آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

 

شهید مطهری(ره) می­ فرمایند:[1]

بعضی از مواقع، بعضی از افراد هستند که برای انطباق خودشان با مقتضیات زمان، به خاطر جهالتی که دارند دست به تغییر و یا مبارزه علیه شریعت و احکام دین می زنند، به خیال اینکه تصور می کنند احکام دین و مقتضیات زمان قابل جمع نیستند. ما اسم این نوع تصرفات و رعایت مقتضیات زمان را افراط کارى یا به عبارت دیگر جهالت مى‏ گذاریم، چون این ناشى از حساب نکردن است، ناشى از این است که حساب، ناقص است.

حبیب بورقیبه[2]- که نمى‏ دانم این شخص چه موجودى است!- هرسال یک بار علیه روزه قیام مى ‏کند، مى‏گوید: مردم روزه نگیرند براى اینکه از نیروى کار کارگر کاسته مى ‏شود. البته به این موضوع، جنبه اسلامى هم مى‏ دهد به این عنوان که اسلام به کار اهمیت مى‏ دهد، کار در اسلام محترم است، پس روزه نگیرید براى اینکه باید کار بکنید؛ وقتى که بشر باید کار بکند پس هر چیزى که از نیروى کار مى ‏کاهد خوب نیست. نقطه مقابل این سخن این است: هرچیز که نیروى کار را تقویت مى‏ کند خوب است. مثلًا اگر فرض کنیم ویسکى و شراب نیروى کار را اضافه مى‏ کند، پس کارگرها نباید روزه بگیرند و باید روزى یک بطرى ویسکى بیاشامند تا کار بکنند.

ولید بن عبد الملک و یا ولید بن یزید بن عبد الملک یک روز صبح که هنوز مستى از کلّه ‏اش نپریده بود، به مسجد رفت براى امامت جماعت. بجاى دو رکعت نماز صبح چهار رکعت خواند. مؤمنین هم چاره ‏اى نداشتند، تبعیت کردند. بعد که نمازش تمام شد رویش را برگرداند، گفت: من امروز خیلى نشئه ام، اگر مى‏ خواهید برایتان بیشتر نماز بخوانم.

اشتباه حبیب بورقیبه از کجاست؟ این آدم خیال کرده است که انسان یعنى ماشین، انسان جز این نیست که باید مانند یک ماشین دائماً کار تحویل بدهد، از ماشین هرچه بیشتر بتوان کار گرفت بهتر است، انسان یعنى یک حیوان بارکش و باربر، کارى غیر از بارکشى ندارد، پس هرچه بیشتر بشود از انسان بارکشى کرد بهتر است. چون روزه به قول او از نیروى کار مى‏ کاهد، پس روزه نباید گرفت.

اولًا این آدم حساب نکرده است آن اشخاصى که روزه گرفتند ولى روزه واقعى، در همان حالى که روزه گرفتند نیروى کارشان ده برابر روزه خورها بود. از نیروى روحى بشر غافل است. هرکدام از ما در شرایطى که الآن داریم و برنامه زندگى خودمان قرار داده‏ایم که مثلًا باید فلان مقدار نان بخوریم یا فلان مقدار غذاهاى دیگر بخوریم، اگر یک شبانه روز این برنامه بهم بخورد دیگر قدرت راه رفتن نداریم و خیلى به زحمت راه مى‏ رویم. ولى آیا قانون قطعى و غیرقابل تخلف زندگى بشر همین است؟ نه.

ما الآن با این برنامه که زندگى مى‏کنیم، این مقدار اسیر غذا و این شکم هستیم. بشر اگر برنامه زندگیش را عوض کند ممکن است طورى بشود که نصف این غذا را بخورد و دو برابر این نیرو را به دست بیاورد. ممکن است انسان در شبانه روز دوتا مغز بادام بخورد و به اندازه انسانى که روزى یک کیلو غذا مى‏ خورد نیرو داشته باشد. بشر اگر برگردد و مسیرش را عوض کند، حالت دیگرى پیدا مى‏کند و برنامه بکلى عوض مى‏شود.

چندى پیش- لابد در روزنامه خواندید- تمام خبرگزارى‏ ها گزارش دادند که یک بودایى ریاضت کش دوازده سالِ تمام یکسره روى پاى خودش ایستاد و نخوابید و ننشست. بعد از دوازده سال که ریاضتش تمام شد و به قول خودش روحش پاک شد، آمد نشست. جشن بزرگى برایش برپا کردند و اطباء که براى معاینه او آمده بودند دیدند سالمِ سالم است. این نشان مى‏دهد که قانون زندگى بشر با تغییر دادن شرایط، شکل دیگرى پیدا مى‏ کند. البته من حالات استثنایى‏ اش را عرض‏ کردم. اینها را شاهد مى‏ آورم که در بشر چه نیروهایى ذخیره است و بشر چقدر تغییرپذیر است.

اگر به سراغ حضرت على(ع) بروید مى‏ بینید در نامه‏اى که به عثمان بن حنیف نوشته است مى ‏فرماید: «الا وَ انَّ امامَکُمْ قَدِ اکْتَفى‏ مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ؛ و اما پیشواى شما از دنیاى خودش به دو جامه و به دو قرص نان اکتفا کرد.»

بعد مى‏ گوید: من مى‏ دانم مردم باور نمى‏ کنند. «وَ کَأنّى بِقائِلِکُمْ یَقولُ: اذا کانَ هذا قوتُ ابْنِ ابى طالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتالِ الْاقْرانِ وَ مُنازَلَةِ الشُّجْعانِ؛ گویا دارم مى‏شنوم از زبان دیگران که اگر على(ع) غذایش این است، او باید از ضعف نتواند از جایش بلند بشود و نتواند در میدانهاى جنگ با شجاعان درجه اول نبرد کند و آنها را به خاک هلاکت بیندازد.»

حضرت على(ع) به این اعتراضِ فرضى جواب عجیبى مى‏ دهد، مى ‏فرماید: اشتباه مى‏ کنند که قانون طبیعى این است. چیزى که دیگران دارند خلاف قانون طبیعى است: «الا وَ انَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیَّةَ اصْلَبُ عوداً وَ الرَّوائِعَ الْخَضِرَةَ ارَقُّ جُلوداً وَ النَّباتاتِ الْبَدَوِیَّةَ اقْوى‏ وُقوداً وَ ابْطَأُ خُموداً»[3]

درختان صحرایى چوبشان محکمتر است و سبزه‏ هاى خوش آب و رنگ، نازکتر و ضعیف ترند. گیاهان وحشى آتششان زودگیرنده ‏تر و دیرخاموش شونده‏ تر است. موجود زنده اعم از گیاه و حیوان و انسان هرچه بیشتر به او برسند نازک نارنجى‏تر و ضعیفتر و ناتوانتر مى‏شود، هرچه کمتر به او برسند و بیشتر با مشکلات مواجه بشود نیرومندتر مى ‏گردد. مقایسه کنید میان درختهاى کوهى و جنگلى و درختهایى که در خانه ‏هاست، میان بوته ‏هاى جنگلى و صحرایى و بوته‏ هایى که دست نوازشگر باغبان دائماً مراقب آنهاست. انسان هم این‏جور است. انسان این‏طور نیست که حتماً باید روزى سه مرتبه غذا بخورد، اگر نخورد مریض مى ‏شود. بگذارید یک قدرى با مشکلات روبرو بشود تا نیرومندتر شود.

این تاریخ است، تاریخ قطعى و مسلّم: جنگ صفّین، جنگ جمل، جنگ خوارج در زمانى صورت گرفت که حضرت على(ع) مردى شصت ساله است. ما همان‏ مقدار نیرویى که در جوانى داریم، از چهل سالگى به آن طرف تحلیل مى‏ رود. به پنجاه سالگى که مى ‏رسیم اینقدر ضعیف و ناتوان هستیم که پیرى را احساس مى‏کنیم. حضرت على(ع) در شصت سالگى با سى سالگىِ خودش فرق نکرده است. اگر در جوانى با عمرو بن عبدود نبرد مى‏ کند، در سن شصت سالگى با کریز بن الصباح نبرد مى‏ کند.

نگویید حضرت على(ع) مرد استثنایى است. عموم مردم این‏جور بودند. مالک اشتر نخعى که آن شجاعتها را در جنگ صفین از خود نشان داده است پیرمرد است، یعنى مردى است که در حدود شصت سال دارد. در جنگ جمل همین مالک و عبد اللَّه بن زبیر- که جوان و بسیار شجاع بود- با یکدیگر نبرد کردند. اینقدر یکدیگر را زدند و دفاع کردند که دیگر از شمشیر کارى ساخته نبود. آخر، کار به کشتى گیرى رسید. در اینجا مالک، عبد اللَّه را به زمین مى ‏زند. همینکه عبد اللَّه را به زمین زد عبداللَّه فریاد کشید: «اقْتُلونى وَ مالِکاً» هم مرا بکشید هم مالک را.

بالاخره اینها را از یکدیگر جدا کردند. بعد از مدتى که از قضیه گذشت و جنگ جمل خاتمه پیدا کرد، یک روز مالک با عایشه- که خاله عبد اللَّه بود- ملاقات مى‏ کند. عایشه از روى گله و شکایت مى‏ گوید: تو آن روز با خواهرزاده من چنین و چنان کردى. مالک قسم خورد که سه شبانه روز بود غذا نخورده بودم،[4] اگر من چیزى خورده بودم خواهرزاده‏ ات جان سالم از دست من بدر نمى‏برد. در جنگ خندق مسلمانها از گرسنگى سنگ به شکم خودشان مى‏ بستند و مردانه مى‏جنگیدند. این خارج از قانون خلقت و طبیعت نیست.

اساساً یک فلسفه روزه این است که انسان را از نازپروردگى خارج مى‏کند. شما روزهاى اوّلى که روزه مى‏گیرید چون ابتداى آن است که مى‏خواهید از قانون نازپروردگى خارج بشوید، خیلى بى‏حال مى‏شوید، ضعف شما را مى ‏گیرد. ولى روزهاى آخر ماه مى‏ بینید با روزهایى که روزه نگرفته‏ اید هیچ فرقى نکرده ‏اید.

بسیارى از این خیالاتى که ما مى‏کنیم اشتباه است. بعضى از افراد عذرهاى بسیارى از کسانى را که روزه مى‏خورند قبول ندارند، مى‏گویند روزه خورهایى که به بهانه اینکه مریضند روزه نمى‏ گیرند، چون روزه نمى‏گیرند ضعیف مى ‏شوند و چون ضعیف‏ مى‏ شوند این ضعفشان را مانع روزه گرفتن مى‏ پندارند. این حماقت است که کسى بگوید روزه از نیروى کار مى ‏کاهد.

ثانیاً مگر بشر فقط باید کار بکند؟ مگر بشر یک ماشین است که حداکثر استحصال را باید از این ماشین کرد؟ مگر حیوانِ بارکش است؟ مگر بشر دل ندارد؟ مگر بشر روح ندارد؟ مگر بشر احتیاج به تقوا ندارد؟ آیا بشر فقط احتیاج به یک چیز دارد و آن کار است؟ دیگر احتیاج به آدمیت ندارد؟ احتیاج به اینکه طبیعت سرکش را رام کند ندارد؟ احتیاج به اینکه شهوات خودش را بشکند ندارد؟ احتیاج به اینکه اراده عقلانى و انسانى خودش را تقویت کند ندارد؟ همه چیز را باید از دریچه کار ببینیم و کار فقط؟!

بروید از ادارات راهنمایى و شهربانى بپرسید که در ماه رمضان آمار جرم و جنایت چقدر کاهش پیدا مى‏کند. ببینید در ماه رمضان چاقوکشى، آدمکشى، خرابکارى، قماربازى چقدر کمتر مى‏ شود و در مقابل، اعمال انسانى چقدر مضاعف مى ‏شود، انسانیت چقدر بالا مى‏رود، احسان چقدر بیشتر مى‏ شود، صله ارحام چقدر زیاد مى‏ شود! اینها را هم باید در نظر بگیریم، فقط نگوییم نیروى کار.

اینهاست که ما نامش را افراط یا جهالت مى‏گذاریم. این‏جور دخل و تصرّف‏هاست که باید جلوی آن گرفته بشود. معلوم شد اینهایى که این حرفها را به حساب مقتضیات زمان و انطباق با زمان و احتیاجات روزگار مى ‏زنند و مى‏ گویند اگر در زمان پیغمبراکرم(ص) مردم روزه مى‏ گرفتند اینقدر احتیاج به کار نبود و امروز جامعه احتیاج زیادى به کار دارد پس زمان فرق کرده است و حالا که زمان فرق کرده است مقتضیات زمان عوض شده، پس باید روزه را برداریم، افراطى و جاهل مى ‏باشند.

 


[1] - کتاب اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، چاپ نوزدهم، صص 50 الی 54

[2] - حبیب بورقیبه با اسم کامل حبیب بن علی بورغیبه (عربی: الحبیب بورقیبة)، (زاده: ۳ اوت ۱۹۰۳، درگذشته: ۶ آوریل ۲۰۰۰) رئیس‌جمهور تونس در سال‌های ۱۹۵۷ تا ۱۹۸۷ بود. وی یک وکیل تونسی بود، رهبر ملی گرایان و دولتمردان که همچون رهبر یک کشور از ۱۹۵۶ تا ۱۹۸۷ در خدمت استقلال کشور بوده‌است. او نخست‌وزیر دوم پادشاهی تونس قبل از اعلام جمهوری تونس در سال ۱۹۵۷ بود و بدین صورت شایسته تبدیل شدن به اولین رئیس‌جمهور تونس شد. پیش از آن او نقش مهمی در کسب استقلال از فرانسه و پایان دادن به مبارزه ۷۵ ساله ایفا کرد و بدین صورت عنوان «بزرگترین مبارز» را دریافت کرد. حبیب بورقیبه در ۶ آوریل ۲۰۰۰ در سن ۹۶ سالگی درگذشت.

[3] - نهج البلاغه، نامه 45

[4] - یکى از چیزهایى که براى خودشان ننگ مى‏دانستند این بود که در جنگ کشته بشوند و شکمشان پاره بشود و از آن قاذورات بیرون بیاید. لهذا تا حد امکان کم غذا مى‏خوردند.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی