آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

نامه سرّی معاویه به زیاد بن سمیّه

ashk | شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ب.ظ | ۰ نظر

أبان از سلیم نقل می کند که گفت: زیاد بن سمیه نویسنده ای داشت که ادعای شیعه بودن می کرد و با من رفاقت می نمود. روزی نامه ای را که معاویه در جواب نامه زیاد به او نوشته بود برایم خواند. در آن نامه چنین نوشته شده بود:

اما بعد، تو نامه ای برایم نوشته و از من درباره اعراب پرسیده ای که کدامشان را گرامی بدارم و کدام را خوار و ذلیل گردانم؟ چه کسانی را به خود نزدیک سازم و چه کسانی را از خود دور کنم؟ از جانب کدامشان در امان هستم و از کدامشان باید بپرهیزم؟ (در روایت دیگری آمده: به کدامشان أمان بدهم و کدامشان را بترسانم و تهدید کنم؟)

ای برادرم، من آشناترین مردم به اعراب هستم. به بزرگان یمن توجه کن و در ظاهر، آنان را گرامی بدار ولی در خفاء، آنان را تحقیر کن، من نیز با آنان چنین می کنم و در مجالسشان به آنان احترام می کنم، ولی در خلوت به آنان توهین می کنم. از میان مردم، آنان بدترین جایگاه را در نزد من دارند، پس پنهان از دید آنها به دیگران بذل و بخشش نما. به قبیلة ربیعة بن نزار نظر کن و رؤسای آنان را گرامی بدار، ولی به عوام آنها اعتنا نکن، زیرا عوام آنها مطیع اشراف و بزرگان خود هستند.

به قبیله مُضَرّ توجه کن و میانه آنان را بر هم بزن، چرا که آنان افرادی خشن و متکبّر و دارای غرور و نخوت شدید هستند و در صورتی که تو چنین کنی و میانه آنان را بر هم بزنی، بعضی از آنان در مقابل بعضی دیگر تو را یاری می کنند. سخن بدون عمل آنان را نپذیر و به گمان بدون یقین از آنان راضی شو.

به عجم ها و تازه مسلمانان آنها توجه کن و درباره آنان به سنت عمر بن خطاب عمل کن، زیرا ذلت و خواری آنان در عمل به این سنت است. سنت عمر چنین است که عرب از آنان زن می گیرد، ولی به آنان زن نمی دهد و اعراب از آنان ارث می برند ولی به آنان ارث نمی دهند و در پرداخت هدایا و سهمیه آنان از بیت المال کوتاهی می کنند و در جنگ ها آنان را جلو می فرستند تا راه ها را هموار و درختان را قطع نمایند.

هیچکدام از آنان در نماز بر عرب امامت نکند و تا وقتی که عربی باشد کسی از آنان در صف اول نماز نایستد مگر اینکه صف ها را تکمیل نمایند. هیچ مرزی از مرزها و هیچ شهری از شهرهای مسلمانان را به عجم ها مسپار و اجازه قضاوت در بین مسلمانان و صدور حکم را به آنان مده، زیرا این­ها سنت عمر و روش او در برخورد با عجم است که خداوند به او از جانب امت محمدd به خصوص بنی امیه، بهترین پاداش ها را عنایت فرماید.

به جان خودم سوگند اگر این رفتارهای او و رفیقش (ابوبکر) نبود و در دین خدا قاطعیت و صلابت نداشتند ما و تمام این امت زیر دستان بنی هاشم می شدیم و آنان خلافت را یکی بعد از دیگری به ارث می بردند، همانطور که خاندان قیصر و کسری از هم ارث می بردند.

اما خداوند خلافت را از بنی هاشم گرفت و ابتدا آن را به بنی تیم بن مرة و سپس به بنی عدی بن کعب[1] سپرد، در حالی که خوارتر و ذلیل تر از آنان در قریش وجود نداشت. آن دو ما را در مورد خلافت به طمع انداختند و ما در خلافت از آنان و نسل آنان مستحق تر هستیم، زیرا دارای ثروت و عزت بوده و از جهت خویشاوندی، از آنان به رسول خداd نزدیکتر هستیم.

بعد از عمر، خلافت از طریق شورا و رضایت عامّه مردم به دست رفیق ما عثمان افتاد، آنهم سه روز که از تشکیل شوری گذشته بود اتفاق افتاد. ولی دو نفرِ قبل از او بدون شورا خلافت را بدست گرفتند. هنگامی که رفیق ما عثمان مظلومانه کشته شد ما به واسطه ای خلافت را در دست گرفتیم. زیرا خداوند برای اولیاء کسانی که مظلومانه کشته می شوند قدرت و سلطنتی قرار داده است.

به جان خودم سوگند ای برادرم! اگر عمر دیه عبد و غلام را نصف دیه ارباب قرار می داد و آن را سنت می نمود این کار به تقوا نزدیک­تر بود. من هم اگر راهی برای آن می یافتم و می دانستم که مردم هم آن را می پذیرند چنین می کردم، ولیکن من جنگی در پیش دارم و می ترسم که مردم متفرق شده و درباره من دچار اختلاف شوند. سنت­هایی که عمر در میان مردم قرار داده تو را کفایت می کند، چرا که ذلت و خواری آنان در عمل به این سنت­ها است.

(در روایت دیگری آمده) ای برادرم! به جان خودم سوگند، اینکه عمر دیه عجم را نصف دیه عرب قرار داد و آن را به عنوان سنت ترویج نمود به تقوی نزدیکتر است، چرا که در غیر این صورت دیگر عرب فضیلتی بر عجم نداشت.

پس هرگاه نامه ام به دستت رسید، عجم را خوار و ذلیل گردان و به آنان اهانت نما و تبعیدشان کن و از هیچیک از آنان کمک مگیر و هیچکدام از نیازهایشان را برطرف نساز.[2]

به خدا قسم تو پسر ابوسفیان هستی و از صلب او خارج شده ای،[3] ای برادرم تو که در نزد من فردی راستگو هستی به من گفتی که نامه عمر به ابوموسی اشعری حاکم بصره را خوانده ای، زیرا زمانی که او حاکم بصره بود تو کاتب او بودی و در عین حال نزد او ذلیل ترین مردم به شمار می آمدی. تو در آن زمان خود را کوچک و خوار می شمردی و گمان می کردی که از خاندان ثُقَیّف (که عجم هستند) هستی و حال آنکه اگر مانند یقینی که امروز داری [آن روز هم) یقین داشتی که فرزند ابوسفیان هستی، خود را بزرگ می شمردی و بر خود عار می­دانستی که کاتب زنازادۂ اشعری ها باشی. تو و ما یقین می دانیم که ابوسفیان دنباله رو امیّة بن عبد شمس بوده است.

ابن ابی معیط برایم نقل کرد که تو به او گفته­ای نامه عمر به ابوموسی اشعری را هنگامی که طنابی به اندازه پنج وجب برای او فرستاد خوانده ای که به ابوموسی اشعری گفته بود: اهل بصره را نزد خود فرا بخوان و از میان آنان هر کدام از هم پیمانان غیر عرب و تازه مسلمانان عجم را که طول قدش به پنج وجب می رسد بیرون بکش و گردنش را بزن.

ابو موسی در این مورد با تو مشورت کرد و تو او را از این کار نهی کردی و به او گفتی که نامه ای در ردّ نامه عمر به او بنویسد و تو خودت نامه را نزد عمر بردی و از روی تعصّب نسبت به عجم ها آنچه می خواستی انجام دادی. زیرا آن روز تو گمان می کردی که غلام ثُقَیّف (یعنی از عجم ها) هستی. برای همین آنقدر نزد عمر رفتی که نظر او را عوض کردی و او را چنان از تفرقه مردم ترساندی که از گفته خود پشیمان شد.

تو به او گفتی: با توجه به دشمنی هایی که با این خاندان (اهل بیت) کرده ای از اینکه عجم ها گِرد علىS جمع شوند و بر علیه تو قیام نمایند در امان نیستی و در این صورت حکومت را از دست خواهی داد. او نیز دست از خواسته خود برداشت.

ای برادرم! من در میان فرزندان ابی سفیان، شوم تر از تو ندیده ام که بر ضدّ این خاندان (خاندان ابو سفیان) عمل کند و آن هنگامی بود که عمر را از عقیده اش (درباره عجمی) منصرف نموده و او را از قتل آنان نهی کردی.

ابی معیط به من گفت: یکی از مسائلی که تو به وسیله آن عمر را از قتل عجمها منصرف نمودی این بود که به او گفتی از علی بن ابی طالبS شنیده ای که می گفت: روزی خواهد رسید که عجم ها شما اعراب را برای برگرداندن به دین می زنند. همانگونه که شما در ابتدا آنها را برای مسلمان شدن می زدید.

و نیز گفته است: به زودی خداوند دستان شما را از عجم ها پُر خواهد نمود و آنان شیرهایی خواهند شد که فرار نمی کنند و گردن های شما را می زنند و بر غنائم شما مسلط می شوند.

عمر به تو گفت که او نیز این حدیث را از علیS شنیده است که از قول رسول خداd نقل می نمود. برای همین نامه ای به رفیقت (ابوموسی) نوشته بود تا عجم ها را بکشد. بعد گفت: تصمیم دارم به کارگزاران خود در شهر­های دیگر نیز چنین نامه ای بنویسم.

تو به عمر گفتی: این کار را نکن ای امیرالمؤمنین، زیرا از این که علیS آنان را به یاری خود بطلبد در امان نیستی، تعدادشان هم که زیاد است و تو از شجاعت علیS و اهل بیتش و نیز دشمنی او با خودت و رفیقت آگاهی.

بدین ترتیب او را از تصمیمش منصرف نمودی. تو به من گفتی که نظر عمر را عوض نکردی مگر از روی تعصّب، نه اینکه از روایتی ترسیده باشی، و نیز برایم نقل کردی که در زمان خلافت عمر این مطالب را به علیS گفته­ای و او به تو گفته است:[4] صاحبان پرچم های سیاه که از سوی خراسان می آیند همان عجم ها هستند. آنها کسانی هستند که در زمان حکومت بنی امیه بر آنان مسلط می شوند و ایشان را در هر ستاره ای که بدان پناه برده باشند می کشند.

ای برادرم! اگر تو عمر را از این کار باز نمی داشتی، کشتن عجم سنّت می شد و خداوند آنها را نابود می کرد و ریشه آنان را قطع می نمود و خلفای بعدی نیز به این سنت عمل می­کردند تا اینکه از عجم ها نه مویی باقی می­ماند، نه ناخنی و نه دمنده آتشی، چرا که آنها آفت دین هستند.

بدعت هایی که عمر بر خلاف سنت رسول خداd بنیان نهاد و مردم هم از او پیروی کردند و به آنها عمل نمودند بسیار است، این هم یکی از آن ها می شد. مثلا یکی از بدعت های او این است که مقام ابراهیمS را از جایی که رسول خداd قرار داده بود جابه جا کرد و دیگر اینکه صاع و مدّ رسول خداd را تغییر داد و اندازه آن را بزرگتر نمود و شخص جنب را (در صورت نیافتن آب) از تیمم منع نمود و بدعت های بسیار دیگری که بیش از هزار مورد است.

بزرگترین و محبوبترین آن ها نزد ما و روشنی بخش چشمان ما در میان آنها این بود که خلافت را از بنی هاشم گرفت، در حالی که آنان اهل و معدن آن بودند. زیرا خلافت شایسته کسی غیر از آنان نیست و زمین به دست کسی جز آنان اصلاح نمی شود.[5]

هنگامی که نامه مرا خواندی مطالب آن را پنهان ساز و آن را پاره کن. نویسنده زیاد می گوید: وقتی ابن زیاد نامه را خواند آن را به زمین کوبید و رو به من کرده و گفت: وای بر من که از چه چیز خارج شدم و بر چه چیز داخل شدم، من از شیعیان آل محمدd بودم که از آن خارج شدم و داخل یاران شیطان و جذب او شدم و از پیروان کسی شدم که چنین نامه ای می نویسد. به خدا سوگند مَثَل من مَثَل ابلیس است که از روی کبر و کفر و حسادت از سجده بر آدمS إباء کرد.

سلیم می گوید: آن روز به پایان نرسیده بود که من تمام آن نامه را برای خود نوشتم. هنگامی که شب فرا رسید ابن زیاد نامه را خواست و آن را پاره کرد و گفت: هیچ کس نباید از مطالب این نامه آگاه شود و این در حالی بود که او نمی دانست من نسخه ای از آن را برای خود نوشته ام.[6]

 


[1] - ابوبکر از بنی تیم بن مرّه و عمر از بنی عدی بن کعب است.

[2] - مُهَشّی کتاب - یعنی کسی که به کتاب حاشیه زده - می گوید: ببین معاویه چگونه در نامه اش به زیاد دستور می-دهد که عجم را خوار و ذلیل کرده به آنان اهانت نماید، در حالی که به جان خودم سوگند آنان هیچ گناهی جز دوستی و ولایت اهل بیت علوی(ع) ندارند، گویی معاویه این آیه را که خداوند می فرماید: «إن أکرمکم عند الله أتقام؛گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست» نشنیده است و مثل اینکه او این قول رسول خدا(ص) را نشنیده که فرمود: «هیچ عربی بر هیچ عجمی برتری ندارد مگر در تقوی»؛ آری او از سنت پیامبراکرم(ص) پرهیز کرد، زیرا آن را با سیاست های فریبکارانه خود مطابق نمی دید و نیز ببین که او چگونه زیادبن ابیه را به پدر خود ابو سفیان نسبت می دهد در حالی که هر عالم و جاهلی می داند که زیاد فرزند سمیه بود و پدرش نامعلوم بود، ولی سیاست عوام فریب معاویه او را وادار ساخت که زیاد را برادر خود بنامد و او را به پدرش نسبت دهد. وای بر او و ننگ بر او.

[3] - در برخی از کتابها در مورد اصل و نسب زیاد نوشته شده که او فرزند زنی به نام سمیه بوده است، سمیه در ابتدا کنیز یک دهقان ایرانی بود، ولی بعد توسط اربابش به طبیبی به نام حارث ثقفی که او را درمان کرده بود هدیه می¬شود، طبیب نیز سمیه را به عقد غلام خود عبید در می آورد، سمیه زنی بدکاره بود و در میان عرب به این کار شهرت داشت. به همین دلیل وقتی زیاد را در خانه عبید به دنیا می آورد مردم نام او را زیاد بن ابیه (زیاد پسر پدرش) می گذارند. بعدها معاویه زیاد را با اینکه پدرش نامعلوم بوده به ابوسفیان نسبت می دهد و بنابر مصالحی او را برادر خود می خواند. مردم نیز از آن به بعد او را زیاد بن ابی سفیان صدا می زنند، ولی بعد از انقراض بنی امیه دوباره به او زیاد بن سمیه و یا زیاد بن ابیه می گویند.

[4] - در روایت دیگری آمده: در زمان خلافت عثمان از علی(ع) شنیدم که می فرمود: «صاحبان پرچم های سیاه که از سوی خراسان ...»

[5] - عمر در حالی با پیامبر اکرم(ص) مخالفت کرد و خلافت را از بنی هاشم گرفت که آنان شایسته تر از عمر و دو رفیقش برای جانشینی پیامبراکرم(ص) بودند و روایات بسیاری دلالت می کند براینکه خلافت حق بنی هاشم (اهل بیت ع) بوده و فقط آنان شایسته آن بوده اند. البته به غیر از بنی امیه که قرآن آنان را شجره ملعونه نامیده است و این سخنان معاویه که در متن آمده، سند تاریخی ارزشمندی است بر اینکه اگر عمر خلافت را از بنی هاشم نمی گرفت، معاویه و امثال او هرگز به آن دست نمی یافتند.

[6] - کتاب الفبای شیعه اسرار آل محمد(ص)، سلیم بن قیس هلالی، نشر آرام دل،  ترجمه محمد اسکندری، حدیث بیست و سوم، صص 206 الی 211

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی