آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

 

شهید مطهری(ره) در یک نگاه کلّی و ساختاری زیبا چنین آورده ­اند:

کلمه «زهد» را ما در قرآن به مفهومى که الآن مى‏ گوییم که انسان باید زاهد باشد، نداریم. ولى این کلمه مسلّماً در سنّت پیغمبراکرم ص و اخبار و احادیث ائمه اطهار ع آمده است. در خودِ کلمه زهد و در مفهوم و معنى آن هیچ نمى ‏شود شک کرد که در قرآن آمده است و مخصوصاً در کلمات امیرالمؤمنین ع زیاد است.

در میان ما، کلمه زهد خیلى رایج است، ولى ما اگر زاهد را آن طورى که در اخبار و روایات و سنت معصومین ع معرفى کرده ‏اند بخواهیم جستجو کنیم، مى‏ بینیم آن زاهد، غیر از زاهدى است که ما امروز در جامعه مى‏ شناسیم. مى ‏بینید لقب «زاهد» را به خیلى از افراد مى‏ دهند.

مى‏ گویند فلان کس آدم بسیار زاهدى است. وقتى که مى‏ رویم سراغ زهدِ این آدم ( البته این‏جور آدمها خوبی­هایى هم دارند) مى‏ بینیم زهدِ این آدم فقط جنبه منفى دارد و بس؛ یعنى آدمى است که در زندگى به کم قناعت مى‏ کند. مى‏ گوییم هرکسى که در زندگى به کم قناعت کند زاهد است؛ ولى این جور نیست.

جزء شرایط زاهد یکى همین است که در زندگىِ شخصى و فردىِ خودش طورى باشد که به کم بتواند قناعت کند و این فلسفه بسیار بسیار بزرگى دارد. اما نه هرکس که به کم قناعت کرد او زاهد است. این مطلب را مقدارى برایتان توضیح‏ مى‏ دهم.

زهد مربوط به مال و ثروت دنیا و حتى مربوط به مقامات دنیوى است. شما اگر بپرسید که در اسلام، مال و ثروت دنیا خوب است یا بد؟ جواب این است که مال و ثروت دنیا براى چه هدفى؟ ثروت خودش قدرت است، پست و مقام هم قدرت است، این قدرت را شما براى چه هدف و منظورى مى‏ خواهید؟ یک وقت جنابعالى آدمى هستید بنده و اسیر شهواتِ خودتان، مى‏ خواهید به وسیله این مال و ثروت که قدرت است هوس­ هاى فردى و شخصى خودتان را اشباع کنید.

اگر شما بنده هواى نفس باشید، هرچه را در راه هواى نفس مصرف کنید، خواه مال و ثروت باشد، خواه جاه و مقام و خواه علم و یا عبادت و دین، هر چیزى که در خدمت هوا و هوس قرار بگیرد، بد مى‏شود. اما شما اگر اول خودتان را اصلاح کردید، اگر هواپرست نبودید و خودى را از خودتان دور کردید، اگر کسى بودید که در اجتماع هدف داشتید، هدف اجتماعى، خدایى و الهى داشتید، آن وقت مال و ثروت را که قدرت است در طریق هدف مقدس خودتان به کار بردید، این عبادت است. جاه و مقام را هم اگر شما براى هدف­هاى معنوىِ خودتان بخواهید، عبادت است. این را از خودم نمى‏ گویم، تعبیر امام صادق ع است.

عده ‏اى از همین زاهدهاى احمقى که در همان زمان تازه پیدا شده بودند، در مسئله زهد با امام ع مباحثه مى‏کردند. حضرت ع به آنها فرمود: اگر مطلب این جورى است که شما مى‏ گویید، پس چرا یوسف پیغمبر ع که قرآن او را پیغمبر مى‏ داند و بنده صالح خداست، وقتى که معلوم مى‏ شود گنهکار نیست و تبرئه مى‏ شود و از زندان بیرون مى‏ آید فوراً به عزیز مصر مى‏ گوید: «اجْعَلْنى عَلى‏ خَزائِنِ الْارْضِ انّى حَفیظٌ عَلیمٌ.»[1]

یوسف بزرگترین پُستها را مى ‏خواهد، مى‏گوید: تمام وزارت دارایى را، هرچه هست در اختیار من بگذار. چرا قرآن این را از یوسف ع نقل کرده و بر او عیب نگرفته و یوسف ع را دنیاپرست معرفى نکرده است؟ چون یوسف ع دنیاپرست نبود و از اولِ زندگى نشان داد که خداپرست است نه دنیاپرست.

حضرت یوسف ع آن پست و مقام و هرچه را که مى‏ خواست، براى هدف­هاى معنوى و الهى مى‏ خواست و چون براى هدف­ هاى معنوى و الهى مى‏ خواست، این دیگر دنیا نیست، عین آخرت است.

علماى اسلام مى‏گویند ولایت از قِبَلِ جائر حرام است؛ یعنى اگر حکومت ظالمى باشد و کسى بخواهد از ناحیه این حکومتِ ظالم پُست بگیرد عمل حرامى مرتکب شده و حرام بزرگى است، ولى اگر کسى بخواهد پست را از ناحیه حکومت ظالم بگیرد، اما هدفش از گرفتن این پست خدمت و نجات دادن مظلومان باشد، نه تنها گناه نیست، به فتواى بعضى از علماء مستحب و به فتواى بعضى دیگر واجب است. قبول پست از ناحیه حکومت ظالم براى کسى که هدفش از این کار خدمت و مبارزه با ظلم و نجات مظلوم است، نه تنها حرام نیست، بلکه به قولى واجب و به قولى مستحب است.

ثروت هم از همین قبیل است. شما ثروت را براى چه منظورى جمع مى‏کنید؟ این قدرت را براى چه هدفى کسب مى‏ کنید؟ وقتى که شما اخلاقتان تهذیب شده بود، وقتى که این کار را براى هدف معنوى بزرگى انجام مى‏دهى، باید این کار را بکنى، اگر نکنى گناه است.

اسلام طرفدار دو قدرت است: یکى قدرت روحى و دیگر قدرت اقتصادى. طرفدار قدرت روحى است به این معنى که مى‏گوید از ناحیه اخلاقى شما باید آنقدر قوى و نیرومند باشید که به دنیا و مافیهایش اعتنا نداشته باشید، بنده و اسیر دنیا نباشید. چه عالى مى‏ فرماید امیرالمؤمنین ع: «الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْ انِ»[2]

حضرت على ع که زهد را از جنبه قوّت روحى تفسیر مى‏کند، مى‏ فرماید: خدا در قرآن بیان کرده: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لاتَفْرَحوا بِما اتیکُمْ.»[3]

وقتى از ناحیه روحى به این مقام رسیدید که اگر تمام دنیا به شما رو بیاورد شادى‏زده و اسیر نمى‏ شوید و اگر تمام دنیا را از شما بگیرند روحتان شکست نمى ‏خورد، در این صورت شما زاهد هستید. اسلام طرفدار دو قوّت است. این دو قوّت مربوط به مسئله زهد و دنیاست. از ناحیه روحى ما باید آنقدر قوى و نیرومند باشیم که مال و ثروت دنیا نتواند ما را بنده خودش قرار بدهد، و از نظر اقتصادى باید کوشش کنیم مال و ثروت را از طریق مشروع در اختیار خودمان بگیریم تا بتوانیم از این قدرت مادى و اقتصادى استفاده کنیم.

وقتى که دانستید اسلام طرفدار این دو قدرت است، قدرت اخلاقى و قدرت اقتصادى، مى‏بینید ما زاهدهایى هستیم که در هر دو ناحیه، طرفدار ضعف هستیم و ضعف داریم.

ما زاهدى هستیم که همیشه از قدرت اقتصادى، از ثروت دورى گزیده‏ایم، یعنى ضعف را انتخاب کرده‏ایم. مردمى که پول و ثروت نداشته باشند، مسلّم است کارى را که از اقتصاد ساخته است نمى‏توانند انجام بدهند و باید دست دریوزگى پیش دیگران دراز کنند. از ناحیه روحى هم اتفاقاً ضعیف هستیم. چون وقتى ما خودمان را به این ترتیب تربیت کردیم که به وسیله دور نگه داشتن خود از مال دنیا به خیال خودمان زاهد شدیم، یک روز که دنیا به همان زاهدها روى مى‏ آورد مى‏بینیم اختیار از کفَش بیرون رفت. مى‏ بینیم نه از ناحیه روحى قوى هستیم نه از ناحیه اقتصادى.

پس زهد در اسلام قوّت و قدرت روحى است. با این قوّت و قدرت روحى، مال و ثروت دنیا که قدرت دیگرى است نه تنها به شما صدمه نمى‏ زند، بلکه در خدمت شما قرار مى‏ گیرد.

عده ‏اى که آمده بودند و به امام صادق ع اعتراض مى ‏کردند، فلسفه زهد را نفهمیده بودند، شنیده بودند علىّ بن ابى‏طالب ع در زمان خودش زاهد بوده و خیال مى‏کردند که حضرت على ع طرفدار این بوده که انسان باید در همه شرایط با لباس مندرس زندگى کند و نان جو بخورد، اما این نان جو خوردن فلسفه‏ اش چیست، نفهمیده بودند. امام صادق ع بود که براى اینها تشریح مى‏ کرد تا فلسفه ‏اش را بفهمند.

حضرت على ع چرا زاهد بود؟ براى اینکه مى‏ خواست انسان باشد. حضرت على ع زاهدى نبود که یک گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذارد.

حضرت على ع مردى بود که بیش از هرکسى وارد اجتماع مى‏شد و فعالیت اجتماعى و تولیدِ ثروت مى ‏کرد، ولى ثروت در کفَش قرار نمى‏ گرفت، ثروت را اندوخته و ذخیره‏ نمى‏ کرد. کدام کار تولیدىِ مشروع است که در آن زمان وجود داشته و حضرت على ع انجام نداده است؟ اگر تجارت است او عمل کرده، اگر زراعت و باغدارى و درختکارى است او انجام داده، اگر حفر قنوات است، اگر سربازى کردن است او انجام داده است. ولى در عین حال که همه این کارها را مى‏ کرد، زاهد بود.

اتفاق مى‏ افتاد که مى‏ رفت در آن باغستان­ هاى مدینه که مربوط به اهل کتاب و غیر مسلمانان بود و براى آنان کار مى‏ کرد، خدمت مى‏ کرد، مزد مى‏ گرفت و بعد مزد او بود که تبدیل به نان مى ‏شد. به خانه‏ اش گندم و جو مى ‏آورد و صدّیقه طاهره(س) با دست خودش آنها را آرد مى‏ کرد، مى‏ پخت و در عین حال وقتى که به محتاجى، مسکینى، یتیمى، اسیرى برخورد مى ‏کردند فوراً او را بر خودشان مقدّم مى ‏داشتند. این بود معنى زهد على ع؛ شما این جور زاهد را پیدا کنید.

زهد حضرت على ع همدردى بود. همدردى انسانیت است. او از حقّ صددرصد مشروع خودش هم استفاده نمى‏کرد. براى خودش فقط به اندازه یک سرباز از بیت‏المال حقوق قائل بود، ولى در همان هم قناعت مى‏کرد. حاضر نبود با شکم سیر بخوابد، چرا؟ چون دل و وجدان و قلب زنده‏ اش به او اجازه نمى‏ داد. مى ‏فرمود: اوْ ابیتَ مِبْطاناً وَ حَوْلى بُطونٌ غَرْثى‏ وَ اکْبادٌ حَرّى‏، اوْ اکونَ کَما قالَ الْقائِلُ:

وَ حَسْبُکَ داءً انْ تَبیتَ بِبِطْنَةٍ             وَ حَوْلَکَ اکْبادٌ تَحِنُّ الَى الْقِدِّ

آیا من با شکم سیر بخوابم؟ از چه غذائی؟ از غذاى مشروعِ خودش. باز هم حاضر نبود با شکم سیر بخوابد. مى‏ گفت در اطراف من شکم­ هاى گرسنه وجود دارند، در حالى که در اطراف من شکم گرسنه هست من نمى ‏توانم با شکم سیر بخوابم.

نه تنها همسایه دیوار به دیوار را مى‏ گفت، بلکه مى‏ گفت: «وَ لَعَلَّ بِالْحِجازِ اوِ الْیَمامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِى الْقُرْصِ.»[4] شاید در حجاز یا یمامه، کناره ‏هاى خلیج فارس، گرسنه‏ اى باشد که همین قرص نان هم گیرش نیاید، چطور من با شکم سیر بخوابم؟!

این است معنى زهد که نظیر این را اگر پیدا کردید انسانیت به آن افتخار مى ‏کند، نه این مُردگى که ما داریم که اسم بى ‏عرضگى و مُردگى و بى‏ حرکتى خودمان را زهد گذاشته‏ ایم. این زهد نیست. زهد، زهد حضرت على ع است که مى‏ فرماید: آیا من از کسانى باشم که درباره ‏اش مى‏ گویند: «وَ حَسْبُکَ داءً انْ تَبیتَ بِبِطْنَةٍ- وَ حَوْلَکَ اکْبادٌ تَحِنُ‏ الَى الْقِدِّ»؛ این درد تو را بس که با شکم سیر بخوابى و در اطرافت افرادى گرسنه بخوابند.

زهد همان زهدى است که رسول اکرم ص داشت. با اینکه پیغمبراکرم ص در اواخر عمر، فوق‏العاده قدرت داشت، ولى آنقدر دلش زنده بود و اهل ایثار و گذشت بود که آیه نازل شد: میانه ‏روى را از دست نده.

یک وقت اصحاب دیدند وجود مقدّس پیامبر اکرم ص موقع نماز نیامد. بعداً معلوم شد که وقت نماز برهنه‏ اى به منزل ایشان آمده و حضرت ص چیزى نداشته است جز اینکه لباس تنش را بکند و به او بدهد و به این جهت نتوانسته است به مسجد بیاید. به این مى‏ گویند زهد و انسانیت. «وَ لاتَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلولَةً الى‏ عُنُقِکَ وَ لاتَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلوماً مَحْسوراً.»[5]

رسول اکرم ص یک نفر را مى ‏فرستد که برایش پیراهنى بخرد. او مى‏رود یک پیراهن نسبتاً عالى مى ‏خرد به دوازده درهم و مى ‏آید. حضرت ص نگاه مى‏ کنند و مى‏ گویند من به پیراهنى کمتر از این هم مى‏ توانم قناعت کنم. دومرتبه مى‏ روند و در سر راه کنیزکى را مى‏بینند که گریه مى‏ کند، مى‏ پرسند چرا گریه مى ‏کنى؟ دخترک جواب مى‏ دهد: پولى صاحبخانه به من داده و من آن را گم کرده ‏ام. حضرت ص چهار درهم به او مى‏ دهند و روانه مى‏ شوند و بعد با هشت درهم دیگر دو پیراهن مى‏ خرند و یکى از آنها را به عریانى مى‏ دهند. در بازگشت مى‏ بینند همین کنیز نشسته و گریه مى‏ کند. حضرت ص سؤال مى‏ کنند چرا گریه مى‏ کنى؟ مى‏ گوید: چون خیلى دیر شده است مى ‏ترسم اگر به منزل بروم مرا کتک بزنند. مى‏ فرماید: بیا با هم برویم تا شفاعت تو را بکنم.

کنیز را با خود مى ‏برد. وقتى کنیز درِ خانه را به حضرت ص نشان مى‏ دهد، حضرت ص از پشت در فریاد مى‏ کند: السَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اهْلَ الْبَیْتِ! عادت ایشان بود که وقتى مى‏ خواستند وارد خانه کسى شوند سلام مى‏ کردند، دستور قرآن است که بدون اجازه داخل خانه کسى نشوید، همین کارى که ما مى‏کنیم و یا اللَّه مى‏ گوییم. البته یا اللَّه ذکر است و چه بهتر که در این‏جور مواقع اعلام مردم با یک یا اللَّه باشد.

حضرت ص بلند سلام کرد. اهل خانه که صداى پیغمبراکرم ص را شنیدند قلبشان به تپش افتاد، مى ‏دانستند که پیغمبراکرم ص تا سه بار سلام نکند برنمى‏ گردد. حضرت ص باز سلام کردند. اهل منزل جواب ندادند. مرتبه سوم که حضرت ص سلام کردند، اهل خانه فریاد کردند: السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسولَ اللَّه ص! ادْخُلْ ادْخُلْ داخل شوید.

حضرت ص فرمودند: آیا اول صداى مرا نشنیدید؟ عرض کردند شنیدیم، ولى خوشمان مى ‏آمد که تکرار کنید، چون سلام شما براى خانواده ما برکت است. ما اگر بار اول جواب شما را مى ‏دادیم از سلام ­هاى دوم و سوم شما محروم مى‏ شدیم. ما چون مى‏ دانستیم که شما تا سه بار سلام مى‏ کنید، عمداً جواب سلام شما را ندادیم. حضرت ص وارد شدند و فرمودند: من براى شفاعتى آمده‏ام. اگر این کنیزک دیر آمده است مزاحمش نشوید. عرض کردند: یا رسولَ اللَّه ص! ما به خاطر مقدم شما او را آزاد کردیم. حضرت ص فرمودند: خدا را شکر که با دوازده درهم، دو برهنه را پوشانیدم و یک برده را آزاده کردم![6]

این را مى‏ گویند زاهد. این فلسفه زهدِ واقعىِ اسلام است. این، زنده‏ دلى است، انسانیت و همدردى است.

تصور درباره زهد، همان تصور درباره دنیاپرستى و ترک دنیا و این‏جور معانى و مفاهیم است. اگرچه این کلمه به این معنا در قرآن کریم نیامده است، ولى آنقدر در سنت اسلامى، در کلمات پیغمبر اکرم ص و در کلمات امیرالمؤمنین ع و سایر ائمه اطهار ع آمده است که نمى ‏شود تردید کرد که یک معنى و مفهومى در اسلام، مقدس شمرده شده است و مردم به سوى آن دعوت شده ‏اند و آن معنى و مفهوم با لفظ «زهد» تعبیر شده است.

در ادبیات اسلامى- یعنى در نظم و نثر اسلامى، خواه در مظهر عربى و خواه در مظهر فارسى آن- مسئله زهد زیاد مطرح شده است. حالا باید ببینیم تصور و طرز تفکر ما درباره زهد از نظر اسلام، با توجه به شواهد و دلائل و تعلیماتى که قرآن کریم در این زمینه دارد، چگونه باید باشد.

کلمه زهد در اصلِ معنىِ لغوى یعنى بی میلى، بى ‏رغبتى. اگر عرب کلمه «زَهَدَ» را در مورد بالخصوصى به کار ببرد معنى آن این است که فلان شخص به فلان شى‏ء رغبتى ندارد. «زَهَدَ فیه» یعنى طبعاً رغبت ندارد. ولى قدر مسلّم این است که زهدى که در تعالیم اسلام و در تعلیمات مسیحى و غیر مسیحى در مورد دنیا استعمال مى‏کنند اصطلاح خاصّى است.

زاهد کسى نیست که به حسب طبیعت به اشیاء بى‏ رغبت است، مثل مریضى که به غذا میل ندارد یا آدمى که از شیرینى بدش مى ‏آید، میل به شیرینى ندارد، و یا مثل کسى که از نظر جنسى ناتوانىِ خاصّى دارد، میل به زن ندارد. مقصود از «زاهد» کسى نیست که طبیعتاً به حکم غریزه به امور دنیوى بى‏ میلى دارد، بلکه زهد به صورت یک مفهوم اخلاقى ذکر مى‏شود و زاهد یعنى کسى که به حسب طبیعت و غریزه به لذّت مادى رغبت دارد، ولى به خاطر هدف ها و منظورهاى بالخصوصى عمل و رفتارش مانند عملِ مردمِ بى‏ رغبت است؛ یعنى از چیزى که به آن میل و رغبت دارد به خاطر هدفى صرف‏نظر مى‏ کند.

به عبارت دیگر توجه روحى و فکرى به چیزى و آن را هدفِ فعالیت قرار دادن یک مطلب است و رغبت طبیعى مطلب دیگرى است. زهد، بی ‏اعتنایى به امور مورد رغبت طبیعى است. این را به حسب عرف «زهد» مى‏ گویند.

زهد یعنى انسان از امور مورد طبع خودش به خاطر هدفى دست بردارد. حالا باید روى آن هدف بحث کرد و نظر اسلام را مشخص نمود. اولًا ببینیم آیا در اسلام چنین چیزى به صورت یک امر واجب یا مستحب هست؟ یعنى آیا اسلام به صورت وجوبى یا استحبابى توصیه کرده است که انسان به خاطر هدفى احیاناً از لذات مادىِ موافق طبیعت خودش در دنیا چشم بپوشد؟ یا اساساً در اسلام چنین چیزى وجود ندارد و اصلًا در اسلام توصیه به ترک لذت مادى براى یک هدف، آن هدف هرچه مى‏ خواهد باشد، نشده است؟

اگر قبول کردیم که در اسلام چنین چیزى هست، مرحله بعد این است که اسلام زهد را به خاطر چه هدف­هایى توصیه کرده است؟ آن هدف­هاى عالى که اسلام به خاطر آن، بى‏ اعتنایى به مشتهیات(لذات) را لازم و مقدمه و شرط دانسته، چیست؟ به طور کلى چه هدف­هایى وجود دارد که راه رسیدن به آن اهداف این است که انسان نسبت به لذتهاى دنیا حالت اعراض داشته باشد و اسلام هم آن هدفها را مى‏ پسندد و مى‏ پذیرد و توصیه مى‏ کند؟

دو نوع زهدى که مورد قبول اسلام نیست‏:

بعضى خیال مى ‏کنند که فلسفه زهد این است که کار دین از کارهایى از قبیل تجارت‏ و زراعت و صنعت جداست و هرکدام از آنها به دنیایى جداگانه تعلّق دارد. کار دین عبادت است و کار دنیا کسب و تجارت و زراعت و صنعت و مدیریت و امثال اینها، و زهد یعنى رو آوردن از کار دنیا به کار آخرت. البته این غلط است، زیرا آن امورى که به عنوان کار دنیا خوانده شده مورد توصیه اسلام است و زهد شامل آنها به هیچ وجه نمى‏شود. دو نوع زهد است که ما با مراجعه به نصوص قطعى اسلامى مى‏توانیم بفهمیم که این دو نوع زهد در اسلام وجود ندارد، ولى در غیر اسلام این دو نوع زهد وجود دارد.

یکى از آنها به این معناست که کار دنیا و آخرت از یکدیگر جداست؛ یعنى ما دو نوع کار داریم: بعضى کارها مربوط به دنیاست، مانند کسب و تجارت و زراعت و صنعت و دنبال روزى و تحصیل مال رفتن. هرچیزى که مربوط به زندگى دنیاست مال دنیاست و تعلّق دارد به این دنیا و اساساً به دنیاى دیگر تعلّق و وابستگى ندارد.

در مقابل، کارهاى دیگرى است که به زندگى دنیا بستگى ندارد و مربوط نیست، یعنى تأثیر مثبت و مفیدى در زندگى دنیا ندارد اگر تأثیر مضرّ نداشته باشد؛ اسم آنها عبادت است. عبادت یعنى دعا خواندن، روزه گرفتن، ریاضت کشیدن. آنگاه زهد یعنى رها کردن زندگى دنیا براى اینکه انسان فراغت پیدا کند براى کارهاى آخرت.

کتاب المنجد[7] در لغت عربى و به سبک دیکسیونرهاى فرنگى است. البته قبل از آن، کتابى نزدیک به همین سبک نوشته شده بود به نام اقرب الموارد که المنجد بیشتر از آن اقتباس کرده است. المنجد زهد را به همین مفهومى که عرض کردم معنى کرده است که درست مفهوم مسیحى است. در المنجد زهد این‏گونه معنى شده است: «زَهَدَ: اىْ تَرَکَ الدُّنْیا لِلتَّخَلّى لِلْعِبادَةِ، یعنى کار دنیا را رها کرد براى اینکه براى عبادت فراغت پیدا کند. »

روى این حساب اساساً کار دنیا و آخرت از هم جداست و دو حساب دارد: کارهایى مربوط و متعلّق به زندگى دنیاست؛ اینها مال دنیاست و ذرّه ‏اى به درد آخرت انسان نمى‏خورد، بلکه شاید صدمه هم بزند. و کارهاى دیگرى مال آخرت است که اسم آنها عبادت است و آنها به درد کار دنیا نمى‏ خورد و احیاناً صدمه هم مى ‏زند.

پس زهد یعنى رها کردن کارهاى دنیا براى رسیدن به آن دسته از کارها که اسمش را کار آخرت مى‏گذاریم. آنگاه ما براى اینکه بتوانیم زاهد باشیم، راهى جز جدا کردن خود از اجتماع نداریم؛ راهش عُزلت و اِنزوا و رهبانیت و غارنشینى و دیرنشینى و صومعه‏نشینى است. نتیجه ‏اش همان رهبانیتى است که مى ‏دانیم در دنیاى مسیحیت چقدر رایج بوده است.

آیا اسلام چنین مفهوم و تصوّرى را براى زهد مى‏پذیرد؟ نه، این از واضحات است و احتیاج به استدلال ندارد. من در کتاب مسئله حجاب نوشته ‏ام که بعضى خیال کرده ‏اند فلسفه حجاب تمایل به ریاضت و رهبانیت است. این را از نظر اسلام رد کرده و بعد مفصل بحث کرده‏ ام که اصلًا اسلام با ریاضت و رهبانیت یعنى با انعزال از اجتماع صددرصد مخالف است. پیغمبراکرم ص صریحاً فرمود: لا رَهْبانِیَّةَ فِى الْاسْلامِ؛ در اسلام رهبانیت یعنى کناره ‏گیرى از زندگى براى رسیدن به آخرت اصلًا وجود ندارد.»[8]

حتى فرمودند: رهبانیت و سیاحت امّت من جهاد است. گذشته از این، اسلام صریحاً به آن چیزهایى که مکاتب دیگر آن را دنیا مى ‏نامند توصیه کرده و آنها را جزء عبادات دانسته است.

بعضى از مستمعین نوشته‏ اند که در قرآن کلمه «زهد» وجود دارد: وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ.[9] من به این آیه توجه داشتم. عرض کردم یک زهد لغوى است و یک زهد مصطلح. این، آن زهد لغوى است و شاهد بر مدّعاى من است که عرض کردم «زَهَدَ فیه» یعنى اعتنا به او نداشت، بى‏رغبت بود. این آیه درباره حضرت یوسف ع است که آنها قدر یوسف ع را ندانستند و اهمیتى به او نمى‏دادند، لذا او را به چند درهم معدود فروختند. بنابراین زهد به آن معنىِ اصطلاحى که مورد بحث است در قرآن نیست.

به هر حال چیزهایى را که زهدِ مسیحیت جزء دنیا مى‏ داند اسلام آنها را با یک شرط جزء آخرت مى‏ داند و آن اینکه براى خدا صورت گرفته باشد. اسلام فرقى بین دنیا و آخرت به آن شکل که کارها را دو دسته کند، قائل نیست.

از نظر اسلام تجارت یا زراعت مى‏تواند مال دنیا باشد و مى‏تواند مال آخرت‏ باشد. بستگى دارد به هدف شما. اگر کار و کسب مى‏کنید، از راه مشروع آن وارد شوید؛ اگر تجارت مى‏ کنید نخواهید ربا بخورید، نخواهید معامله ‏تان غَرَرى باشد، نخواهید بى‏انصافى کنید، بلکه تجارت مى‏کنید براى اینکه تولید ثروت کنید و خودتان را از ذلّت و تکدّى نجات دهید، براى اینکه به جامعه خودتان خدمت کنید و قدرت اقتصادى جامعه خودتان را افزایش دهید، از نظر اسلام این عبادت است.

زراعت و دامدارى نیز اگر چنین باشد عبادت است. بنابراین در اسلام اینها از قلمرو آخرت بیرون نیستند، تمام اینها براى انسانى که هدفهاى اسلامى را مى ‏شناسد و دنبال هدفهاى اسلامى مى ‏رود داخل در قلمرو عبادت است. در مقابل این امور، آنچه که مکاتب دیگر آنها را عبادت مى‏ دانند نیز از نظر اسلام جزء زندگى دنیاست؛ یعنى نماز و روزه نه تنها به درد آخرت مى‏ خورد، به درد دنیا هم مى‏خورد؛ دعا نه تنها به درد آخرت مى‏ خورد، به درد دنیا هم مى‏خورد؛ و همچنان که تجارت و زراعت مى‏تواند به آخرت تعلّق داشته باشد عبادت هم براى زندگى دنیا مفید است.

بنابراین زهد به این معنى که ما دو قلمرو در نظر بگیریم یکى براى دنیا و دیگرى براى آخرت، در اسلام وجود ندارد. اسلام گفته چه چیزى حلال است و چه چیزى حرام. گفته شراب حرام است. شراب، هم براى دنیاى تو مضرّ است و هم براى آخرت تو. گفته قمار و ربا حرام است. اینها، هم براى دنیاى تو مضرّند و هم براى آخرت تو. اگر اسم اینها را دنیا مى‏گذارى بگذار. این یک نوع از زهد بود که زهدِ مسیحى است و اسلام آن را نمى ‏پذیرد ولى متأسفانه تصوّر بسیارى از ما درباره زهد به همین شکلِ مسیحىِ آن است.

زهد مفهوم دیگرى دارد که این مفهوم را نیز باید توضیح دهیم و آن اینکه نمى‏گوییم قلمرو دنیا و قلمرو آخرت، بلکه مى‏ گوییم همه کارهاى دنیا را چون وظیفه است باید انجام بدهیم، ولى حساب لذّت دنیا از حساب لذت آخرت جداست. ما یا باید در دنیا لذت ببریم و از لذت آخرت محروم باشیم یا لذت آخرت را به دست آوریم و خودمان را از لذت دنیا محروم کنیم. این هم خودش یک طرز تفکرى است. این اشخاص نمى‏ گویند که باید کار و کسب و زندگى را رها کرد؛ مى‏گویند چون وظیفه است انجام مى‏دهیم ولى کوشش مى‏کنیم در این دنیا لذت نبریم براى اینکه هرچه‏ در این دنیا لذت ببریم از لذت آخرت ما کاسته مى‏شود. هرچه که در دنیا خوشى کنیم از خوشی هاى آخرت ما کاسته مى‏شود. پس در اینجا لذت دنیا را مى‏ دهیم تا لذت آخرت را بگیریم.

ابوعلى سینا در نمط نهم اشارات مى‏ گوید: «الْمُعْرِضُ عَنْ مَتاعِ الدُّنْیا وَ طَیِّباتِها یُسَمّى‏ بِاسْمِ الزّاهِدِ. یعنى به کسى که از لذت دنیا اعراض مى ‏کند براى اینکه به لذت آخرت برسد، اصطلاحاً زاهد مى‏ گویند.»

اما این طرز تفکر چطور است؟ آیا اصل معاوضه لذتها صحیح است؟ آیا اسلام براى لذتها دو قلمرو قائل است، یعنى معتقد است که اگر انسان لذت دنیایى برد، دیگر باید از لذت آخرت محروم باشد؟ از آن طرف، آیا اسلام معتقد است که اگر انسان خودش را از لذت دنیا محروم کرد، در آن دنیا به او لذت مى‏ دهند و مى‏ گویند چون خودت را در دنیا از لذت محروم کردى، در عوض در اینجا بیا بگیر؟ به عبارت دیگر آیا براى هرکسى یک مقدار اعتبار لذت قائل شده‏اند و او باید آن را وصول کند یا در دنیا یا در آخرت؟ اگر در دنیا وصول کرد حسابش تمام مى ‏شود، اما اگر وصول نکرد حق دارد در آخرت وصول کند؟ بعضى خیال مى‏ کنند مفهوم «اذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فى حَیاتِکُمُ الدُّنْیا.»[10] همین است!

نه، این هم درست نیست. مطمئناً اگر کسى در دنیا خودش را از لذتهاى دنیا محروم کند به این حساب که در آن دنیا به او لذت بدهند، در آن دنیا روى این حساب به او لذت نمى‏ دهند؛ نمى‏گویند تو چه بنده خوبى بودى که در دنیا لذت نبردى؛ حالا که در دنیا محرومیت کشیدى عوض آن محرومیت، اینجا به تو لذت مى‏دهیم. نمى‏ گویند تو از ما یک مقدار لذت طلبکارى، حالا که قبلًا از آن استفاده نکرده‏اى الآن استفاده کن. قطعاً چنین چیزى وجود ندارد؛ یعنى لذتهاى آخرت نتیجه محرومیت­ هاىِ عمدى که بشر خودش براى خودش ایجاد کند نیست، بلکه مولود عوامل دیگر است.

اما طرف دیگر قضیه این است: آیا اگر ما لذت دنیا را بردیم، در آن دنیا مى‏ گویند چون لذت دنیا ولو لذت حلال دنیا را برده ‏اید، دیگر حق ندارید لذت ببرید؟ بنابراین شما یکى از دو بدبختى را باید تحمل کنید: یا در دنیا محرومیت بکشید یا در آخرت، و ایندو با هم جمع نمى‏ شوند. این هم از نظر منطق اسلام مردود است.

حضرت على ع در نهج‏ البلاغه مى‏ فرماید: «... انَّ الْمُتَّقینَ ذَهَبوا بِعاجِلِ الدُّنْیا وَ اجِلِ الْاخِرَةِ، سَکَنُوا الدُّنْیا بِافْضَلِ ما سُکِنَتْ وَ اکَلوها بِافْضَلِ ما اکِلَتْ.»[11]

 متقین و پرهیزکارانى در دنیا هستند که هم نعمت دنیا را برده‏اند و هم نعمت آخرت را. در دنیا در بهترین مسکن ها نشسته‏ اند و بهترین غذاها را خورده ‏اند و در عین حال به نعمت عُقبى‏ هم رسیده ‏اند.

بلى از نظر اسلام در دنیا یک لذتهایى حرام است. لذت حرامِ دنیا انسان را از لذت آن دنیا محروم مى‏ کند، بلکه عقاب آن دنیا را مى ‏آورد. لذت زنا مسلّماً انسان را از لذتهاى اخروى محروم مى‏کند و بلکه عذاب اُخروى مى‏آورد. لذت شراب قطعاً انسان را از لذتهاى آن دنیا محروم مى‏کند. لذت قمار- اگر لذتى داشته باشد- همین طور، لذت ربا همین‏طور، لذت غیبت و دروغ گفتن و به طور کلى لذت هر کار حرامى همین‏گونه است. اما لذت حلال این‏طور نیست. قرآن تصریح کرده است که ما خوشی­ها را در دنیا حلال کردیم. مى‏ گوید هرچه خوشى و هرچه پاکیزگى و هرچه را که بدبختى براى بشر نمى‏ آورد حلال کردیم.

قرآن مى ‏گوید ما آن لذتى را حرام کردیم که واقعاً لذت نیست، بدبختى است. شراب را تو خیال مى‏کنى لذت و خوشى است، اما متوجه عواقب آن براى روحت، براى بدنت و براى اجتماعت نیستى. تو لذت آنىِ زنا را مى‏بینى ولى عواقبش را نمى‏بینى. قرآن مى ‏گوید زنا را چون خبیث و زیان‏ آور است ما حرام کردیم و الّا هر لذتى را که عواقب ناگوار نداشته باشد حلال کرده ‏ایم.

قرآن مى ‏فرماید: «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»[12]؛ چه منطق عالى‏ اى! هرچه که خوشى است، نه یک خوشىِ آنى، بلکه خوشى‏اى که براى بدن، براى روح و جامعه عواقب ناگوار ندارد حلال است و هرچه که پلید مى‏باشد حرام است. «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتى اخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ.»[13]

 بگو چه کسى حرام کرده است زیورهاى خدا را که براى بشر آورده است؟ چه کسى رزق­ هاى پاکیزه را حرام کرده است؟ «کُلوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ.»[14] از روزی هاى پاک و پاکیزه‏اى که ما داده ‏ایم استفاده ببرید.

پس این منطق هم در باب زهد، در اسلام وجود ندارد که کسى خیال کند من از لذت حلال دنیا چشم مى‏پوشم براى اینکه در عوضْ لذتى در آخرت به من بدهند و معاوضه کنند. چنین معاوضه ‏اى وجود ندارد.

مفهوم واقعى زهد:

ولى در عین حال در اسلام زهد وجود دارد. البته آنچه که در اسلام به نام زهد نامیده مى‏ شود، اولًا بدانید که واجب نیست، یک فضیلت و یک کمال است، اما فضیلت و کمالى که هدفش نه آن دو هدفى است که عرض کردم، بلکه چیز دیگر است. بلى در اسلام در مواردى براى هدفها و منظورهایى توصیه شده است که انسان زهد بورزد، یعنى توصیه شده که انسان لذت‏ پرست نباشد، خودش را در لذتهاى دنیا غرق نکند.

حتى اگر خودش را در لذتهاى حلال هم غرق بکند کار حرامى نکرده است، ولى اگر نکند یک کار اخلاقىِ بزرگ انجام داده است. اسلام با لذت‏ پرستى ولو از طریق حلال موافق نیست.

هدفهاى زهد اسلامى‏:

ایثار) اسلام براى چندین هدف قبول مى ‏کند که انسان در دنیا زاهد باشد، یعنى از لذتهاى حلال چشم بپوشد. انسان در شرایطى قرار مى‏ گیرد که در آن، انسانهاى دیگر مثل او یا بیشتر از او احتیاج دارند. در اینجا انسان چه مى‏کند؟ ایثار مى ‏کند، جود و بخشش مى‏ کند، لذتى را که براى خودش حلال و جایز است به دیگرى مى‏ دهد، نمى‏ خورد تا به دیگران بخوراند. نه اینکه نمى‏ خورد و دور مى ‏ریزد تا در آخرت به او بدهند بخورد! اگر چنین کند آنجا به او مى‏ گویند کار احمقانه ‏اى کرده ‏اى که دور ریختى به خیال اینکه اینجا بدهیم به تو بخورى. نمى ‏پوشد براى اینکه بپوشاند. آسایش نمى ‏کند براى اینکه بتواند دیگران را در آسایش وارد کند. لذت نمى‏برد براى اینکه به دیگران لذت برساند. این ایثار است، یکى از عالیترین و باشکوه‏ترین شئون و خصائص انسانى است، یکى از انسانى‏ ترین کارهاى بشر است، زهد است، ولى زهد انسانى، زهد صحیح، زهد عالى. این آن زهدى است که علىّ بن ابیطالب ع دارد.

نمى‏ خورد ولى دور نمى ‏ریزد. زحمت مى‏ کشد، به دست مى‏ آورد، ولى نمى‏ خورد براى اینکه بخوراند، نمى‏ پوشد براى اینکه دیگران را بپوشاند. «وَ یُطْعِمونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ اسیراً. انَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکوراً.»[15]

آیا اسلام این جور زهد و اعراض از لذت دنیا را مى‏پذیرد؟ این گونه اعراض را که هدف انسانى و معقول دارد مى‏پذیرد؟ البته مى‏پذیرد. اصلًا کدام عقل و دل است که این‏گونه زهد را بفهمد و نپذیرد؟ اگر دینى چنین زهدى را توصیه نکند، آن دین نیست. اگر یک مکتب اخلاقى چنین زهدى را توصیه نکند، آن مکتب از مفاهیم عالى انسانى باخبر نیست، از انسانیت چیزى نمى‏ فهمد.

این یکى از هدفها و فلسفه‏ هاى زهد است، زهدى که عقل و وجدان آن را مى ‏پذیرد. اسلام به این‏گونه زهد توصیه کرده است. قرآن درباره عدّه ‏اى از اصحاب پیغمبراکرم ص، انصار و مؤمنینى که در مدینه بودند مى‏ فرماید: «وَ یُؤْثِرونَ عَلى‏ انْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.»[16] ولو اینکه خودشان در سختى و مشقت بسر مى ‏برند، ولى برادران مسلمان خودشان را بر خودشان مقدّم مى‏ دارند، آنها را بر خودشان ترجیح مى‏دهند.

حضرت زین‏ العابدین ع روزه مى‏ گرفت و دستور مى‏داد غذایى براى خودش آماده مى‏ کردند و معمولًا دستور مى‏ داد غذایى از گوشت باشد، مانند آبگوشت­ هایى که ما مى‏ پزیم. وقت افطار که مى ‏شد خودش مى‏ آمد سر دیگ غذا، دستور مى‏ داد ببرند براى فقرا و ضعفا و بیچارگان. در آخرِ کار یک کاسه به اندازه خوراک یک نفر براى شخص خودش نگاه مى‏ داشت. البته از نظر اسلام عائله را قبل از خود و بیگانگان باید غذا داد. و چه بسیار اتفاق مى‏افتاد که آن آخرِ کار که براى خودش یک کاسه باقى مانده بود فقیرى مى‏ رسید و آن را هم به فقیر مى‏ داد. این را مى‏گ ویند زهد و یک عمل شکوهمند و انسانى.

این یک فلسفه زهد است. اسلام این نوع زهد را که نه معنى آن تحمّل محرومیت بى‏ منطق است که دور بریزیم تا در آخرت لذت بدهند- که لذت هم نخواهند داد- یا قلمرو دنیا را از قلمرو آخرت جدا کنیم، تأیید مى‏ کند.

همدردى‏) در زهدِ اسلامى، زاهد زهد مى‏ورزد که ایثار کرده باشد، زهد مى‏ورزد که همدردى کرده باشد. همدردى یکى دیگر از اهداف زهد اسلامى است. یک انسان در مقامى که برایش مقدور است باید ایثار کند، ولى گاهى کار به جایى مى‏رسد که از ایثار هم کارى ساخته نیست. در شرایطى زندگى مى‏ کند که مردمِ بینوا آنقدر زیاد و فراوانند که او نمى ‏تواند با دادن لباسى که مى‏ پوشد، آنها را بپوشاند، یا با دادن غذاى خود، آنها را سیر کند و یا با بخشیدن پولى که در جیب خودش دارد آنها را متمکّن کند.

از اینها گذشته است. جامعه ‏اى است فقیر و مفلوک و بیچاره که در گوشه‏ هاى مملکت، مردم نان جو هم گیرشان نمى ‏آید. یک وقتى مى‏ گفتند در سیستان بچه‏ ها را روزها مثل حیوان در صحرا رها مى‏ کنند تا علف بخورند. از یک نفر که در چنین جامعه ‏اى است چه کارى ساخته است؟ تنها یک کار ساخته است: همدردى کردن. فقط مى‏ تواند بگوید حالا که برادرانم ندارند بخورند، من چرا بخورم؟ حالا که برادرانم ندارند بپوشند، من چرا لباس فاخر بپوشم؟ به عبارت دیگر حالا که قادر نیست کمک مادى کند و دیگران را از فقر و مسکنت برهاند، با همدردى کردن، کمک روحى به آنها مى‏ رساند. همین مقدار که مى‏ توانم، به آنها کمک روحى مى‏ کنم نه کمک جسمى.

ایثار کمک مادى است. این هم خودش فلسفه ‏اى است. باز در کلمات حضرت على ع که اول زاهد جهان است این فلسفه را مى ‏بینیم که حضرت على ع زاهدِ باهدف است. او مخصوصاً وظیفه پیشوایان امّت مى‏داند که با دیگران حداقل همدردى کنند؛ یعنى اگر نمى‏توانند به آنها کمک مادى کنند، کمک روحى بکنند. چون چشم ضعیفان به پیشوایان امّت است. حضرت على ع مى‏فرمود من نمى ‏خورم تا همین مقدار بتوانم به روحِ ضعفاى امّت خودم کمک کنم و بگویم اگر شما ندارید بخورید من هم که دارم، نمى‏ خورم تا مثل شما باشم.

از کلمات خود آن حضرت ع است: «انَّ اللَّهَ جَعَلَنى اماماً لِخَلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَىَّ التَّقْدیرَ فى نَفْسى مَطْعَمى وَ مَشْرَبى وَ مَلْبَسى کَضُعَفاءِ النّاسِ، کَىْ یَقْتَدِىَ الْفَقیرُ بِفَقْرى وَ لایُطْغِىَ الْغَنِىَّ غِناهُ.»[17]خدا مرا پیشوا قرار داده است و من وظیفه خاصّى دارم که در خوراک و پوشاک و در زندگیم مانند ضعیف‏ترین افراد امّت باشم، تا فقیر به این وسیله تسکین خاطرى پیدا کند و غنى هم که مرا مى‏بیند که در رأس اجتماع هستم غنایش او را طاغى و یاغى نکند.

داستانى است از یکى از بزرگان علماى شیعه، مرحوم وحید بهبهانى (محمّد بن باقر بن محمّد اکمل). از بزرگان علماء و استاد بحرالعلوم و میرزاى قمى و کاشف‏الغطاء و از کسانى است که حوزه علمى او در کربلا حوزه بسیار پربرکتى بوده و در کربلا هم زندگى مى‏کرده است.

ایشان دو پسر دارد یکى به نام آقا محمّد على صاحب کتاب مقامع و دیگرى به نام آقا محمّد اسماعیل. در شرح حال این مرد بزرگ نوشته ‏اند روزى عروسش (زن آقا محمّد اسماعیل) را دید که جامه‏ هاى عالى و فاخر پوشیده است. به پسرش اعتراض کرد که چرا براى زنت این‏جور لباس مى‏ خرى؟ پسرش جواب روشنى داد، گفت: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتى اخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ.»[18]

مگر اینها حرام است؟ لباس فاخر و زیبا را چه کسى حرام کرده است؟ گفت پسرکم! نمى‏ گویم که اینها حرام است، البته حلال است. من روى حساب دیگرى مى‏ گویم. من مرجع تقلید و پیشواى این مردم هستم. در میان این مردم غنى هست، فقیر هست، متمکّن هست، غیر متمکّن هست، افرادى که از این لباسهاى فاخر و فاخرتر بپوشند هستند ولى طبقات زیادى هم هستند که نمى‏توانند این‏جور لباسها بپوشند، لباس کرباس مى‏پوشند. ما که نمى ‏توانیم این لباسى را که خودمان مى‏پوشیم براى مردم هم تهیه کنیم و نمى‏توانیم آنها را در این سطح زندگى بیاوریم.

ولى یک کار از ما ساخته است و آن همدردى کردن با آنهاست. آنها چشمشان به ماست، یک مرد فقیر وقتى زنش از او لباس فاخر مطالبه مى‏کند، یک مایه تسکین خاطر دارد، مى‏گوید: گیرم ما مثل ثروتمندها نبودیم، ما مثل خانه آقاى وحید زندگى مى‏ کنیم؛ ببین زن یا عروس وحید این جور مى‏پوشد که تو مى‏پوشى؟ واى به حال آن وقتى که ما هم زندگیمان را مثل طبقه مرفّه و ثروتمند کنیم که این یگانه مایه تسلّىِ خاطر و کمک روحى فقرا هم از دست مى‏رود. من به این منظور مى‏گویم ما باید زاهدانه زندگى کنیم که زهد ما همدردى با فقرا باشد. روزى که دیگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر مى‏پوشیم.

این وظیفه همدردى براى همه است، ولى براى پیشوایان امّت خیلى بیشتر و دقیقتر است. این داستان را که مى ‏خواهم عرض بکنم در نهج‏البلاغه است و زیاد شنیده‏ اید:

حضرت على ع بعد از جنگ جمل که در آن فاتح شدند، وقتى وارد بصره گردیدند، وارد بر خانه علاء بن زیاد شدند و او خانه بسیار مجلّلى داشت. حضرت ع اول به صورت اعتراض مانندى به او فرمودند: این خانه به این بزرگى را مى‏خواهى چکار کنى؟ در خانه کوچکترى هم مى ‏توانى زندگى کنى، تو در آخرت به خانه بزرگ احتیاج دارى. بعد فرمودند: بلى مى‏توانى همین خانه بزرگ را وسیله خانه بزرگترى در آخرت قرار بدهى به شرط اینکه در این خانه مهمان بیاورى و آن را وسیله قرار دهى براى خدمت کردن به خلق.

بعد آن مرد عرض کرد: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ ع! اشْکو الَیْکَ اخى عاصِمَ بْنَ زِیادٍ؛ من شکایت برادرم عاصم بن زیاد را خدمت شما مى‏کنم. فرمودند: چطور شده است؟

عرض کرد: برادرم، زاهد و راهب و گوشه‏نشین شده، حاضر نیست غذاى خوب بخورد و اصرار دارد غذاى نامطبوع بخورد و لباس خیلى درشت بپوشد و از لذت دنیا کناره‏ گیرى کرده است.

حضرت على ع فرمودند: عَلَىَّ بِهِ، احضارش کنید. عاصم را آوردند. حضرت ع با بیان عتاب‏ آمیزى به او فرمودند: یا عُدَىَّ نَفْسِهِ، اى ستمگر بر خود! لَقَدِ اسْتَهامَ بِکَ الْخَبیثُ؟ آیا شیطان تو را گول زده است؟ شیطان بر تو مسلّط شده است؟ چرا نعمتهاى خدا را رها کرده ‏اى؟ تو کوچکتر از این هستى که خدا از تو بازخواست کند که چرا از نعمت­هاى من استفاده کردى. خدا نعمتها را براى استفاده کردن خلق کرده است.

این مرد جواب خیلى روشنى داشت، گفت: یا امیرَالْمُؤْمِنینَ ع! هذا انْتَ، شما که این حرف را به من مى‏زنید، خودتان هم که مثل من زندگى مى‏ کنید. لباس من که از لباس شما درشت‏ تر نیست، خوراک من که از خوراک شما پایین‏تر نیست. من مثل شما زندگى مى‏کنم. فرمود: اشتباه کرده‏اى، من پیشواى خلقم و تو یکى از مأمومین هستى. «انَّ اللَّهَ تَعالى‏ فَرَضَ عَلى‏ ائِمَّةِ الْحَقِّ انْ یُقَدِّروا انْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النّاسِ کَیْلا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقیرِ فَقْرُهُ.»[19]

وظیفه‏ پیشوایان و امامان و زمامداران امّت وظیفه دیگرى است. خداوند بر زمامدارانِ حق واجب کرده است که زندگىِ خودشان را در سطح پایین ‏ترین افراد قرار بدهند، چون چشم توده مردم به آنهاست، براى اینکه با آنها همدردى کرده باشند، براى اینکه تسکینى براى آنها به وجود آورند و یک کمک روحى به آنها کرده باشند. البته در حدّى که مى‏توانند باید کمک مادى بکنند، ولى در یک حدودى امکان کمک مادى وجود ندارد و باید کمک روحى کرد.

این هم فلسفه دیگرى براى زهد. آیا اسلام همان‏طور که ایثار و کمک مادى را مى‏ پذیرد، همدردى و کمک روحى را هم مى‏پذیرد؟ بلى مى‏ پذیرد، چون این هم یک کار هدفدار است، هدف معقول و مشروع.

چندین هدف دیگر در زهد اسلامى وجود دارد که تمام آنها زهد را یک امر معقول و انسانى مى‏سازند؛ آن هدفها را در جلسه دیگر به عرض شما خواهم رساند.

یکى از موضوعات زنده در تعلیمات اسلامى «زهد» است. ولى مى‏توانیم بگوییم امروز این مفهوم یک شکل مرده‏اى پیدا کرده، یعنى دچار انحراف و تحریف شده است.

در جلسه گذشته دو مفهوم و دو تصور از «زهد» را ذکر کردم و عرض کردم این دو تصور هیچ کدام با تعلیمات اسلامى منطبق نیست. زهد یعنى انسان به یک زندگى ساده قناعت کند؛ در خوراک، در لباس، در مسکن و در تمام شئون زندگى ساده باشد و به کم قناعت کند، اما بر اساس یک حکمت و فلسفه خاص، نه بر اساس اینکه کار دنیا از کار آخرت جداست و نه بر اساس اینکه میان لذت دنیا و لذت آخرت تضاد و تعارض است، بلکه براى ضرورت هایى که یا عموماً و یا در مواقع و ظروف خاصى پیش مى‏ آید که عرض کردم یکى از آنها ایثار است؛ یعنى انسان در شرایطى که افراد دیگر هم احتیاج دارند و فقیرند، به خاطر اینکه بتواند به آنها خیر و کمک برساند، خودش براى خودش محرومیت ایجاد مى‏ کند.

این یک کار فلسفه‏ دار و یکى از شکوهمندترین خصائل انسانى است که انسان خودش را فداى دیگران بکند، لذت و آسایش خودش را فداى لذت و آسایش دیگران بکند. این آن چیزى است که قرآن کریم در سوره مبارکه هَلْ أتى‏ با زبان بسیار رسایى آن را ستایش کرده است. در ارتباط با آن داستان، معروف است که حضرت على ع و خاندان پاکش غذاى‏ خودشان را یک شب به یک فقیر، یک شب به یک یتیم و شب دیگر به یک اسیر ایثار کردند. آنچنان عظمت و اهمیت داشت که سوره‏اى در این باره نازل شد: «وَ یُطْعِمونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ اسیراً. انَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکوراً»[20]؛ یعنى غذاى خودشان را در حالى که به آن احتیاج داشتند، وقتى نیازمند دیگرى را دیدند، فقیر، یتیم و اسیرى را دیدند، از خودشان گرفتند و به دیگرى دادند، براى چه؟ فقط براى رضاى خدا.

این یک زهد فلسفه ‏دار و علامت زندگى روح بشر است. اما آن دو تصور دیگرى که براى زهد عرض کردم دو تصور مرده است، یعنى دو تصورى است که نشان ‏دهنده هیچ نمونه‏ اى از حیات در بشر نیست، منشأش دو فکر غلط است. آدم خیال مى‏کند که حساب دنیا از حساب آخرت و حساب آخرت از حساب دنیا جداست و نمى‏ داند که عبادتش همان‏طور که براى آخرت او مؤثر است براى دنیاى او هم مؤثر است، و به طور کلى زندگى دنیایش همین‏طور که براى دنیایش مؤثر است براى آخرتش مؤثر است.

یک فکر غلط مى‏کند، به دنبال آن، قدمِ غلط برمى‏دارد، به صورت یک موجود بى‏حس و مرده در مى‏ آید و نتیجه این مى‏شود که دنیا و کار دنیا و زندگى دنیا را رها مى‏کند، مى‏رود در یک غار یا صومعه مى ‏نشیند و گوشه عزلت اختیار مى‏ کند به خیال اینکه از این راه به آخرت برسد. در نتیجه، هم از دنیا محروم مى‏ شود و هم از آخرت، و خودش هم یک موجود بى‏خاصیت و بى‏اثر مى ‏گردد. این، تصور مرده‏اى از زهد است.

یا آن تصور دیگر که خیال کنیم خداوند بخیل است از اینکه لذت دنیا را به همان کسى بدهد که لذت آخرت را مى‏ دهد و لذت آخرت را به همان کسى بدهد که لذت دنیا را مى ‏دهد، یعنى خیال کنیم که امکان ندارد انسان، هم در دنیا یک زندگى مرفّه داشته باشد و هم در آخرت سعادتمند باشد و در نتیجه لذتهاى دنیا را بر خودمان تحریم کنیم تا در آخرت به ما لذت بدهند. این یک تصوّر مرده است و کسى که چنین تصورى دارد به صورت یک موجود مرده در مى ‏آید.

اما آن کسى که رضاى خدا را در چیز دیگرى تشخیص مى‏دهد، رضاى خدا را در تراحم و تعاطف و خدمت به خلق تشخیص مى‏دهد، رضاى خدا را در این‏ تشخیص مى‏دهد که: «وَ یُؤْثِرونَ عَلى‏ انْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»[21]؛ از خود مى‏کَند و به دیگرى مى‏دهد، او به صورت یک موجود زنده در مى ‏آید وحیات عالیترى دارد. چنین موجودى را باید گفت انسان زنده و بلکه زنده ‏ترین انسانها.

گفتیم فلسفه دیگر زهد، همدردى و همسطحى است. افراد بشر باید در زندگى مادى تا حدودى که ممکن است همسطح یکدیگر زندگى کنند. اختلافات طبقاتى که یکى «کشتى کشتى نعمت» داشته باشد و دیگرى «دریا دریا محنت» درست نیست. البته نمى ‏گویم همه افراد بشر باید در یک سطح زندگى کنند، به طورى که آن که کار مى‏ کند و آن که کار نمى‏کند یک جور نعمت داشته باشند؛ نه، این حرف درست نیست. افراد بشر از نظر استعداد و ظرفیت و کار و ابتکار متفاوتند. زندگى میدان مسابقه است و هرکس که بیشتر فعالیت کند قهراً باید بهره بیشتر و بهترى داشته باشد، اما آن تمرکزِ ثروتهایى که از راه ظلم و تعدّى و نه از راه کار و ابتکار و لیاقت به دست مى‏آید، و آن فقرهایى که نه از ناحیه تنبلى، بلکه به واسطه شرایط نامساعد به وجود آوردن ایجاد مى‏ شود، نباید وجود داشته باشد. حضرت على ع فرمودند:

«لَوْلا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَماءِ انْ لایُقارّوا عَلى‏ کِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلومٍ لَألْقَیْتُ حَبْلَها عَلى‏ غارِبِها وَ لَسَقَیْتُ اخِرَها بِکَأْسِ اوَّلِها.»[22]

درباره خلافت بحث مى‏کند که چطور شد خلافت را بعد از عثمان پذیرفتم در صورتى که در چنین شرایطى بعد از اینکه چنین وضعى براى خلافت پیش آمده بود یک موى بدنم راضى نبود که چنین مسئولیتى را بپذیرم؛ و لهذا وقتى به او براى قبول خلافت مراجعه کردند فرمود: «دَعونى وَ الْتَمِسوا غَیْرى فَانّا مُسْتَقْبِلونَ امْراً لَهُ وُجوهٌ وَ الْوانٌ.»[23]مرا رها کنید همان‏طور که اول رها کردید. بروید به شخص دیگرى پیشنهاد کنید. شما نمى‏دانید که ما روبروى چه حوادثى هستیم، چه حوادث رنگارنگى در آینده هست.

همه را حضرت على ع پیش‏بینى مى‏کرد و لهذا طبعاً راضى نبود که چنین مسئولیتى را بپذیرد، ولى فرمود این وظیفه است و باید بپذیرد. چه وظیفه‏ اى؟ یکى این بود: خدا از دانایان امّت اسلام پیمان گرفته است، خدا براى علماى اسلام وظیفه قرار داده است، چه وظیفه‏اى؟! یک وظیفه عالم اسلامى این است که وقتى با جامعه‏اى روبرو مى‏شود که در آن یک عدّه پُر مى ‏خورند و آنقدر مى‏خورند که از پرخورى ثقل مى‏ کنند و دیگرى آن‏قدر گیرش نمى‏ آید که شکمش را سیر کند، در چنین شرایطى بر او واجب است که قیام کند و این شکاف را پر نماید و این اختلاف را از بین ببرد.

ولى تنها همین است؟ نه، علاوه بر این، همدردى لازم است؛ یعنى غیر از همسطحى یا نزدیک بودن سطحها، همدردى لازم است. گاهى هرکار بکنیم که همسطحى را به وجود بیاوریم امکان ندارد، ولى از ما این قدر ساخته است که با بیچارگان همدردى کنیم.

در زمان امام صادق ع سالى در مدینه قطحى پیش آمد و اوضاع خیلى سخت شد؛ و مى‏دانید در وقتى که چنین اوضاعى پیش مى‏آید مردم دستپاچه مى‏ شوند و شروع مى‏کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطاً دو برابر احتیاج ذخیره مى‏کنند. امام صادق ع از پیشکارشان پرسیدند که آیا ما ذخیره‏ اى در خانه داریم یا نه؟ گفت: بلى ما به اندازه یک سال ذخیره داریم. پیشکار شاید پیش خودش خیال کرد که آقا مى‏ خواهد دستور بدهد چون سال سختى است برو مقدارى دیگر هم ذخیره کن. برخلاف انتظار او آقا دستور دادند هرچه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش. گفت: مگر شما خبر ندارید که اگر بفروشیم دومرتبه نمى‏ توانیم بخریم؟

فرمود: توده مردم چه مى‏کنند؟ عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار مى‏خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط مى‏کنند و از آن و یا از جو به تنهایى نان درست مى‏ کنند. حضرت ع فرمود: گندمها را مى‏ فروشى و از فردا براى ما از بازار نان مى‏ خرى براى اینکه در شرایطى هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمى‏ توانیم کارى کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند، زیرا شرایطش فراهم نیست، ولى براى ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید اگر من نان جو مى‏ خورم امام جعفر صادق ع هم که امکان مادّى‏ اش‏ اجازه مى‏ دهد نان گندم بخورد، نان جو مى‏خورد. حال چرا ما چنین زندگى‏ اى را انتخاب مى‏ کنیم؟ به خاطر همدردى.

آزادى و آزادگى‏) فلسفه سوم زهد، آزادى و آزادگى است. قرآن هرگز لذت حلال را بر بشر حرام نکرده است. «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتى اخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ.»[24]

قرآن هرگز نمى‏ گوید از لذتى هم که از راه مشروع به دست مى ‏آید استفاده نکن که به آخرت برسى. ولى در عین حال مطلب دیگرى هست و آن اینکه: بشرهایى که آرزو دارند آزاد زندگى کنند و به آزادى علاقه‏ مندند، همیشه کوشش مى‏ کنند زنجیرها را تا حدودى که ممکن است از دست و پاى خودشان برگیرند.

ما در این دنیا که زندگى مى‏کنیم یک سلسله احتیاجها و نیازمندیها داریم که به حکم قانونِ خلقت نمى‏توانیم آنها را نداشته باشیم. ما به حکم قانونِ خلقت احتیاج به غذا داریم و نمى‏توانیم تا آن حدّ خودمان را آزاد کنیم که احتیاج به غذا نداشته باشیم. باید غذا بخوریم، بَدَل ما یَتَحَلَّل براى بدن ما ضرورت دارد. ما از این هوایى که تنفس مى‏ کنیم نمى‏ توانیم آزاد باشیم. از آب نمى‏توانیم آزاد باشیم. از لباس تا حدودى نمى ‏توانیم آزاد باشیم. این مقدار قیدها را خلقت و طبیعت به گردن ما نهاده است.

ولى یک سلسله قیدها هست که بشر خودش براى خودش به وجود مى‏آورد و در نتیجه خواه ناخواه دست و پایش بسته مى‏شود و به مقدار متناسب با آن قیدها آزادى از او سلب مى‏شود. مثلًا بعضى از افراد بشر هستند که یک سلسله اعتیادات دارند. در عصر ما اعتیادات زیاد است. شاید باشند افراد کمى که هیچ اعتیادى نداشته باشند، ولى‏ اکثریت ما لااقل یک عادت داریم، اقلًاّ چاى باید بخوریم؛ آن روزى که چاى نخوریم کلافه هستیم. خیلى از مردم به سیگار عادت دارند، اگر نکشند حواس ندارند و اقلیتى به عادتهاى خطرناک و قطعاً حرامى گرفتار هستند، مثلًا به تریاک یا بدتر از آن.

به هر اندازه که انسان بیشتر به اشیاء عادت داشته باشد، بیشتر به آنها بسته است و اسیر آنهاست، و به هر اندازه که انسان اسیر باشد آزادى ندارد. حالا تنها چاى و سیگار نیست، تنها تریاک نیست؛ ممکن است آدمى عادت کرده باشد که همیشه روى تشک و متّکاى بسیار نرم بخوابد. چنین آدمى اگر یک وقت در شرایطى قرار بگیرد که بخواهد روى فرش یا زمینِ خالى بخوابد ابداً خوابش نمى‏برد؛ او دیگر فلج است؛ همین قدر که از این شرایط خارج شد، فلج است.

در مقابل، افرادى را مى‏بینید که در دنیا ساده زندگى مى‏ کنند بدون اینکه لذتهاى خدا را بر خودشان حرام کرده باشند و فکر کنند که اینها حرام است و بدون اینکه از کارهاى زندگى دست بکشند. اینها در متن زندگى واقع هستند، ولى دلشان مى‏خواهد ساده زندگى کنند. دلش مى‏خواهد ساده‏ ترین لباسها را بپوشد، خوراکش ساده‏ ترین خوراکها باشد، منزل و مرکبش ساده ‏ترین منزلها و مرکبها باشد، چرا؟

مى‏ گوید براى اینکه من نمى‏خواهم آزادیم را به چیزى بفروشم. به هر اندازه خودم را به اشیاء مقیّد کنم اسیر آنها هستم و وقتى اسیر اشیاء باشم مثل کسى هستم که هزار بند به او بسته است. چنین آدمى نمى‏تواند راه برود و سبکبار و سبکبال باشد.

و لهذا زندگى پیامبران عظام و رهبران بزرگ اجتماع همواره زندگى ساده ‏اى بوده، زیرا اگر زندگى پرتجمّل مى‏داشتند (همان زندگى حلال و مباح) دیگر از رهبرى مى‏بایست دست مى‏ کشیدند. زندگى پرتجمّل، با رهبرى که لازمه آن سبکبارى و سبکبالى و جنبش زیاد و آزادى و آزادگى است نمى‏ سازد.

ما در شرح حال رسول اکرم ص مى‏خوانیم: «کانَ رَسولُ اللَّهِ خَفیفَ الْمَؤونَةِ»[25]؛ اولین چیزى که در سیره پیغمبر اکرم ص به چشم مى‏ خورد این است که مردى بود سبک خرج. لباس و خوراکش و همچنین در نشست و برخاست و مسافرت بسیار ساده بود.

شما حساب کنید این قیود و تجمّلاتى که انسان خودش براى خودش مى‏سازد چقدر مانع پیشرفت اوست. آدمى که براى خودش تعیّنى قائل است، چقدر این تعیّن او را در زیر بار خودش له مى‏ کند.

پیغمبراکرم ص زندگى بسیار مخفّفى داشت. اگر زندگى‏اش مخفّف نمى ‏بود، نمى‏ توانست اجتماع خودش را رهبرى کند. روزه مى‏گرفت، آیا وقت افطار مثل ما بود که باید سماور یک طرف بجوشد و ... اگر نباشد درست نیست؟ اصلًا روزى که روزه داشت با روزى که روزه نداشت فرقى نداشت. تازه بعد از نماز عشاء و احیاناً یک ساعت و نیم از شب گذشته به منزل مى‏آمد. انس بن مالک خدمتگزار حضرت ص مى‏ گوید غذاى ایشان غالباً یک کاسه شیر و یا یک قرص نان بود.

وقتى که مى ‏آمدند یک چنین غذاى ساده‏اى مى‏خوردند و بعد به کار خودشان مى‏ پرداختند. کم مى‏خورد و چون کم مى‏خورد، دو ساعت که مى‏خوابید استراحتش کامل شده بود، بعد بیدار مى‏شد و باز خدا را عبادت مى‏کرد. به نصّ قرآن مجید گاهى دو ثلث از شب را نمى‏خوابید. قرآن که نازل شد، در جایى نازل شد که مردم همه شاهد بودند و اگر چنین چیزى نبود دشمن اعتراض مى‏کرد و دوست هم که نمى‏ توانست باور کند،

مى‏ گفت ما که مى‏ بینیم پیغمبراکرم ص بیدار نیست، چرا در قرآن چنین آمده است؟! به نصّ قرآن پیغمبراکرم ص حداقل ثلث شب و گاهى نصف و گاهى دو ثلث شب را بیدار بود و عبادت مى‏ کرد، همین مردى که از اول صبح تا آخر شب یک آن استراحت و آسایش نداشت. کانَ رَسولُ اللَّهِ خَفیفَ الْمَؤونَةِ، چون خفیف المؤونه بود، سبکبار بود.

یک شعر فارسى در این زمینه از شاعرى به نام اثیرالدین اخسیکتى دیدم، چقدر عالى است! مى‏ گوید:

          در شطّ حادثات برون آى از لباس             کاوّل برهنگى است که شرط شناور است‏

مى‏ گوید اگر مى‏خواهى در دریاى حوادث فرو بروى، اولین شرطش این است که خودت را لخت کنى تا بتوانى شناورى کنى. آدمى که با چند کیلو لباس است (مثل من اگر قبا و عبا و عمّامه دارد) اگر در شطّ فرو رود همان سنگینىِ لباسها او را غرق مى ‏کند. چنین آدمى نمى‏ تواند در دریاى حادثات شناورى کند. اولین شرط شناورى در دریاى حادثات، لختى و برهنگى است. بلى، کسى که نمى‏ خواهد در شطّ حادثات واقع شود بلکه مى‏خواهد در کنار اجتماع زندگى کند و نه در متن اجتماع، نمى‏خواهد اجتماعِ خودش را اصلاح کند، این شخص‏ هر جور دلش مى‏ خواهد لباس بپوشد، ولى آن که مى‏ خواهد در دریاى اجتماع بیفتد، باید اول برهنه بشود و بعد بیفتد. با تعلّقات زیاد نمى‏شود به دریاى اجتماع وارد شد و اجتماع را رهبرى کرد.

حضرت علىّ بن ابى‏طالب ع شخصاً چگونه زندگى مى‏ کرد؟ ایشان در آن خطبه معروف، پیغمبران عظام ع را چنین توصیف مى‏کنند: زندگى آنها ساده بود، حتى آن پیغمبرانى که سلطنت مى‏کردند، مثل داود پیغمبر ع و سلیمان پیغمبر ع. حضرت داود ع با آن ‏همه قدرت و مکنتى که داشت، زندگىِ شخصى او ساده بود، زره مى‏ بافت و همان زرهى را که به دست خودش بافته بود در بازار مى‏فروخت و از این طریق زندگى مى‏کرد. درباره حضرت عیسى مسیح ع مى‏فرماید: دابَّتُهُ رِجْلاهُ؛ حضرت عیسى ع آنچنان آزاد و ساده زندگى مى‏کرد که مرکب او دو پایش و ابزار او دو دستش بود. سِراجُهُ بِاللَّیْلِ الْقَمَر،[26]چراغ شب او ماه بود. حضرت عیسى ع حتى اسیر چراغ و مرکب هم نبود.

همه پیغمبران الهى ع چنین بودند. آنها چنین زندگى مى‏کردند که مى‏ توانستند جامعه‏ خودشان را رهبرى کنند.

پس آن زهدى که فلسفه‏ دار است چنین زهدهایى است، نه آن زهدى که بر مبناى تصوّر تضاد لذت دنیا و آخرت یا تصوّر تضاد میان زندگى دنیا و عبادت خدا باشد. آن غلط است، زهدِ مُرده است ولى اینها زهدهاى زنده است.

گاندى، این مرد هندو، وقتى مى‏خواهد هند را رهبرى کند، وقتى مى‏خواهد چهارصد میلیون جمعیت هندوستان را از چنگال استعمار رها کند، چاره‏اى ندارد جز اینکه راه پیغمبران را پیش بگیرد، یک زندگى ساده براى خودش انتخاب کند، پارچه ساده ‏اى روى دوشش بیندازد و لنگى به کمر ببندد و تمام دارایى‏ اش یک بز باشد و بگوید من با همین مى‏ توانم زندگى کنم.

فلسفه زهد گاندى چه بود؟ گاندى از یک طرف در متن اجتماع وارد است، مى‏خواهد جامعه‏اى را از چنگال استعمار نجات بدهد، و از طرف دیگر آنچنان زاهدانه زندگى مى‏ کند که با دو پارچه و یک بز بسر مى ‏برد و به ملت هند هم دستور مى‏دهد که اگر مى‏ خواهید از چنگال استعمار رهایى پیدا کنید باید زاهد باشید؛ یعنى یک زندگى ساده پیشه ‏کن تا بتوانى آزاد شوى؛ بعد که آزاد شدى، اگر مى‏خواهى زندگیت را پرتجمّل بکنى بکن، ولى تا خودت را از قیودى که خودت براى خودت ساخته‏اى آزاد نکرده‏ اى نمى ‏توانى آزاد شوى. این، نوع دیگر زهد است که فلسفه آن آزادى و آزادگى است.

هماهنگى با اقتضاى زمان‏) یک مسئله دیگر هست؛ این را هم از نظر اسلامى برایتان تشریح کنم و آن زهدى است که به اقتضاى زمان است. زمانها فرق مى‏ کنند؛ در یک زمان براى انسان وظیفه است که زاهدانه زندگى کند و در یک زمان دیگر نه.

مثال: ما اگر در زندگى پیغمبر اکرم ص و حضرت امیرالمؤمنین ع مطالعه کنیم، مى‏بینیم زندگى آنها با زندگى ائمه بعد، مثلًا امام باقر ع و امام صادق ع اندکى تفاوت دارد؛ یعنى زندگى پیغمبر اکرم ص و امیرالمؤمنین ع ساده‏تر و زاهدانه‏تر است از زندگى مثلًا امام باقر ع و امام صادق ع و امام موسى بن جعفر ع و امام رضا ع و حتى از زندگى امام‏ حسن مجتبى ع.

این تفاوت از کجاست؟ با بیاناتى که قبلًا ایراد کردم جوابِ مطلب واضح است، ولى امام صادق ع صریحاً جواب داده‏ اند.

یکى از متصوّفه زمان امام صادق ع - یعنى نیمه اول قرن دوم- آمد خدمت ایشان و دید امام ع یک جامه زیبا و ظریف و لطیف به تن کرده ‏اند. گفت: یا ابنَ رسولِ اللَّه! شما چرا باید چنین لباس عالى و فاخرى بپوشید؟! فرمود: بیا بنشین گوش کن تا جوابت را بدهم. یک وقت هست که واقعاً اشتباه کرده ‏اى و یک وقت هست مى ‏فهمى ولى مى‏ خواهى عوام ­فریبى کنى. اگر نمى‏ خواهى عوام ­فریبى کنى بیا تا با تو صحبت کنم.

حضرت ع با او صحبت ­هایى کردند و او نتوانست جواب دهد. رفت و بعد با رفقایش دسته ‏جمعى آمدند. (داستان خیلى مفصّل است. مى‏ خواهم یکى از نکاتى را که در این داستان هست عرض کنم.) امام ع به این جمع که آمده بودند و معترض بودند که چرا شما لباس فاخر پوشیده ‏اید فرمودند: ممکن است شما این‏جور فکر کنید که اگر لباس فاخر پوشیدن خوب است، چرا پیغمبر اکرم ص و على ع نمى ‏پوشیدند و اگر بد است چرا تو مى ‏پوشى؟ آنها گفتند: بلى ما همین را مى‏ گوییم.

حضرت ع فرمودند: شما شرایط زمان را درک نمى‏کنید. از نظر اسلام لباس فاخر پوشیدن گناه نیست. از نظر اسلام خدا نعمت­هاى دنیا را براى استفاده بشر خلق کرده است. خدا این نعمت­ها را خلق نکرده است که ما آنها را دور بریزیم؛ خلق کرده که ما از این نعمتها استفاده کنیم. ولى گاهى شرایط ایجاب مى‏کند که ما به خاطر فلسفه خاصّى از نعمت­هاى دنیا صرف‏نظر کنیم.

یکى از آن فلسفه‏ ها این است که در یک زمان ممکن است شرایط زندگى عموم مردم سخت و مشکل باشد، به اصطلاح در جامعه‏اى باشیم که وضع اقتصادى آن خوب نیست. اگر ما در چنین جامعه‏ اى قرار بگیریم، چنانچه امکانات شخصى ما هم اجازه بدهد که از یک زندگى عالى بهره ‏مند شویم نباید بهره ‏مند شویم، براى اینکه اگر بهره‏ مند شویم با برادران خود و انسانهاى دیگر همدردى و همدلى نکرده ‏ایم. ولى یک وقت در شرایطى زندگى مى‏ کنیم که وضع عموم مردم خوب است. در چنین وقتى دلیل ندارد که ما از لباس خوب چشم بپوشیم.

بعد فرمود: پیغمبر اکرم ص و حضرت على ع در شرایط و زمانى زندگى مى‏ کردند که‏ وضع اقتصادى مردم بد بود. پیغمبراکرم ص در مدینه‏ اى زندگى مى‏ کند که در آن گروهى از مردم، اصحاب صُفّه هستند که بسیار تهیدست و فقیرند و مدینه در حال جنگ است.

کشورى که با کشور دیگر یا شهرى که با شهر دیگر مى‏ جنگد، خواه ناخواه در مضیقه اقتصادى قرار مى‏ گیرد، خصوصاً اگر قحطى و خشکسالى هم پیش آید، و مدینه گاهى در چنین شرایطى قرار مى‏گرفت. نتیجه این شده بود که گاهى اصحاب صفّه- یعنى عده ‏اى از اصحاب پیغمبراکرم ص که از بلاد غربت آمده بودند و پیغمبر اکرم ص ابتدا آنها را در مسجد و بعد در کنار مسجد جا داده بود- آنقدر در سختى و فقر بسر مى‏ بردند که لباس نداشتند تا بیایند در مسجد و در جماعت شرکت کنند، و گاهى یک لباس در میان آنها مبادله مى‏ شد، یعنى یکى مى‏ پوشید و نماز مى‏خواند و بعد دیگرى از آن براى نماز خواندن استفاده مى‏کرد. در چنین شرایطى هیچ وقت براى یک مؤمن صحیح نیست که ولو از مال خودش لباس فاخر بپوشد.

در چنین شرایطى است که وقتى پیغمبر اکرم ص به خانه دخترش حضرت زهرا(س) وارد مى‏شود و مى‏بیند که او یک دستبند نقره در دست دارد و پرده الوانى(رنگی) را از در آویخته است، به علامت اعتراض برمى‏گردد. حضرت زهر(س( که از خلق و خوى پدر بزرگوارش آگاه بود، فوراً دستبند را از دست خود درآورد و پرده را هم از در کند و ضمن فرستادن آنها خدمت پدر بزرگوارش، گفت پدرم را سلام برسانید و بگویید اینها را دخترت فرستاده است، در هر راه که خودتان صلاح مى‏ دانید مصرف فرمایید.

پیغمبر اکرم ص فوراً دستور مى‏دهد از همان پارچه پرده چند پیراهن یا شلوار براى اصحاب صفّه درست کنند. وقتى که شرایط چنین است وظیفه چیز دیگرى است.

حضرت صادق ع به معترضین فرمود: من الآن در شرایطى که پیغمبر اکرم ص زندگى مى‏کرد زندگى نمى‏کنم. من اگر در شرایط جدّم پیغمبر ص زندگى مى‏کردم مثل او بودم و پیغمبر ص هم اگر در زمان من زندگى مى‏کرد که وضع عموم مردم خوب شده و بهتر است، مثل من زندگى مى‏ کرد. این هم یک فلسفه دیگر براى زهد است.

درک لذتهاى معنوى‏) فلسفه دیگر زهد این است که اگر انسان غرق در لذات مادى- حتى لذات حلال- شود، در همین دنیا از لذات معنوى محروم مى‏شود.

ما یک سلسله لذتهاى معنوى داریم که معنویت ما را بالا مى‏برد. براى کسى که اهل تهجّد و نماز شب باشد، جزو صادقین و صابرین و مستغفرین بالاسحار باشد، نماز شب لذّت و بهجت دارد. آن لذتى که یک نفر نمازشب‏خوانِ حقیقى و واقعى از نماز شب خودش مى‏برد، از آن اسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ اتوبُ الَیْه ها مى‏برد، از آن الْعَفْو گفتن‏ها و یاد کردن و دعا کردن‏هاى حداقل چهل مؤمن مى‏برد، و آن لذتى را که از آن یا رَب یا رَب گفتن‏ها مى ‏برد، هیچ وقت یک آدم عیّاش که در کاباره ‏ها مى‏ گردد احساس نمى‏ کند. لذت آن نماز شب‏خوان خیلى عمیقتر، نیرومندتر و نشاط­بخش‏تر است.

اگر ما خودمان را غرق در لذات مادىِ دنیا کنیم، مثلًا سرشب بنشینیم دور هم و شروع کنیم به گفتن و خندیدن و فرضاً غیبت هم نکنیم که حرام است، صرفاً شوخی­ هاى مباح بکنیم، و بعد سفره را پهن کنیم و آنقدر بخوریم که به قول طلبه‏ها حتّى‏ اذا بَلَغَ الْعِمامَةَ به عمامه برسد، نفس کشیدن برایمان دشوار شود، فکر و مزاج خودمان را خسته کنیم و بعد مثل یک مُرده بیفتیم در رختخواب، آیا در این صورت توفیق پیدا مى‏کنیم که سحر از دو ساعت مانده به طلوع صبح بلند شویم و بعد از عمق روح خودمان یارب یارب بگوییم؟ اساساً بیدار نمى‏شویم و اگر هم بیدار شویم درست مثل مستى که چند جام شراب خورده است تلوتلو مى‏ خوریم.

پس اگر انسان بخواهد لذتهاى معنوى و الهى را در این دنیا درک کند، چاره‏اى ندارد جز اینکه از لذتهاى مادى و جسمانى کسر کند. حضرت على ع سحر که بلند مى‏شد حال عجیبى داشت؛ وقتى نگاهش به آسمان پرستاره خدا مى‏افتاد چنین مى‏ خواند:

«انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَایاتٍ لِاولِى الْالْبابِ. الَّذینَ یَذْکُرونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعوداً وَ عَلى‏ جُنوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرونَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ.»[27]

به خدا قسم لذاتى که یک مرد با ایمان در آن وقت شب که بلند مى‏شود و چشمش به آسمان پر ستاره مى‏افتد و این چند آیه قرآن را که صداى هستى است و از قلب وجود برخاسته است مى‏خواند و با هستى همصدا مى شود، احساس مى‏کند، برابر است با یک عمر لذت مادى در این دنیا. یک چنین آدمى نمى‏تواند مثل ما زندگى کند، نمى‏تواند سر سفره شام بنشیند و در حالى که ظهر غذاهاى سنگین، انواع گوشتها، روغن هاى حیوانى و نباتى، انواع شیرینی­ها و انواع محرّک اشتهاها خورده است، تازه مقدارى سوپ بخورد تا اشتهایش تحریک بشود. این روح خود به خود مى‏میرد. این آدم نمى‏تواند در نیمه‏ هاى شب بلند شود و اگر هم بلند شود نمى‏تواند از عبادت لذت ببرد.

لهذا کسانى که چنین توفیقاتى داشته‏ اند- و ما چنین اشخاصى را دیده‏ ایم- به لذتهاى مادى ‏اى که ما دل بسته‏ ایم هیچ اعتنا ندارند. چه مانعى دارد که من ذکر خیرى از پدر بزرگوار خودم بکنم. از وقتى که یادم مى‏آید (حداقل از چهل سال پیش) من مى‏دیدم این مرد بزرگ و شریف هیچ وقت نمى‏ گذاشت و نمى‏گذارد که وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخیر بیفتد. شام را سر شب مى‏خورَد و سه ساعت از شب گذشته مى‏ خوابد و حداقل دو ساعت- و در شبهاى جمعه سه ساعت- به طلوع صبح مانده بیدار مى‏شود و حداقل قرآنى که تلاوت مى‏ کند یک جزء است؛ و با چه فراغت و آرامشى نماز شب مى‏ خواند!

حالا تقریباً صد سال از عمرش مى‏گذرد و هیچ وقت من نمى بینم که یک خواب ناآرام داشته باشد. و همان لذت معنوى است که اینچنین نگهش داشته. یک شب نیست که پدر و مادرش را دعا نکند. یک نامادرى داشته که به او خیلى ارادتمند است و مى‏گوید که او خیلى به من محبت کرده است؛ شبى نیست که او را دعا نکند. یک شب نیست که تمام خویشاوندان و ذى‏حقّان و بستگان دور و نزدیکش را یاد نکند. اینها دل را زنده مى‏ کند. آدمى که بخواهد از چنین لذتى بهره مند شود، ناچار از لذتهاى مادى تخفیف مى‏دهد تا به آن لذت عمیقتر الهى معنوى برسد.

بوعلى سینا مى‏گوید زهد عارف با زهد غیرعارف فرق مى‏کند: «زُهْدُ الْعارِفِ رِیاضَةٌ ما لِهِمَمِهِ وَ قُواهُ الْمُتَوَهِّمَةِ وَ الْمُتَخَیِّلَةِ ... مضمونش این است: ریاضت و زهد یک عارف عبارت است از ورزش دادن و آماده کردن قواى توهّم و تخیّل و حسّىِ خودش، براى اینکه آن موقعى که مى‏ خواهد آیینه روح خودش را در مقابل ملکوت‏ بگیرد، آنها ثقیل و مانع نباشند، تا بتواند رو به خدا بایستد.» این هم یک فلسفه زهد است.

حالا زهد با این فلسفه ‏ها که ذکر کردم آیا زهدِ زنده است یا زهد مرده؟ آن کسى که زاهد است براى اینکه مى‏ خواهد ایثار بکند، آن کسى که زهد مى‏ ورزد براى اینکه مى ‏خواهد همدردى کرده باشد، آن کسى که زهد مى‏ ورزد براى اینکه مى‏ بیند سطح زندگى اجتماعى پایین است یا براى اینکه مى‏ خواهد سبکبار و سبکبال و آزادمرد در اجتماع باشد، آن کسى که زهد مى‏ ورزد براى اینکه مى خواهد روح انسانى‏اش آزاد باشد و بتواند با خداى خودش مناجات کند، آیا چنین زهدى انسان را زنده ‏تر مى‏کند یا مرده ‏تر؟ البته زنده‏ تر مى ‏کند.

زهد علىّ بن ابى‏طالب ع بر همین اساسها بود و به همین دلیل زنده ‏ترین و جنبنده ‏ترین مرد دنیا بود. حضرت على ع زاهد بود و به حکم اینکه زاهد بود شجاع بود، شجاعت روحى داشت. حضرت على ع به حکم آنکه زاهد بود عادل بود و به حکم اینکه زاهد بود عارف بود. او زاهدى بود که در عین اینکه زاهد بود رهبر اجتماع خودش بود.

پس این زاهدهایى که مى‏بینیم مظهر زهدشان فقط این است که با کسى حرف نزنند، به کار کسى کارى نداشته باشند، سکوت کنند، از این کنار بیایند و از آن کنار بروند، عبایشان را سرشان بکشند و با کسى حرف نزنند، زهد اینها زهد مرده است و زهد اسلام نیست. اسلام از چنین زهدها و چنین زاهدهائی بیزار است.[28]

 


[1] - یوسف/ 55.

[2] - نهج‏البلاغه فیض الاسلام، حکمت 431، صفحه 1291.

[3] - حدید/ 23

[4] - نهج‏البلاغه فیض الاسلام، نامه 45، صفحه 970.

[5] - اسراء/ 29

[6] - بحارالانوار ج 16/ ص 214.

[7] - المنجد کتاب لغت است به زبان عربى که به وسیله یکى از پدران روحانى مسیحىِ لبنان که از آباء یسوعى و عرب است، نوشته شده است.

[8] - بحار الانوار، ج 70/ ص 115. به جاى لفظ فى‏الاسلام، فى امتى است.

[9] - یوسف/ 20

[10] - احقاف/ 20

[11] - نهج‏البلاغه فیض الاسلام، نامه 27، صفحه 886.

[12] - اعراف/ 157

[13] - اعراف/ 32

[14] - طه/ 81

[15] - دهر/ 8 و 9

[16] - حشر/ 9

[17] - اصول کافى، ج 2/ ص 227

[18] - اعراف/ 32

[19] - نهج‏البلاغه فیض‏الاسلام، خطبه 200، صفحه 663.

[20] - دهر/ 8 و 9

[21] - حشر/ 9

[22] - نهج‏البلاغه فیض‏الاسلام، خطبه 3 (معروف به خطبه شقشقیّه)، صفحه 52.

[23] - نهج‏البلاغه فیض‏الاسلام، خطبه 91، صفحه 271.

[24] - اعراف/ 32

[25] - ارشاد القلوب دیلمى، ج 1/ ص 115

[26] - نهج‏البلاغه فیض‏الاسلام، خطبه 159، صفحه 507 و 508.

[27] - آل‏عمران/ 190 و 191

[28] - کتاب احیای تفکر اسلامی، شهید مطهری(ره)، چاپ نوزدهم، صص 59 الی 101

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی