آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

 

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده اند که:[1]

اهل تسنن در مسائل فقهى، یعنى همه مسائلى که امروز ما در آن مسائل از علما تقلید مى‏ کنیم، به یک عده علماى زمان خودشان مراجعه مى‏ کردند که البته عده آنها زیاد است. مثلًا سفیان ثورى یکى از آنهاست، حسن بصرى یکى از آنهاست، که بسیارى از اینها و بلکه اکثرشان غیرعرب بودند، لکن به خاطر اینکه مراتب علمى را طى کرده بودند و از دیگران حوزه درس بارونق ترى داشتند و از طرفى اسلام این فکر را در مغز مردم‏ رسوخ داده بود که ملیتها و نژادها بر یکدیگر رجحان ندارند، بلکه برترى به تقوا و عمل و کوشش است، مردم به آنها مراجعه مى‏ کردند.

خیلى از افراد بودند که ممکن بود در سابق غلام بودند و بعد آزاد شدند ولى چون عالم بودند، حوزه درسى تشکیل مى‏دادند و سایرین براى استفاده به آنان مراجعه مى‏کردند. در تاریخ خواندم که یک وقتى مردم مصر از عمر بن عبد العزیز سه نفر فقیه و ملّا خواستند. او سه نفر را فرستاد که دونفرشان از غلامهاى آزادشده بودند و یک نفرشان عرب بود. یکى از اهالى به خلیفه اعتراض کرد که تو چرا هر سه نفر آنها را عرب اختیار نکردى و لااقل مى‏ خواستى دو نفر عرب انتخاب کنى. گفت: تقصیر من نیست، مى ‏خواستند عربها هم به اندازه موالى سواد پیدا کنند تا من از آنها بفرستم.

کم کم عده اینها زیاد شد. همین طبرى صاحب تاریخ و تفسیر، یکى از فقهاى بزرگ زمان خودش بوده است که زیاد هم مقلّد داشته است. مقلدین هریک از این علما اهمیت نمى ‏دادند که تقلید از میّت بکنند یا از زنده، و بسیارشان هم تقلید از میّت مى‏کردند، به این معنى که وقتى از او سؤال مى ‏کردند تو از چه کسى تقلید مى‏ کنى، مى‏گفت مثلًا از سفیان ثورى یا از طبرى یا از ابوحنیفه، در صورتى که فاصله میان زمان او و زمان آن امام و پیشوا و مجتهد، سیصد چهارصد سال بود.

در قرن هفتم هجرى در مصر در زمان یکى از پادشاهان این کشور به نام «الملک الظاهر» که اسمش «بَیبَرس»[2] بود، این فکر به وجود آمد که این همه رشته‏هاى زیاد فقهى اسباب سرگیجه است و پیروى کردن از علماء منحصر بشود به چهار نفر علماى وقت. نشستند و تصمیم گرفتند که پیروى از هر عالمى ممنوع بشود مگر از چهار نفر. آن چهار نفر هم عبارتند از: ابوحنیفه، شافعى، احمد بن حنبل و مالک بن انس، که از این چهار نفر دونفرشان عربند و دو نفرشان ایرانى. ابوحنیفه ایرانى است که در عراق یعنى در کوفه بوده است. غرض این جهت است که از آن زمان به بعد ائمه اهل تسنن منحصر شدند به چهار نفر و اگر احیاناً مجتهدى پیدا مى‏شد مى‏بایست در حدود فتواى این چهار نفر اظهار نظر کند نه برخلاف فتواى آنها، یعنى فتواى آنها را باید سند قرار بدهد. بدین ترتیب باب اجتهاد در میان اهل تسنن بسته شد.

این چهار نفر چهار مسلک مختلف دارند؛ یعنى طرز تفکرشان در استنباط احکام، مختلف است. ابوحنیفه به اصطلاح طرز تفکرش عقلانى است ولى در حدِّ افراط، یعنى در فقه خودش بیشتر روى استدلال فتوا مى‏دهد به طورى که اخبار و احادیثى که به آن استناد مى‏کند خیلى کم است. او به حدیث از این نظر خوشبین نبود که معتقد بود احادیثِ صحیح کم است. به احادیثى که نقل مى‏ کردند، بدبین بود.

اگر حدیث معتبرى پیدا مى‏کرد البته به آن عمل مى‏کرد. قهراً چون به حدیث خوشبین نبود، در مدارک احکام گیر مى‏کرد و ناچار به استدلالهاى ذهنى مى‏ پرداخت، یعنى با قیاسهایى احکام را استنباط مى‏کرد. این است که مسلک ابوحنیفه قیاس بود و مرکز او در عراق و کوفه بود.

معاصر او مالک بن انس است که مرکزش مدینه بود. مالک برخلاف ابوحنیفه به قیاس خوشبین نبود. در تمام عمرش دو بار به قیاس فتوا داده بود و وقتى که خواست از دنیا برود، دیدند مضطرب است. وقتى علت را سؤال کردند، گفت: براى اینکه دو بار به قیاس فتوا داده‏ام. او برعکس، بیشتر به حدیث اعتماد مى‏ کرد و اگر جایى حدیث نبود، به سیره صحابه پیغمبراکرم ص و اگر صحابه نبودند، به سیره تابعین، یعنى شاگردان صحابه اعتماد مى‏ کرد. کتابى هم در حدیث نوشته است به نام «الْمُوَطَّأ» در قرن دوم هجرى.

این هر دو نفر(ابوحنیفه و مالک بن انس) معاصر امام صادق ع هستند. مالک رسماً در مدینه بود. حضرت صادق ع هم در مدینه بود و مالک زیاد خدمت حضرت ع مى‏ رسید و بسیار براى حضرت ع احترام قائل بود و این را اهل تسنن نقل کرده ‏اند که مالک گفت: من فاضلتر از جعفر بن محمّد، متقى‏ تر از جعفر بن محمّد، شریفتر از جعفر بن محمّد کسى را ندیده ‏ام. همچنین این را، هم اهل تسنن و هم اهل تشیع نقل کرده‏اند که مالک مى‏گوید: من گاهى به خدمت جعفر بن محمّد ع مى‏رفتم و او مسندى داشت. اصرار مى‏کرد و مرا روى آن مسند مى‏نشاند و به من محبت مى ‏نمود. من از این عمل بسیار خوشحال مى‏ شدم.

حدیث معروفى است که زیاد شنیده‏اید، مالک مى‏گوید: من یک بار در خدمت امام صادق ع به سوى مکه مى‏رفتم. رسیدیم به مسجد شجره و از آنجا مُحرم شدیم. وقتى که امام ع خواست لبیک بگوید و مُحرم بشود من به چهره او نگاه کردم دیدم رنگ از صورت مبارکش پریده، مى ‏خواهد لبّیک بگوید ولى مثل اینکه صدا در گلویش مى‏ شکند.

آنقدر خوف بر او مستولى شده که نزدیک است از مرکب به زمین بیفتد. من رفتم جلو. فهمیدم از خوف خداست، عرض کردم: آقا! بالاخره تکلیف است، باید بگویى. گفت: چه مى‏ گویى؟! معناى لبیک این است که خدایا من همان بنده ‏اى‏ هستم که دعوت تو را اجابت کرده‏ام. اگر در جوابم گفته شود «لا لبیک» من چه بکنم؟.

و اما ابوحنیفه در عراق بود. او هم شاگرد حضرت صادق ع بوده است.

یکى دیگر از ائمه، شافعى است. شافعى حدِّ وسط است. او یک دوره متأخرتر است. شافعى شاگردِ شاگرد ابوحنیفه و ظاهراً شاگرد ابویوسف است. مدتى در عراق شاگردى او را کرد، فقه ابوحنیفه را آموخت. بعد مدتى نزد مالک درس خواند.

شافعى حدِّ وسط بین ایندوست؛ یعنى نه به اندازه ابوحنیفه قیاس مى‏کند و نه مثل مالک با قیاس مخالف است، یک حالت بینابینى دارد. بعد شافعى به مصر رفت. مردم مصر به فتواى او عمل مى‏کردند و از همان زمان مردم مصر شافعى مذهب شدند.

یکى دیگر از ائمه، احمد بن حنبل است. او یک دوره عقب‏تر است. زمانش تقریباً با زمان حضرت هادى ع معاصر است. او کتابى نوشته است به نام «مُسند» که چاپ شده است. وهابیها از او پیروى مى‏کنند. احمد بن حنبل بیشتر از مالک با قیاس و استدلال ذهنى مخالف است. فقه او به اصطلاح خیلى جامد است و بسیار مرد متعصّبى بوده است و بسیار بااستقامت. مدتى او را در زندان انداختند با افراد زیادى که داشت و آنها را شلاق مى‏ زدند به خاطر عقیده‏اى که داشتند، یعنى مخلوق نبودن قرآن. آنها از عقیده خود برنگشتند. بعد که حکومت عوض شد، احمد بن حنبل خیلى با عظمت بیرون آمد و فوق العاده در میان مردم محبوبیت پیدا کرد، به طورى که نوشته ‏اند در تشییع جنازه او هشتصدهزار نفر شرکت داشتند. اتفاقاً ابوحنیفه هم در زندان خلفا مُرد.

این را بدانید، ما از این جهت که شیعه هستیم نباید این را اغماض بکنیم، خیال نکنیم اینها ملعبه دست خلفا بودند و هرچه خلفا مى‏گفتند عمل مى‏کردند. این‏جورها نیست. در راه خودشان تصلّب داشتند. از همین ابوحنیفه در زندان مى‏خواستند که فتوا بدهد خلافت بنى العباس خلافت شرعى است و او نمى‏داد، مى‏گفت: مردم قبل از اینها با بنى الحسن بیعت کرده‏اند و چون بیعت آنها بیعت صحیح بوده است لذا بیعت با بنى العباس غلط است. شلاقها در زندان خورد و حاضر نشد فتوا بدهد. مالک بن انس هم همین‏طور. او هم به زندان رفت و شلاقها خورد و دست از فتواى خودش [علیه‏] خلفا برنداشت. اینها جزء مفاخر اسلام است و بدانید اسلام افرادى را که تربیت کرد این‏جور تربیت نکرد که ملعبه دست خلفاى وقت باشند.

فقه احمد بن حنبل بسیار جامد است. او اساساً براى عقل حقّى قائل نیست. در مقابل، مکتب ابوحنیفه مکتبى است که براى عقل به حدِّ افراط حجّیت قائل است، یعنى به حدّى که خود عقل هم واقعاً آن حدّ را براى خودش قائل نیست و عمده این است که به حدیث خیلى کم اعتماد دارد. قیاس هاى ابوحنیفه به اصطلاح یک نوع آزادى اظهارنظر در مسائل دینى مى ‏داد.

قصه ‏اى براى او نقل مى‏کنند. احمد امین مصرى در کتاب ضُحَى الاسلام نقل کرده است که: روزى ابوحنیفه به دکّان سلمانى رفته بود که محاسنش را اصلاح کند. موقعى بود که محاسنش جوگندمى شده بود، یعنى موى سیاه و سفید داشت. خوب، همه افراد خصوصاً اگر زن جوانى هم داشته باشند، دلشان نمى‏ خواهد که موى سفید در صورتشان باشد. به سلمانى گفت: موهاى سفیدم را بچین، به این فکر که اگر موى سفید را از ریشه بچینند اساساً دیگر در نمى‏آید. سلمانى گفت: اگر بکَنى بیشتر در مى‏آید. گفت: پس موهاى سیاه را بکَن. این همان قیاس است.

مکتب ابوحنیفه یک مکتب قیاسى بود و این قیاس اجازه مى‏داد که یک نوع دخل و تصرف‏هاى بیجا در دین بشود که اگر این دخل و تصرف‏ها ادامه پیدا مى‏کرد ضربه بزرگى براى دین بود.

آنهایى که مخالفت با قیاس کردند تنها ائمه ما نبودند. مالک هم مخالف بود، شافعى هم با افراط ابوحنیفه مخالف بود، احمد بن حنبل که اصلًا با عقل مخالف بود و مى ‏گفت عقل حق اظهار نظر در مسائل دینى را ندارد. حالا اگر کسى این مکاتب بزرگ فقهى اهل تسنّن را بشناسد که راه و روش ابوحنیفه چه بوده، راه و روش سایرین چه بوده، و آنوقت رجوع کند به آنچه ائمه اطهار ع گفته‏اند که آیا ائمه اطهار ع راه ابوحنیفه را تثبیت مى‏کردند یا راه سایرین را یا هیچ کدام را، و اگر هیچ کدام پس چه راهى را تأیید مى‏کردند، مى ‏بیند آنها راه دیگرى باز کرده­اند که راستى از مفاخر عالم اسلام است.

یکى از ادلّه اینکه امامت باید باشد همین جاست. ائمه اطهار ع ما شدیداً با قیاس کردن مبارزه کرده‏اند، گفته‏اند: «الشَّریعَةُ اذا قیسَتْ مُحِقَتْ؛ شریعت اگر قیاس بشود محو مى‏ شود.»؛ مثل احمد بن حنبل نگفتند اساساً عقل حق اظهار نظر ندارد، بلکه گفتند عقل حق اظهار نظر دارد ولى قیاس روش عقلى نیست، و نه مثل شافعى راه بینابین را در پیش گرفتند و نه مثل مالک اصلًا درِ قیاس را بکلى بستند. ولى در عین حال براى عقل اصالت قائل شده‏اند. شما رجوع کنید به فقه اهل تسنن. علماى حنفى مى ‏گویند کتاب، سنت، اجماع و قیاس حجت است.

علماى حنبلى مى‏ گویند کتاب، سنت و اجماع حجت است. ولى وقتى وارد فقه شیعه مى‏شوید مى‏بینید آن حرفها وجود ندارد؛ مى‏گویند کتاب، سنت، اجماع و عقل. این عقل که در اینجا آمده است همان راه وسط میان جهل و جمود است که ما اگر این عقل را در استنباط احکام دخالت مى‏دهیم بدانیم حجت خداست. امام ع فرمود: خدا دو حجت، دو پیغمبر دارد: پیغمبر ظاهر و پیغمبر باطن. عقل، پیغمبر باطن است. در عین حال گفته‏اند قیاس یک ذره حجت نیست. اینکه عقل حجت است و قیاس حجت نیست، همان راهى بود که براى ما باز کردند میان جمودى که در رأسش احمد بن حنبل قرار گرفته است و جهلى که معنایش قیاس ابوحنیفه است. این همان اجتهاد به معناى واقعى خودش مى ‏باشد.

متأسفانه بعدها در میان شیعه جریانهایى پیدا شد که عمده آن، اخباریگرى است. ولى راهى که در شیعه هست راه عقل است. عقل حجت است و حجتِ خداست. اما عقل قانون دارد. به نام عقل نمى‏شود هر اظهارنظرى را حجت دانست. از جمله احکام و قوانین عقل این است که عقل مى‏گوید دنبال یقین برو. قرآن هم همین را گفته است: «لاتَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ؛ تا یقین پیدا نکرده‏اى دنبال چیزى نرو.»[3]

قرآن مى‏گوید: «انْ تُطِعْ اکْثَرَ مَنْ فِى الْارْضِ یُضِلّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ» اگر دنبال اکثر این مردم بروى گمراهت مى‏کنند، براى اینکه از قانون عقل پیروى‏ نمى‏کنند، «انْ یَتَّبِعونَ الَّا الظَّنَّ وَ انْ هُمْ الّا یَخْرُصونَ»[4]؛ پیروى نمى‏کنند مگر گمانها را. خدا براى انسان عقل را این‏طور قرار داده است که تا در موضوعى یقین پیدا نکرده است، عقل مى‏گوید دنبال آن نرو. قرآن براى راهبرى عقل اعجاز کرده است.

ما مى‏ بینیم بعد از ده قرن دکارت قوانینى براى راهبرى عقل آورده است. وقتى آن قوانین را که این همه در دنیا سروصدا راه انداخته است بررسى مى‏ کنیم، مى‏ بینیم چیزى زیادتر از آنچه قرآن آورده نگفته است. از جمله حرفهاى دکارت این است که من اگر بخواهم از عقل خودم استفاده کنم، اولین قانونش این است که تا موضوعى براى من روشن نباشد از آن پیروى نمى‏کنم. و نیز مى‏گوید: من بنا گذاشته‏ام بر اینکه در شتابزدگى قضاوت نکنم. مى ‏گوید: عقل اول باید ببیند مدارک موجود براى قضاوت کافى هست یا نه. مثلًا اینکه داروین گفت آدم از نسل میمون است، البته قرائنى هم دارد اما مردم شتابزده یک غوغایى راه انداختند که جدّ آدم کشف شد. او گفته بود که حلقه مفقوده ‏اى در دنیا هست. حتى بعضى از مادیین گفتند که آن حلقه مفقوده هم پیدا شده و دیگر تمام حلقات به یکدیگر متصلند. این، شتابزدگى است.

راه وسط این است که انسان عقل را پیشوا قرار بدهد؛ یعنى در کار عقل شتابزدگى نکند، در کار عقل تا قضیه روشن نشده است اظهارنظر نکند، در کار عقل تمایلات نفسانى خودش را حساب نکند. طبیعت، دزد است؛ یعنى گاهى عقل انسان مى‏خواهد قضاوت کند، طبیعتش میل دارد به یک طرف قضاوت کند.

طبیعت، عقل را اغفال مى‏کند. دکارت مى‏گوید: باید حساب نفس را در قضاوتها داشت، حساب تمایلات نفس را باید کرد.

یکى دیگر از چیزهایى که عقل انسان را دچار اشتباه و گمراهى مى‏کند، روش و راه نیاکان است. این موضوع را فراموش نکنید که خیلى مهم است. فرانسیس بیکن گفته است یکى از چیزهایى که عقل انسان را فریب مى‏دهد راهى است که گذشتگان رفته‏اند. او تعبیر به «بت» مى‏کند، مى‏گوید: اینها براى بشر بت است و عقل انسان را فریب مى‏دهد که انسان اگر دید پدر و مادرش کارى را مى‏کردند او هم همان راه را مى‏رود. راه گذشتگان به انسان اجازه نمى‏دهد که آزاد فکر کند، جلو آزادى فکر را مى‏گیرد. قرآن روى این موضوع، عجیب تکیه کرده است.

اولین کتابى‏ که این حرفها را زده است قرآن است. من یک وقت تمام قرآن را جستجو کردم دیدم هر پیغمبرى که آمده است وقتى با ملتش مواجه شده است، ملتش به او گفته‏اند که تو مى‏خواهى ما را برخلاف سیره پدرانمان دعوت بکنى، پدران ما این‏طور بودند و ما هم این‏طور خواهیم بود. پیغمبران مى‏گفتند شما نباید به راه آنها بروید: «اوَلَوْ کانَ اباؤُهُمْ لایَعْقِلونَ شَیْئاً وَ لایَهْتَدونَ»[5] شما ببینید عقل چه حکم مى ‏کند.

یکى دیگر از چیزهایى که سبب لغزش عقل مى‏شود اکابر معاصرین یعنى بزرگان عصر است که انسان تحت تأثیر آنان قرار مى‏گیرد. قرآن کریم مى‏فرماید وقتى عده‏اى را به جهنم مى‏برند مى‏گویند: «انّا اطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَاضَلّونَا السَّبیلَ»[6]؛ بزرگان ما، ما را گمراه کردند. اکابر یعنى چه؟! خدا براى تو عقل قرار داده است و برایت پیغمبر فرستاده است.

غرضم این جهت است که راه اعتدال را از اینجا مى‏شود به دست آورد. ائمه اطهار ع این راه را تأسیس کرده‏اند. اگر ما نتوانسته‏ایم درست پیروى کنیم از ناقابلى ماست، یا به سوى جهالت (افراط) رفته‏ایم یا به سوى جمود(تفریط). ولى آنها این راه را باز کردند.

 


[1] - کتاب اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، چاپ نوزدهم، جلد اول، صص 63 الی 70

[2] - ظاهر بیبَرس بُندُقداری چهارمین سلطان از ممالیک بحری مصر بود که از ۶۵۸ تا ۶۷۶ق. بر مصر و شام حکمرانی کرد. ممالیک بحری، بردگانی ترک بودند که در آغاز به دست پادشاهان ایوبی و سپس پادشاهان مملوکی صالحی برای تأمین نیروی نظامی خریداری شدند و به تدریج به مناصب عالی حکومتی رسیدند.[ تاریخ ابن خلدون، ج5، ص426-429.]

[3] - اسراء/ 36

[4] - انعام/ 116

[5] - سوره بقره آیه 170

[6] - سوره احزاب آیه 67

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی