آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

أبان از سلیم نقل می کند که گفت: ابو مختار بن أبی صعق این ابیات را در اعتراض به کارگزاران عمر به عمربن خطاب نوشت:

بدانید که پیامی برای امیرالمؤمنین (عمر) می فرستم، پس تو ای (عمر) امیر خدا در مال و حکومت هستی.

تو امین خدا در میان ما هستی و سینه من تسلیم کسی است که امین خدای مردم باشد.

اهل روستاها و بخش ها را  آزاد نگذار تا مال خدا (بیت المال) را با مصرف غذاهای سرخ رنگ مورد خیانت قرار دهند.

کسانی را به سوی نعمان و ابن معقل و حزم و بشر.

و حجاج که در بازار، غلام بنی بدر بود درود بفرست و از حساب هایشان با خبر شو.

آن دو نفر تابعی و داماد بنی غذوان را فراموش نکن که در میان مردم ثروت فراوانی دارند.

عاصم نیز در میان آنان خورجینش خالی نیست و همین طور ابن غلاب که از تیراندازان بنی نصر است.

آن اموال از ابن محرز گرفته شده است که در روستاها دارای ثروت زیادی است.

کسی را به سوی آنان بفرست تا با فکرهایشان سخنانی که در مورد این اموال گفته می شود تصدیق کرده و آگاهت کنند.

خانواده ام به فدایت، آن اموال را با آنان قسمت کن تا ببینی که حاضرند نصف آن را به تو بدهند.

مرا به شهادت نخواه که من پنهان شده ام ولی عجایب روزگار را می بینم.

اسب هایشان را به اندازه دیوارها و کلاه خودها را مانند تصاویر سرخ و نیزه هایشان را به اندازه مورچه ها و قطرات باران می بینم.

و نیز لباس های نرمِ تا شده و لباس های نقش دار را در صندوقچه هایشان می بینم.

هرگاه تاجر بحرینی با مُشک های فراوان از راه می رسد، بوی آن در محله آنان به جریان می افتند.

ما در خانه می نشینیم وقتی آن ها می نشینند و می جنگیم وقتی که آن ها می جنگند، ولی آن ها مال دارند و ما هیچ ثروتی نداریم.

 

ابن غلاب مصری برای دفاع از خود چنین سرود:

هان به ابومختار می گویم، من به نزد او می رفتم در حالی که نه از خاندان او بودم و نه نسبت دامادی با او داشتم.

و در نزد من نه مالی که به ارث برده باشم و نه صدقاتی که از راه اسیر کردن و یا حیله و نیرنگ بدست آورده باشم، وجود داشت.

و این اموال حاصل دویدن های پی در پی در تمام جنگ ها و صبر کردن در برابر مرگی که در پس نیزه ها بود می باشد.

که در آن جنگ ها زره های گشادی می پوشیدم که رشته های آن سینه ام را می پوشاند و آن را در برابر شمشیرهای تیز و بلند حفظ می کرد.

 

سلیم می گوید: عمر بن خطاب در آن سال به خاطر نامه ابو مختار نصف اموال کارگزاران خود را به عنوان غرامت از آنان گرفت. ولی از قنفذ عَدْوی که او نیز از کارگزاران او بود چیزی به غرامت نگرفت و هر چه از او گرفته شده بود یعنی بیست هزار درهم به او بازگرداند و حتی یک دهم، بلکه نصف یک دهم اموالش را هم از او نگرفت. یکی از کارگزاران عمر که از او غرامت گرفت ابوهریره است که حاکم بحرین بود، وقتی اموال او را حساب کردند مجموع آن به بیست و چهار هزار رسید که دوازده هزارِ آن را به عنوان غرامت از او گرفتند.

 

أبان میگوید سلیم گفت: حضرت علی(ع) را دیدم و از آن حضرت(ع) در مورد کار عمر سؤال کردم، حضرت(ع) فرمودند: می دانی چرا قنفذ را رها کرد و هیچ غرامتی از او نگرفت؟

عرض کردم: نه،

فرمودند: زیرا قنفذ همان کسی است که وقتی فاطمه(س) آمد و بین من و آنها قرار گرفت تا از من دفاع کند، با تازیانه ضربه ای به آن حضرت(س) زد که وقتی به شهادت رسید اثر آن ضربه مانند بازوبند بر بازویش باقی مانده بود.[1]

 


[1] - کتاب الفبای شیعه  اسرار آل محمد(ص)، سلیم بن قیس هلالی، نشر آرام دل، چاپ چهارم 1390، فیپا:1-51-8930-964-978، حدیث سیزدهم، صص 146 الی 149/ متن عربی کتاب اسرار آل محمد، نشر الهادی، محمد باقر انصاری زنجانی، صص 221 الی 223

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی