا شما نمی دانستید که غیر از نبوت همان خلافت است؟ و اگر غیر آن نیز با نبوت بود حتماً رسول خدا ص آن را استنثناء می کرد.

 

و این قول رسول خدا ص که فرمود: من دو چیز در میان شما باقی گذاردم تا وقتی که به آنها متوسل شوید هرگز گمراه نخواهید شد، کتاب خدا و اهل بیتمD، از آنان جلو نیافتید، عقب هم نمانید و چیزی به آنها نیاموزید، زیرا آنها از شما داناترند.

آیا سزاوار است که کسی جز داناترین مردم به کتاب خدا و سنت پیامبرش خلیفه این امت باشد و حال آنکه خداوند می فرماید:

«أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَى؛ آیا کسی که به سوی حق هدایت می کند باید تبعیت شود یا کسی که فقط محتاج هدایت است؟»[6]

و نیز می فرماید:

«وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ؛ و خداوند در علم و جسم بر قدرت او افزود.»[7]

و می فرماید:

«أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ؛ یا اثری باقی مانده از علم.»[8]

و رسول خدا ص نیز فرمود: هیچ امتی امور خود را به کسی نمی سپارد در حالی که داناتر از او در میانشان باشد، مگر اینکه کارشان مدام به پایین بر می گردد، تا اینکه به آنچه ترک کرده اند بازگردند-یعنی ولایت- و این (ولایت) چیزی غیر از امارت بر امت است.[9]

و اما دلیل بر دروغ و باطل و فسق و فجورشان، این که آنها به امر رسول خدا ص به عنوان امیرالمؤمنین ع بر من سلام کردند و این دلیل و حجتی است بر آنان و علی الخصوص بر تو و این کسی که با توست-یعنی زبیر- و همین طور بر همه امّت و بر سعد بن أبی وقاص و عبدالرحمن بن عوف و این خلیفه شما - یعنی عثمان - که سرکار است.

 

اما گروه شش نفری شوری همگی زنده هستیم، اگر عمر و اصحابش در مورد رسول خدا ص راست می گویند، چرا او مرا جزء این شورا قرار داد؟ آیا ما را در شورای شش نفره قرار داد تا در مورد خلافت بحث کنیم یا غیر خلافت؟

اگر گمان می کنید که شورا برای کاری غیر از خلافت بوده پس عثمان خلیفه نیست و ما باید در مورد چیز دیگری مشورت کنیم، زیرا در این صورت عمر به ما گفته که در مورد چیزی غیر از خلافت بحث کنیم و اما اگر شورا برای تعیین خلیفه بوده، پس چرا مرا در آن داخل نمود و چرا مرا بیرون نکرد؟ در حالی که میگفت رسول خدا ص اهل بیتش را از خلافت خارج ساخته و فرموده که آن ها نصیبی از خلافت ندارند؟

چرا عمر هنگامی که یکی یکی ما -اصحاب شورا- را فرا خواند به پسرش عبدالله گفت: -حضرت ع با اشاره به پسر عمر که در مجلس حاضر بود فرمود- هان او خودش اینجاست، تو را به خدا قسم می دهم وقتی که ما خارج شدیم، پدرت به تو چه گفت؟

عبدالله بن عمر گفت: حال که مرا قسم دادی می گویم، او گفت: اگر با اصلعِ ۔ کسی که جلوی سرش مو ندارد: کنایه از علی ع - بنی هاشم بیعت کنند، آنان را به راه روشنی خواهد برد و مطابق با کتاب پروردگار و سنت پیامبرشان عمل خواهد کرد. سپس حضرت علی ع فرمود: ای پسر عمر تو در این موقع چه گفتی؟

 

پسر عمر گفت: من به او گفتم چه چیز مانع می شود که او را خلیفه سازی؟

حضرت على ع فرمود: همانا رسول خدا ص تمام چیزهایی را که به تو گفت و تو به او گفتی به من خبر داده است؟ پسر عمر گفت: چه موقع به تو خبر داده است؟

حضرت علی ع فرمود: هم در زمان حیاتش به من خبر داد و هم شبی که پدرت مُرد در خواب به من خبر داد، و هرکس رسول خدا ص را در خواب ببیند مثل این است که در بیداری او را دیده باشد.

پسر عمر گفت: چه چیزی را به تو خبر داد؟

حضرت على ع فرمود: ای پسر عمر تو را به خدا قسم می دهم آیا اگر آن را برایت بگویم تصدیق میکنی؟

پسر عمر گفت: و یا سکوت می کنم.

 

حضرت علی ع فرمود: هنگامی که تو از پدرت پرسیدی چه چیز مانع می شود که علی ع را خلیفه سازی؟ او به تو گفت: همان صحیفه ای که ما در بین خود نوشته ایم و در آخرین حجِّ پیامبر ص در کنار کعبه برای اجرای آن عهد بسته ایم.

پسر عمر در اینجا سکوت کرد و گفت: تو را به حق رسول خدا ص سوگند می دهم که از من دست برداری.

أبان از قول سلیم می گوید که گفت: در آن مجلس پسر عمر را دیدم که بغض گلویش را گرفته و اشک از چشمانش جاری بود.

سپس حضرت على ع رو به طلحه و زبیر و ابن عوف و سعد کرده و فرمود: به خدا قسم اگر آن پنج نفر نسبتِ دروغ به پیامبر ص داده باشند ولایت آنان بر شما حلال نیست و اگر آنها راست گفته باشند، ای پنج نفر -از شش نفر شورا- بر شما حلال نبوده که مرا با خود در شورا داخل کنید، چرا که وارد کردن من در شوری در این صورت خلاف سخن رسول خدا ص بوده و پشت کردن به پیامبر اکرم ص خواهد بود؟

 

سپس امیرالمؤمنین ع رو به مردم کرده و فرمود: از منزلت و جایگاه من در نزد خود و آنچه درباره من می دانید به من خبر دهید، آیا من در نزد شما راستگویم یا دروغگو؟

مردم گفتند: البته بسیار راستگویی، نه به خدا سوگند ما هیچ دروغی چه در زمان جاهلیت و چه بعد از اسلام از تو سراغ نداریم.

حضرت على ع فرمود: سوگند به کسی که ما اهل بیت را به سبب نبوت گرامی داشت و حضرت محمد ص را از ما قرار داد و بعد از او ما را به سبب اینکه ائمه مؤمنین را از میان ما قرار داد گرامی داشت، هیچ کس جز ما از جانب او ابلاغ نمی کند و امامت و خلافت صلاح نیست، مگر اینکه در میان ما باشد و خداوند نصیبی از خلافت و حقی از ولایت برای هیچ کس از مردم قرار نداده است.

اما رسول خدا ص، او خاتم پیامبران است که بعد از او هیچ صاحب رسالت و هیچ پیامبری نیست، تعداد پیامبران تا روز قیامت به رسول خدا ص ختم می شود و کتاب های الهی تا روز قیامت به قرآن ختم می شود و خداوند ما را بعد از حضرت محمد ص خلیفه های خود در زمینش و شاهدان بر خلقش قرار داده و در کتاب خود اطاعت از ما را واجب نموده است و ما را با خودش و پیامبرش در بیش از یک آیه از قرآن، در وجوبِ اطاعتْ قرین هم ساخته است.

 

و خداوند حضرت محمد ص را پیامبر قرار داد و ما را جانشینان بعد از او در میان خلقش و شاهدان بر خلقش قرار داد و در کتابِ مُنزَل خود اطاعت از ما را واجب نمود و سپس خداوند عزوجل به پیامبرش امر فرمود که این مطلب را به أمتش ابلاغ کند، او نیز همان گونه که امر شده بود ابلاغ نمود.

پس کدامیک از این دو نفر به جانشینی و خلافت رسول خدا ص سزاوارتر است؟ در حالی که شما شنیده اید که وقتی رسول خدا ص مرا برای ابلاغ سورۂ برائت فرستاد، چنین فرمود: شایسته نیست که کسی از جانب من چیزی ابلاغ کند مگر خودم و یا مردی که از خودم باشد.

پس سزاوار نیست که رفیق شما از جانب او حتی به اندازه چهار انگشت نوشته را ابلاغ نماید و شایسته نیست که کسی جز من مبلّغ و رساننده پیام پیامبراکرم ص باشد، پس کدامیک از این دو نفر برای جانشینی و خلافت رسول خدا ص سزاوارتر است؟ کسی که از آن حضرت ص نیست و یا کسی که به خصوصْ نام برده شده که از رسول خدا ص است؟

طلحه گفت: ما آن را از رسول خدا ص شنیدیم، ولی تو برای ما بیان کن که چگونه برای کسی سزاوار نیست که چیزی از جانب رسول خدا ص ابلاغ کند، در حالی که آن حضرت ص به ما و سایر مردم فرمود: «لیبلّغ الشاهد الغائب» یعنی شاهدان باید به غایبان ابلاغ کنند.

 

و نیز در سالی که حجة الوداع را به جای می آورد، در عرفه فرمود: خدا بیامرزد کسی را که سخنان مرا بشنود و آن را در دل خود جای دهد و سپس آن را به دیگری ابلاغ کند، پس چه بسا حامل فقهی باشد که حقیقتاً فقهی ندارد و چه بسا فقیهی باشد که علم خود را به فقیه تر و عالم تر از خودش بگوید، سه چیز است که قلب هیچ مسلمانی به آن خیانت نمی کند: خالص کردن عمل برای خداوند، شنوا و مطیع بودن و خیرخواهی برای والیان امر و وجوب حضور در جماعت آنان، زیرا دعوت آنان همه مسلمانان را در بر می گیرد. و در چندین جای مختلف رسول خدا ص برخاست و فرمود: شاهدان به غایبان برسانند.

حضرت على ع فرمود: آنچه که رسول خدا ص در روز غدیر خم و و روز عرفه در حجة الوداع فرمود و نیز آنچه در روزی که از دنیا رفت در آخرین خطبه اش ایراد فرمود مبنی بر اینکه: من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار می گذارم که تا وقتی به آن دو متوسل شوید هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و اهل بیتم، همانا خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده که آن دو از هم جدا نمی شوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند مانند این دو انگشت-اشاره به دو انگشت سبابه - که یکی جلوتر از دیگری است، پس به آن دو متوسل شوید تا گمراه نشوید و نلغزید، بر آنان پیشی نگیرید و از آنان عقب نیافتید و به آنها چیزی نیاموزید، زیرا آنان از شما داناترند.

 

همانا رسول خدا ص عموم مردم را امر فرمود که هر کدام از عامه مردم را دیدند وجوب اطاعت و پیروی از ائمهD که از خاندان محمد ص هستند و نیز وجوب رعایت حق ایشان را به آنان ابلاغ کنند، و این وظیفه ابلاغ را در مورد چیز دیگری غیر از همین موضوع بیان نفرمود و در واقع رسول خدا ص به عامه مردم امر فرمود که به عموم مردم به جز اهل بیتD دلیل کسانی را که نمی توانند از جانب رسول خدا ص تمام آنچه را که خدا او را به خاطر آن مبعوث نموده ابلاغ نمایند، بیان کنند.

ای طلحه! آیا نمی بینی که رسول خدا ص در حالی که شما می شنیدید به من فرمود: ای برادرم، هیچ کس جز تو قرض های مرا نمی دهد و ذمّه مرا برئ نمی کند. تو ذمّه مرا برئ می کنی و بنا بر سنت من جهاد می کنی؛ اما ابوبکر که به خلافت رسید هیچکدام از قروض و وعده های پیامبراکرم ص را اداء نکرد، ولی همه شما با او بیعت کردید و من قرض ها و وعده های پیامبراکرم ص را اداء کردم و به آنان گفتم که هیچ کس جز من قرض ها و وعده های آن حضرت ص را اداء نمی کند و آنچه ابوبکر به آنان داده است ادای قرض های پیامبر ص و وعده های او نیست و فقط کسی که قرض ها و امانت های او را به مردم برگردانده است دِیْن او را پرداخته و به وعده هایش عمل نموده است و اوست که تمام چیزهایی را که خداوند متعال به پیامبرش فرموده از جانب رسول خدا ص ابلاغ می کند و آن ها امامانی هستند که خداوند در کتابش اطاعت از آنان را واجب نموده و فرمان به ولایت آنان داده است، همان کسانی که هرکس آنان را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کسی از آنان سرپیچی کند از خدا سرپیچی کرده است.

 

طلحه گفت: مشکل مرا حل کردی و مقصود پیامبراکرم ص را که من نمی دانستم برایم بیان نمودی، پس خداوند از جانب تمام امّت به تو جزای خیر دهد. ای ابا الحسن چیزی هست که می خواهم از تو سؤال کنم. یا ابا الحسن، تو را با پارچه ای که مهر بر آن خورده بود دیدم که به سوی مردم رفته و گفتی: ای مردم، من مشغول غسل و کفن و دفن رسول خدا ص بودم و بعد از آن نیز مشغول به کتاب خدا شدم و تمام آن را به صورت مجموعه ای که حتی یک حرف آن هم نیافتاده باشد جمع نمودم.

من آنچه را که تو نوشته و جمع آوری نموده ای ندیده ام. و عمر را دیدم که وقتی به خلافت رسید کسی را نزد تو فرستاد تا قرآن خود را برای او بفرستی، ولی تو از این کار إبا کردی، پس عمر مردم را فراخواند و اگر دو نفر شهادت به یک آیه از قرآن می دادند آن را می نوشت و آنچه را که فقط یک مرد به آن شهادت می داد کنار می گذاشت و آن را نمی نوشت و در حالی که من می شنیدم به مردم چنین می گفت: در روز جنگ یمامه مردانی کشته شدند که آیاتی از قرآن را می خواندند که کسی غیر از آنان نمی خواند و آن آیات از بین رفت. و نیز در حالی که نویسندگان عمر مشغول نوشتن بودند، گوسفندی به سراغ صفحه ای از آن رفت و آن را خورد و آنچه در آن بود از بین رفت و نویسنده در آن روز عثمان بود، شما در این مورد چه می گویید؟

 

از عمر و اصحاب او که در زمان عمر و نیز در زمان عثمانی قرآن را جمع آوری کرده و می نوشتند شنیدم که می گفتند: سوره احزاب معادل سوره بقره، سوره نور صد و شصت آیه و سوره حجرات نود آیه دارد،[10] اینها چیست و چه چیز مانع می شود که تو-خدا تو را رحمت کند- آنچه را که جمع کرده ای به مردم نشان دهی؟

و من شاهد بودم که عثمان چیزی را که عمر گرد آورده بود گرفت و نویسندگانی را برای آن فراهم نمود و مردم را وادار کرد که قرآن را به یک صورت قرائت کنند و قرآن أبی بن کعب و ابی مسعود را که خود نوشته بودند پاره کرد و در آتش سوزاند، این ها چه کاری است؟

حضرت على ع فرمود: ای طلحه، تمام آیاتی که خداوند بر حضرت محمد ص نازل کرده با املاءِ خود آن حضرت ص در نزد من است و هر چه حلال و حرام و حدّ و حُکم و هر چیز دیگری که امت تا روز قیامت به آن احتیاج دارد حتى دیه یک خراشْ نزد من است و من آن را با املاء رسول خدا ص و با خط خودم نوشته ام.

 

طلحه گفت: آیا هر چیز کوچک و یا بزرگ و عام و خاص که بوده است و یا تا روز قیامت خواهد بود نزد تو نوشته شده است؟

حضرت ع فرمود: بله، در ضمن غیر از آن رسول خدا ص در بیماریِ آخر خود راز گشودن هزار باب از علم را که از هر باب آن هزار باب دیگر گشوده می شود به من آموخت و اگر مردم بعد از رحلت پیامبر اکرم ص از من تبعیت کرده و فرامین مرا اطاعت می کردند، از بالای سر و زیر پاهایشان روزی می خوردند.

ای طلحه، آیا هنگامی که رسول خدا ص در خواست کتف - ورق - نمود تا چیزی در آن بنویسد که امّت هرگز گمراه نشده و دچار اختلاف نشوند و رفیقت آنچه نباید میگفت، گفت (همانا پیامبر ص هذیان می گوید) و رسول خدا ص خشمگین شد، تو آنجا حاضر نبودی؟

طلحه گفت: آری، حاضر بودم.

 

حضرت على ع فرمود: هنگامی که شما بیرون رفتید رسول خدا ص آنچه را که می خواست در آن ورق بنویسد و مردم را بر آن شاهد بگیرد، به من فرمود و جبرئیل ع به آن حضرت ص خبر داد که همانا خداوند عزوجل از اختلاف و تفرقه امت آگاه است، سپس حضرت ص ورقی خواست و آنچه را که می خواست در آن کتف بنویسد به من املاء نمود تا بنویسم و سه نفر را بر من شاهد گرفت: سلمان، ابوذر و مقداد. آنگاه کسانی را که از امامانِ هدایت هستند برایم نام برد. یعنی همان کسانی که خداوند امر فرمود تا روز قیامت مورد اطاعت قرار بگیرند و مرا به عنوان اولینِ آنان نام برد، سپس فرزندم حسن ع و بعد فرزندم حسین ع و بعد از او نه نفر از نسل این پسرم - یعنی حسین ع - را نام برد، اینگونه بود، مگر نه ای ابوذر و ای مقداد؟ آن دو گفتند: ما این مطلب را از جانب رسول خدا ص شاهد بودیم.

طلحه گفت: به خدا سوگند از رسول خدا ص شنیدم که در مورد ابوذر فرمود: آسمان سایه نگسترده و زمین حمل نکرد سخنوری را، راستگوتر و نیکوکارتر از ابوذر و من شهادت می دهم که این دو نفر به چیزی جز حق شهادت نمی دهند و تو ای علی ع نزد من از آن دو هم راستگوتری.

در این هنگام امیرالمؤمنین ع رو به طلحه کرده و فرمود: ای طلحه و تو ای زبیر و توای سعد و تو ای ابن عوف از خدا بترسید و رضای او را در نظر بگیرید و چیزی را که نزد خداست اختیار کنید و درباره خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری نهراسید.

 

طلحه گفت: یا ابالحسن می بینم که به سؤال من درباره قرآن خود جواب ندادی. آیا آن را برای مردم آشکار نمی کنی؟ فرمود: ای طلحه از روی عمد جوابت را ندادم.

طلحه گفت: پس در مورد آنچه که عمر و عثمان نوشته اند چیزی بگو، آیا تمام آن قرآن است و یا چیزی غیر از قرآن هم در آن هست؟

حضرت على ع فرمود: البته تمام آن قرآن است و اگر شما به آنچه در آن است عمل کنید از آتش نجات یافته و داخل بهشت می شوید، چرا که حجت ما و بیان حق ما و وجوب اطاعت ما در آن است.

طلحه گفت: پس، از قرآنی که در دست توست و از تأویل آن و علم حلال و حرام به من خبر بده و بگو که آن را به چه کسی می سپاری و صاحب آن بعد از تو کیست؟ فرمود: به کسی می سپارم که رسول خدا ص امر فرموده تا آن را به او بسپارم. طلحه گفت: او کیست؟

 

حضرت علی ع فرمود: جانشین من و صاحب اختیار مردم بعد از من، یعنی این فرزندم حسن ع که او نیز هنگام وفاتش آن را به این فرزندم حسین ع می دهد و پس از او در بین یک یک فرزندان حسین ع دست به دست می گردد تا اینکه آخرین نفر آنان در حوض رسول خدا ص به محضر او وارد شود، آنان با قرآن و قرآن با آنان است، نه آنها از قرآن جدا می شوند و نه قرآن از آنها.

اما معاویه و فرزندش که بعد از عثمان خواهند آمد و پس از آن دو، هفت نفر از فرزندان حکم بن أبی العاص یکی بعد از دیگری سرکار می آیند تا اینکه دوازده رهبر گمراهی تکمیل شوند و آنها کسانی هستند که رسول خدا ص آنان را بالای منبرش دیده است که امتش را به صورت قهقرایی[11] به عقب بر می گردانند، ده نفر از آنان از بنی امیه هستند و دو نفر هم کسانی هستند که خلافت را برای آن ها بنیان گذارده اند و گناهی به اندازه گناه تمام این امت به گردن آن دو نفر است.

مردم گفتند: خدا تو را رحمت کند یا ابا الحسن و از جانب ما بهترین پاداش را به تو عنایت فرماید.[12]

 


[1] - او کسی است که وقتی از دنیا رفت پیامبراکرم(ص) امر فرمود او را در کنار در خانه اش غسل دادند و هنگامی که حنوط و کفنش به پایان رسید و شروع به تشییع او نمودند، رسول خدا(ص) نیز در تشییع جنازه اش شرکت کرد، آن حضرت(ص) گاهی از سمت راست تابوت او می گرفت و گاهی از سمت چپ، تا اینکه به قبرش رسیدند و خود حضرت(ص) وارد قبر او شد و با دستان مبارکش لحد چید و خاک بر روی مزارش ریخت و سپس فرمود: «مقداری گل به من بدهید تا منافذ قبر را بپوشانم»، وقتی کار تمام شد و همه مردم و رسول خدا(ص) برگشتند، مردم به آن حضرت(ص) عرض کردند: یا رسول الله(ص) با سعد رفتاری کردید که ما ندیده ایم با دیگران چنین رفتاری کنید، در تشییع جنازه او بدون رداء و پابرهنه شرکت نمودید، حضرت(ص) فرمودند: «چون فرشتگان بدون رداء و پابرهنه او را تشییع می کردند، من هم از آنان تأسّی نمودم» مردم عرض کردند: یک بار سمت راست تابوت را می گرفتید و یک بار هم سمت چپ آن را؟ و آن حضرت(ص) فرمود: «دست من در دست جبرئیل(ع) بود. او از هر طرف می گرفت من نیز همان طرف را می گرفتم.» این حدیث در علل الشرایع ج ۱ ص ۳۱۰ و أمالی طوسی ص ۴۲۷ و کتاب های دیگر نیز آمده است.

[2] - منظور از غسیل الملائکه، حنظلة بن أبی عامر انصاری(ره) است که در جنگ احد به شهادت رسید. وقتی جریان را به همسرش گفتند، گفت: به دلیل شدت علاقه ای که به جنگ و شهادت داشت، وقتی جنگ احد پیش آمد بدون غسل جنابت به میدان جهاد رفت، فرزندان او نیز منسوب به غسیلی هستند که ابو اسحاق ابراهیم بن ابراهیم بن عیسی انصاری غسیلی از آنان است (تاج العروس ذیل ماده غسیل)

[3] - عاصم بن ثابت انصاری معروف به حمایت شده زنبوران، کسی است که وقتی در جنگ احد به شهادت رسید

کفار قصد داشتند بدن او را مثله نمایند، برای همین خداوند متعال گروهی از زنبوران را مأمور محافظت از بدن او نمود، به همین دلیل کفار به هدف خود نرسیدند و بعد مسلمانان جنازه او را دفن کردند.

[4] - پیامبر اکرم(ص) با گذاشتن دست خود بر سینه حضرت علی(ع) در هنگام گفتن این جمله که «مرا دوست ندارد» حضرت علی (ع) را به جای خود نشان داده است.

[5] - امیرالمؤمنین(ع) در روز مرگ عمر و در کنار جنازه او فرموده بود: «به خدا قسم دیدار خداوند متعال را با هیچ صحیفه ای بیشتر از صحیفه این مرد کفن شده دوست ندارم.»

[6] - سوره مبارکه یونس، آیه شریفه 35

[7] - سوره مبارکه بقره،آیه شریفه 247

[8] - سوره مبارکه احقاف، آیه شریفه 4

[9] - در برخی نسخه ها آمده و این (ولایت) چیزی جز امارت و خلافت بر مردم نیست.

[10] - در روایت دیگری آمده است: و سوره حجرات 190 آیه دارد.

[11] - وارونه راه رفتن

[12] - کتاب الفبای شیعه  اسرار آل محمد(ص)، سلیم بن قیس هلالی، نشر آرام دل، چاپ چهارم 1390، فیپا:1-51-8930-964-978، حدیث یازدهم صص 119 الی 136/ متن عربی کتاب اسرار آل محمد، نشر الهادی، محمد باقر انصاری زنجانی، صص 191 الی 220

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی