آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

 

شهید مطهری(ره) در این زمینه می ­فرمایند:[1]

یک جریانهاى فکرى در دنیاى اسلام پیش آمده است که باید نامشان را افراط یا جهالت گذاشت، جریانهایى که یک نوع افراطکارى‏ ها و دخل و تصرف‏هاى بیجا در امور دینى بوده است. مثالهایى براى این موضوع ذکر کردیم و عرض شد که متقابلًا جریانهاى فکرى دیگرى در دنیاى اسلام پیش آمده است که تفریط و کندروى و جمود بوده است. براى این هم مثالهایى ذکر کردیم. ولى همه مربوط به گذشته بود و این بحثهاى راجع به گذشته مقدمه ‏اى بود براى اینکه وظیفه خودمان را در زمان حاضر به دست آوریم.

و یادمان نرود که اصل این بحث مسئله انطباق با مقتضیات زمان بود، و چون در این مسئله دو نحو و دو گونه مى‏توان فکر کرد، یکى افراط و تندروى و جهالت و دیگر جمود و تقشّر، مسلمان باید به تعلیم قرآن معتقد باشد و جریان معتدلى را طى کند. ما امروز باید وظیفه خودمان را در میان جمودها و جهالتها به دست آوریم؛ یعنى از جهت اینکه مسلمان هستیم، از نظر مقتضیات زمان نه باید جاهل و مفرط و تندرو باشیم و نه باید جامد و متقشّر باشیم.

حالا وقت آن است که ما یک مقیاسى به دست بدهیم. این‏طور که فایده ‏اى ندارد؛ به طور کلى مطلب را گفتیم که نه باید مفرط بود و نه مفرّط، نه باید تندرو بود و نه کندرو، باید معتدل بود. اصلًا مقیاس چیست؟ ما با چه مقیاسى باید بفهمیم که آیا از طبقه معتدل و امت وسط هستیم که قرآن گفته است یا از آن طبقه انحرافى جاهل [یا جامد]؟

معناى «مقتضیات زمان» چیست؟ اول لغت را معنى مى‏کنیم. معناى این لغت این است که زمان که دائماً در حال گذشتن و آمدن است، در هر قطعه‏ اى یک اقتضایى دارد؛ در هر لحظه‏اى، در هر وقتى و در هر قرنى، در هر چند سالى یک تقاضایى دارد. به عبارت دیگر زمان تقاضاهاى مختلف دارد؛ یعنى الآن که ما در نیمه دوم قرن چهاردهم هجرى و نیمه دوم قرن بیستم میلادى هستیم، این نیمه دوم این قرن تقاضایى دارد که در نیمه اول نبود، در قرن پیش هم نبود.

معناى اینکه تقاضا دارد چیست؟ یک وقت هست ما تقاضاى قرن را این‏جور تفسیر مى‏کنیم که در این قرن یک چیزهایى به وجود آمده است،[2] پس این قرن این‏جور تقاضا دارد. هرچه که در یک زمان به وجود آمد، همین به وجود آمدن معنایش تقاضاست. تبعیت کردن از مقتضاى زمان و از تقاضاى زمان یعنى در این زمان یک پدیده‏هایى پیدا شده است و چون این پدیده‏ها پیدا شده است، پس این قرن تقاضا دارد، بنابراین باید خود را با این تقاضا یعنى با پدیده‏هایى که در زمان پیدا شده تطبیق داد، آنها را پذیرفت. این یک جور تفسیر است. حالا عرض مى‏کنم که این حرف یعنى چه.

یک تفسیر دیگر براى تقاضاى زمان یا اقتضاى زمان، تقاضاى مردم زمان است یعنى پسند مردم، ذوق و سلیقه مردم، به این معنى که ذوق و سلیقه و پسند مردم در زمانهاى مختلف اختلاف پیدا مى‏کند. در این بحثى نیست. هر زمانى یک ذوق و یک پسند حکمفرماست. مثلًا در مدهاى کفش و لباس مى‏ بینید در هر زمانى‏ یک جور کفش میان مردم مد است، یک نوع دوخت لباس مد است، یعنى مردم آن‏طور مى‏پسندند، یک نوع پارچه مد مى‏شود. پسندهاى مردم عوض مى‏شود.

معناى اینکه انسان باید با مقتضاى زمان هماهنگى بکند این است که ببیند پسند اکثریت مردم چیست، ذوق عمومى چیست و از پسند عموم پیروى کند. این همان جمله‏اى است که از قدیم گفته‏اند: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو»، اکثریت هر رنگ را پذیرفتند تو هم از جماعت پیروى کن همان رنگ را بپذیر.

اگر معناى مقتضاى زمان هریک از این دو تفسیر باشد، غلط است که انسان تابع مقتضاى زمانش باشد. اگر معناى اول باشد، یعنى در هر زمانى هرچه که پیدا شد چون پدیده قرن است باید تابع آن باشیم. اینجا سؤالى پیش مى‏آید: آیا هرچه در قرن جدید پیش مى‏آید خوب است و در جهت صلاح و سعادت بشریت است؟

یعنى آیا بشریت این‏جور ساخته شده که هرچیز نوى که پیدا مى‏شود، آن چیز حتماً در جهت صلاح و پیشرفت اوست؟ آیا جامعه انحراف پیدا نمى ‏کند و امکان ندارد یک چیز تازه در قرن پدید بیاید که انحراف و در جهت سقوط باشد؟ بله، امکان دارد. پدیده‏هاى هر زمانى ممکن است در جهت صلاح بشریت باشد و ممکن است در جهت فساد باشد. دلیلش این است که ما مصلح داریم، به قول اینها مرتجع داریم.

مصلح علیه زمان قیام مى‏ کند، مرتجع هم علیه زمان قیام مى‏ کند، با این تفاوت که مرتجع به کسى مى‏ گویند که علیه پیشرفت زمان قیام مى‏ کند و مصلح به کسى مى ‏گویند که علیه فساد و انحراف زمان قیام مى ‏کند. هر دو علیه زمان خودشان قیام مى‏کنند. ما سید جمال الدین اسدآبادى را مصلح مى‏ شماریم و همه دنیا او را مصلح مى‏ شمارند. او علیه اوضاع زمان خودش قیام کرده بود، یعنى با آنچه که در زمان خودش وجود داشت هماهنگى نمى‏ کرد. پس چرا به او مصلح مى‏ گوییم؟ براى اینکه این اصل را قبول نکرده ‏ایم که هرچه که در زمان باشد خوب است، هرچه که اکثریت بر آن باشند خوب است. مى‏گوییم در زمان او یک سلسله مفاسد و انحرافات وجود داشت که او علیه آنها قیام کرد. در مقابل، هرکس که امروز تاریخِ مثلًا فلان اخبارى را که آن شب اسم بردم بخواند، مى ‏گوید او یک مرتجع است یعنى علیه پیشرفت و ترقیات زمان خودش قیام کرده است.

پس به همین دلیل که ما مى‏توانیم در هر زمان مصلح و مرتجع داشته باشیم، پدیده ‏هاى زمان دو حالت مى ‏توانند داشته باشند: یک حالت، حالت پیشرفتگى و حالت دیگر، حالت انحطاط. پس این مطلب درست نیست که جمله «باید با زمان هماهنگى کرد» یعنى باید با پدیده‏ هاى زمان هماهنگى کرد، و فلسفه و سرّش را هم در شبهاى اول عرض کردم که خداوند خلقت انسان را با خلقت حیوانات از این نظر متفاوت کرده است که انسان را یک موجود مختار و مبتکر و آزاد آفریده است.

حیوانات آنچه که باید داشته باشند، خلقت به شکل غریزه به آنها داده است؛ یک ذره ابتکار ندارند، آزادى عمل ندارند، در کار خودشان مختار نیستند و لهذا از آنچه که دست خلقت به آنها داده است نه مى‏توانند به عقب بروند و نه مى‏توانند به جلو بروند. آنچه که دارند از همان روز اول خلقت داشته ‏اند و تا آخر هم دارند. تاریخ مى‏گوید از زمانى که بشر زنبور عسل را شناخته است، همین نظامات و تشکیلاتى را که امروز دارد داشته است. زمانى که بشر از لحاظ تمدن خیلى عقب بوده است، او همین جور بوده است و امروز هم که بشر هزاران دوره را طى کرده است، همان‏طور است. او جلو نرفته است، عقب هم نمى‏رود؛ به راست منحرف نمى ‏شود، به چپ هم انحراف پیدا نمى‏ کند. ولى بشر، مختار و آزاد و داراى قوه ابتکار آفریده شده است.

آیه قرآن مى‏ گوید: انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَلیفَةً.[3] اسم بشر را خلیفة اللَّه گذاشته است. به چه مناسبت بشر خلیفة اللَّه است نه زنبور عسل و نه حیوانات دیگر؟ یکى از جهاتش این است که خدا به بشر بیشتر قدرت خلاقیت و ابتکار داده است؛ یعنى قدرت داده است که نقشى را که در دنیا وجود ندارد بیافریند، زندگى این موجود را از صفر شروع کرده است. آنوقت ببینید بشر چه چیزهایى را به وجود مى‏ آورد، خلق مى ‏کند (البته به اذن پروردگار)، ابداع مى‏کند! بشر به حکم اینکه خلیفة اللَّه است، باید تمدن خودش را با نقشه و طرح و ابداع خودش بسازد. شما همین مدلها و سیستم هاى اتومبیلها را ببینید؛ مى‏بینید هرسال نقش تازه‏اى مى‏آفرینند. این همان قدرت خلاقیت بشر است. و بشر به همین دلیل که مى ‏تواند جلو برود، یعنى این آزادى عمل به او داده شده و مختار آفریده شده است، مى ‏تواند به عقب برگردد.

این‏جور نیست که راه عقب را به روى بشر بسته باشند. امیرالمؤمنین فرمود: الْیَمینُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّریقُ الْوُسْطى‏ هِىَ الْجادَّةُ.[4] راست روى و چپ روى گمراه کننده است، راه راست راه مستقیم است.

پس بشر همان‏طور که امکان پیشروى دارد، امکان عقب روى هم دارد. بنابراین امکان انحراف در بشر هست. پس نمى‏شود قبول کرد که روى هرچه که در زمان پدیده آمده و پدیده قرن است و جدید نامیده شده، اسم تجدد گذاشته شود و گفت خوب است. لذا به این معنى تقاضاى زمان را پیروى کردن غلط است. باید هشیار بود و روى آن پدیده حساب کرد و با مقیاسهاى دیگرى که عرض مى‏کنم آن را سنجید و دید اگر خوب است آن را گرفت و اگر بد است آن را طرد کرد. به همین دلیل، مقتضاى زمان به معناى مد و پسند مردم را نمى‏شود تصدیق کرد؛ یعنى ما نباید همیشه نگاه کنیم ببینیم ذوق اکثریت مردم زمان چیست، همان‏طور که راجع به مد در روزنامه‏ها مى‏خوانید که پدیده قرن است. «پدیده قرن» یعنى چه؟! هروئین هم پدیده این قرن است، در سابق نبود. بر اثر پیشرفت علم شیمى هروئین مى‏ سازند.

اگر شما دیدید مى‏خواهند چیزى را به عنوان پدیده قرن بر شما تحمیل کنند، قبول نکنید. شما ببینید این مد بالاى زانو پدیده قرن است. پدیده قرن یعنى چه؟! در مورد پسند مى‏ گویند مردم دنیا امروز اینچنین مى‏خواهند؛ دنیاى امروز این را نمى‏پسندد، آن را مى‏ پسندد. «مى‏ پسندد» یعنى چه؟! مطلقِ پسند که دلیل نمى‏ شود.

تا این صحبت به میان مى‏آید که دست دزد را باید برید یا نه، مى ‏گویند آقا این دیگر چه حرفى است که شما مى‏زنید؟! دنیاى امروز این حرفها را نمى ‏پسندد! دزدى جرمى است که در اجتماع واقع مى‏شود. سؤال مى‏کنیم: آیا جلو این جرم را باید گرفت یا نباید گرفت؟ همه مى‏گویند باید گرفت، ما هم قبول داریم. ما مى ‏گوییم اسلام براى دزد یک چنین مجازاتى وضع کرده است و در عمل هم نشان داده که آن وقت که این مجازات عملى بشود، دزدى هم ریشه کن مى‏شود. حاجیهاى پنجاه‏ سال پیش اطلاع دارند که در صحراى عربستان اصلًا آدم را مى ‏خوردند، قافله‏ هاى پانصد نفرى را مى‏دزدیدند. فقط چهار تا دست بریدند، ببینید در آن صحراى وسیع چه امنیتى برقرار کرده‏اند! حالا شما مى‏گویید دنیاى امروز نمى‏پسندد. مى‏گوییم آیا دنیاى امروز فرمولى بهتر از این آورده است که این را نمى‏پسندد؟ اگر آورده است و بهتر از این نتیجه داده است، ما هم قبول مى‏کنیم.

در اینجا سخنى مى‏ گویند که ما نیز آن را قبول داریم. مى‏گویند باید دزد را اول تربیت کرد. مگر ما مى‏گوییم نباید تربیت کرد؟! صحبت در این است که با آن شخص که تربیت هم در او مفید واقع نشده و باز هم دزدى کرده است چه باید کرد؟

آیا تعلیم و تربیت قادر شده است که بکلى جلو جرم و جنایت را در دنیا بگیرد؟ اگر گرفته بود که مى‏بایست مجازات در دنیا بکلى لغو بشود، پس چرا نشده است؟ این، دلیل آن است که تعلیم و تربیت به تنهایى قادر نیست جلو جرم و جنایت را بگیرد.

پارسال یک گزارش رسمى از آلمان غربى منتشر کردند که در ظرف یک سال هشتاد واند بار مسلّحانه فقط به بانک حمله شده است. در آمریکا ببینید کار گانگستر بازى به کجا کشیده است که برایش مدرسه باز مى ‏کنند؛ یعنى براى اینکه خودشان فنون دزدى را یاد بگیرند مدرسه باز مى‏کنند. دنیاى امروز براى جلوگیرى از دزدى چه نقشى را بازى کرده است؟ فقط مى ‏گویند دنیاى امروز نمى‏پسندد!.

غرض این جهت است که یکى از چیزهایى که یک مسلمان نباید تحت تأثیر آن قرار بگیرد، موضوع «پسند» است. على علیه السلام فرمود: لاتَسْتَوْحِشوا فى طَریقِ الْهُدى‏ لِقِلَّةِ اهْلِهِ.[5]

 اگر راه حق را پیدا کردید، از اینکه در اقلیت هستید هرگز وحشت نکنید، یعنى شخصیت داشته باشید. اکثر، همین بى‏شخصیتى، پدر افراد بشر را درآورده است. همینکه ملتى خودشان را در اقلیت دیدند و دیدند اکثریت یک پسندى دارند، کارى را انجام مى‏دهند. به خودش جرأت نمى‏دهد که ممکن است اکثریت اشتباه کرده باشد و اقلیت اشتباه نکرده باشد.

یک تفسیر دیگر نیز براى مقتضیات زمان مى‏شود و آن اینکه تقاضاى زمان به‏ معناى این است که احتیاجات واقعى در [طول‏] زمان تغییر مى‏کند؛ آنوقت احتیاجى که بشر در هر زمان دارد، یک نوع تقاضا مى‏ کند.

مى‏دانید که محور فعالیت بشر احتیاج است؛ یعنى خدا انسان را در این دنیا با یک سلسله احتیاجات واقعى آفریده است. بشر به خوراک احتیاج دارد، به پوشاک احتیاج دارد، به مسکن، کشاورزى، خیاطى، تجمل، حمل و نقل، مسافرت، علم آموختن، وسایل فنى و ... احتیاج دارد. احتیاج هم شوخى بردار نیست؛ یعنى عملًا انسان اجبار دارد که به دنبال احتیاجات برود و از احتیاجات پیروى کند. اگر نکند، زمان حدش مى‏زند. در این‏جور موارد است که اگر کسى بخواهد نام جبر زمان را ببرد، برده است. یک سلسله از احتیاجات بشر است که ثابت و لایتغیر است.

بشر باید به روح خودش نظام بدهد، دستورالعمل اخلاقى بدهد و اینها در همه زمانها یک جور است. بشر باید به اجتماع خودش نظمى بدهد. آن نظام کلى در تمام زمانها یکى است. بشر باید به رابطه ‏اى که با خداى خودش دارد نظمى بدهد و این در تمام زمانها یک جور است. همچنین است در مورد بعضى ارتباطاتى که بشر با مخلوقات دیگر نظیر زمین، درخت و حیوانات دارد. انسان بر گیاههاى دنیا چه حقى دارد؟

گیاهها بر انسان چه حقى دارند؟ اینها احتیاجات ثابت و لایتغیر است. ولى انسان براى تأمین همین احتیاجات، به یک سلسله ابزار و وسایل نیاز دارد. وسایل در هر عصر و زمانى فرق مى‏کند، چون وسایل در ابتکار خود بشر است.

دین به وسیله (البته مشروع) کارى ندارد. دین هدف را معین مى‏کند و راه رسیدن به هدف را، اما تعیین وسیله تأمین احتیاجات در قلمرو عقل است. عقل کار خودش را به تدریج تکمیل مى‏کند و هر روز وسیله بهترى انتخاب مى‏کند، و بشر به حکم قانون اتمّ و اکمل (به قول علامه طباطبایى) مى‏خواهد از هر راه که ساده‏تر و کم خرج‏تر باشد به هدف خودش برسد. در جایى که احتیاج انسان به وسیله عوض مى‏شود، یعنى وسیله‏اى که امروز مورد احتیاج است فردا که تکمیل شد دیگر مورد احتیاج واقع نمى‏شود، باید تقاضاى زمان تغییر کند. این‏جور چیزها واقعاً تقاضاى زمان است. این تقاضاست که صِرف پدیده و پسند زمان نیست، احتیاج واقعى حکم مى‏کند.

هیچ احتیاج واقعى نیست که اسلام جلو آن را گرفته باشد. اسلام جلو هوس را گرفته است. در وقتى که تراکتور پیدا شده اگر کسى بگوید من با گاوآهن شخم‏ مى‏زنم، این محکوم است ولى اگر مد بالاى زانو بیاید باید از آن جلوگیرى کرد. این فیلمهاى مهیّج و خانمان برانداز را نمى‏شود به عنوان پدیده قبول کرد. اگر وسیله‏اى پیدا شود، آن وسیله را مى‏توان براى هدفهاى مشروع و نامشروع استخدام کرد.

وسیله که بیچاره زبان ندارد، مانند بلندگو که کارش این است که صوت را قوى مى‏کند. آن بیچاره مى‏گوید اگر ذکر خدا را بگویى من قویتر مى‏کنم، اگر کفر هم بگویى من قویتر مى‏کنم. رادیو فى حد ذاته ابزارى است که هرچه در پشت آن دستگاه گفته شود با برد زیادى تحویل مى‏دهد، اما زبان بسته آیا هیچ مى‏گوید که اینجا فلان تصنیف را بخوانید یا آیه قرآن را بخوانید؟ تلویزیون هم از همین قبیل است.

اگر کسى در مورد وسایلى که انسان را به هدفهاى صحیحش نزدیک مى‏کند بگوید من نمى‏خواهم از این وسایل استفاده کنم و آنوقت کسى که دنبال هدفهاى نامشروع مى‏رود از همین وسایل استفاده کند و این که دنبال هدفهاى مشروع مى‏رود از این وسایل استفاده نکند، چنین شخصى محکوم به شکست است. مثل اینکه شما بگویید من مسلمانم و مى‏خواهم هدف اسلامى را تعقیب کنم، مى‏خواهم جهاد کنم و واقعاً هم قصد شما للَّه است. دیگرى در راه شیطان مى‏خواهد بجنگد، در راه مادیگرى و فساد مى‏جنگد. اما او از وسایلى که امروز پیدا شده است مثل توپ و تفنگ و خمپاره استفاده مى‏کند و شما مى‏گویید من به وسیله کار ندارم، مى‏خواهم با کارد و شمشیر بجنگم. قطعاً شما محکوم هستید، هدف شما محکوم است. شما هدف خود را با دست خودتان محکوم کرده‏اید.

این است معناى تقاضا و اقتضاى زمان. تقاضاى زمان را با پسند مردم و پدیده قرن اشتباه نکنید. حاجتهاى اوّلى بشر ثابت است. حاجتهاى ثانوى یعنى حاجتهایى که انسان را به حاجتهاى اوّلى مى‏رساند، متغیر است. این حاجت زمان مى‏گوید من تغییر کرده‏ام و اگر جنابعالى بخواهید خشکى به خرج بدهید، محکوم به شکست هستید و نتیجه‏اش این مى‏شود که فلان آهنگ را او مى‏تواند با وسیله قوى به گوش‏ 23 میلیون جمعیت برساند و شما هم که به عمرت رادیو گوش نمى‏کنى، یک وقت در خانه مى‏بینى بچه سه ساله‏ات تصنیف رادیو مى‏خواند ولى حرف حساب تو را کسى نمى‏شنود. آنوقت تو در هدفت شکست مى‏خورى.

آن عالِم بیچاره که براى اولین بار صنعت ضبط صوت را اختراع کرد، چیزى که به گمانش خطور نمى‏کرد این بود که در آن تصنیف بخوانند و اخلاق مردم را فاسد کنند. او اختراع کرد که بدین وسیله خطابه‏ها و کنفرانسها را ضبط کنند و به دنیا برسانند. ولى این، گناه ضبط صوت نیست، گناه مردمى است که هدف صحیح دارند و از وسیله نیرومند و قوى استفاده نمى‏کنند. فیلم فى حدذاته گناه ندارد. وقتى که صنعت فیلم در دنیا مى‏آید، مردمْ هشیار و بیدار نیستند که از آن در راه هدفهاى فاسد، هدفهایى که از هروئین خراب کننده‏تر و مخدّرتر است استفاده نشود. حالا اگر مى‏توانند، جلو آن را بگیرند، چه از این بهتر؟! لااقل جلو آن را نمى‏توانى بگیرى، با آن رقابت کن! نمى‏کند تا اینکه عده‏اى مى‏آیند فیلم «خانه خدا» را در جایى به ما نمایش مى‏دهند که تا حالا آن فیلمهاى دیگر را نمایش مى‏دادند.

این عیب هست و این عیب تقصیر آنهایى است که قبلًا این فکر را نکردند که فیلم باید وارد زندگى مشروع مردم بشود، باید وارد زندگى دینى و مذهبى مردم بشود. قبل از اینکه این فیلمهاى منحط را در این‏جور جاها نمایش بدهند، شما یک جاهایى، دارالتبلیغ‏هایى براى نمایش دادن فیلمهاى خوب تهیه کنید و با آنها مبارزه کنید. اگر جلویش را گرفتند که چه بهتر! تازه، فیلم خوب مگر منحصر به حُجاج است؟ شما مى‏توانید فیلمهاى جالب و خوب تهیه کنید که لااقل نیمى از جوانها را به این طرف بکشید.

اصلًا فیلمى بالاتر از دستگاه خلقت نیست. اگر فیلم تکوّن نطفه یا پیدایش یک گل را نمایش بدهند، اگر کیفیت و حرکات قلب را نمایش بدهند، خواهید دید که چه تأثیراتى دارد! خدا مى‏داند تمام، درس توحید است. ولى با وضع موجود وقتى یک عده از ما بگویند مقتضیات زمان، پدیده قرن، دنیاى امروز، دیگرى مى‏گوید: «این فیلمى که این حرفها را نشان مى‏دهد!» فیلم که گناه ندارد، فیلم یک تعلیم سمعى بصرى است.

ابتدا که همین بلندگو پیدا شد، بعضى‏ها چه داد و فریادى راه انداختند! آقاى‏ فلسفى تعریف مى‏کردند اولین نفرى که در میان وعاظ با بلندگو صحبت کرد من بودم، نمى‏دانید چه بازى‏اى سر من درآوردند. گفتند مجلس معظمى بود و در آنجا بلندگو گذاشته بودند. قبل از من واعظى رفت صحبت کند، گفت: این بوق شیطان را بردارید. برداشتند و آن واعظ در اثر کثرت جمعیت نتوانست مطلب را به همه مردم بفهماند. من رفتم روى منبر. تا نشستم گفتم: بوق شیطان را بیاورید. ببینید جمود چقدر! اینها آبروى دین را مى‏برد. کى گفته بلندگو بوق شیطان است؟!

عرض شد که اقتضاى زمان را یکى این‏طور مى‏شود تفسیر کرد که مقتضیات زمان یعنى پیشامدها و پدیده‏ها و امور رایج زمان. اگر چیزى در یک زمان پدید آمد، چون مخصوص این زمان است و این زمان نسبت به زمان گذشته زمان نوى است، باید آن را پذیرفت. پس پدیده‏هاى هر زمان نوى را باید پذیرفت و این تجدد است، ترقى و پیشرفت است. عرض شد این حرف، حرف غلطى است. پدیده‏هاى‏

هر زمان دو قسم است: ممکن است ناشى از یک ترقّى و پیشرفت باشد و ممکن است ناشى از یک انحراف باشد. در همه زمانها این دو امکان براى بشر وجود دارد و به عبارت دیگر هیچ چیزى را به دلیل نو بودن نمى‏شود پذیرفت، کما اینکه هیچ چیزى را صرفاً به دلیل قدمت نه مى‏شود پذیرفت و نه مى‏شود رد کرد. نه نو بودن دلیل خوبى یا بدى است و نه قدمت دلیل خوبى یا بدى است. مقیاس خوبى و بدى، نو بودن و قدیمى بودن نیست. اى بسا یک چیز قدیمى خوب باشد و باید آن را گرفت واى بسا چیزى که نو است، بد باشد و باید آن را رد کرد.

تفسیر دیگر از مقتضیات زمان، سلیقه و ذوق و پسند مردم زمان است. مردم این زمان فلان چیز را مى‏پسندند و فلان چیز دیگر را نمى‏پسندند. آیا اینکه انسان باید با مقتضیات زمان هماهنگى کند یعنى باید با پسند و سلیقه مردم زمان هماهنگى کند؟

خیر، این هم درست نیست. بسیار امکان دارد که سلیقه مردم بد باشد. چقدر اتفاق افتاده است که در جامعه‏اى اکثریت مردم داراى سلیقه کج و معوجى بوده‏اند. درباره این هم بحث شد.

ولى یک تفسیر دیگر از مقتضیات زمان هست که باید روى آن فکر کرد و به آن معنى، مقتضیات زمان را باید پذیرفت و آن به معناى حاجتهاى زمان است. انسان براى رسیدن به هدفهاى واقعى که در هر زمان باید داشته باشد، احتیاج دارد به امورى که آن امور احتیاجات دوم بشر است؛ یعنى یک سلسله احتیاجات ثابت دارد و از این احتیاجات، احتیاجات دیگرى برمى‏خیزد. انسان براى آن احتیاجات ثابت خود، دنبال وسیله مى‏گردد. این وسیله‏ها همیشه در تغییر و غالباً رو به تکامل است. تغییراتى که اجتماع بشر از این نظر پیدا مى‏کند، تقاضاى زمان (به معنى حاجتهاى زمان) را تغییر مى‏دهد. فرض کنید انسان احتیاج دارد که در زمستان خودش را گرم کند. تا وقتى که این فصول چهارگانه در دنیا هست، این احتیاج هست. ولى امورى که انسان براى رفع این حاجت استخدام مى‏کند، فرق مى‏کند.

یک وقت ذغال نقش اول را دارد، یعنى یگانه وسیله‏اى که بشر با آن خودش را گرم مى‏کند ذغال است. آنوقت ذغال خیلى قیمت پیدا مى‏کند. کار به جایى مى‏رسد که شعرهاى معروف نسیم شمال مى‏گوید: آقا ذغال، میرزا ذغال، شازده ذغال. ولى آیا ذغال براى بشر اصالتى دارد و جزء حاجتهاى اولیه بشر است؟ نه، ذغال وسیله‏اى است براى گرم کردن بشر. یکمرتبه در اثر تغییرات و اکتشافاتى که مى‏شود نفت پیدا مى‏شود، به طورى که امروز ممکن است براى بشر، از ذغال، هم ارزانتر و هم ساده‏تر تهیه شود. این (نفت یا ذغال) یک حاجت دومى است براى بشر، یعنى امرى است که انسان به آن احتیاج دارد اما در مرحله دوم. گرم شدن احتیاج اولى است. این یک مثال کوچک بود.

این است که مى‏گویند حاجت زمان تغییر مى‏کند. خیلى موارد دیگر شما مى‏توانید پیدا کنید که در آنها احتیاجات بشر تغییر مى‏کند، به این شکل که سببى در کار مى‏آید که بهتر و کم خرج‏تر و آسانتر و نیرومندتر است. آن مقتضیات زمانى که هر عاقلى، هر عالمى باید آن را بپذیرد، این‏جور مقتضیات است.

انسان یک سلسله احتیاجات ثابت و دائمى دارد و یک سلسله احتیاجات متغیر. در اینجا، هستند افرادى که مى‏گویند تمام احتیاجات بشر متغیر است، اصلًا بشر احتیاج ثابت ندارد، یعنى هیچ چیزى در دنیا نیست که بشر همیشه و در تمام ادوار به آن احتیاج داشته باشد. مى‏گویند همه چیز مثل ذغال است؛ در یک زمان بشر به آن احتیاج دارد، در زمان دیگر احتیاج ندارد و چون احتیاج ندارد خواه ناخواه به حکم جبر زمان از میان مى‏رود. البته این مطلب که اینها ادعا مى‏کنند، شامل مادیات و معنویات هر دو مى‏شود.

آنها راجع به دین اگر بحث مى‏کنند، حتى این‏جور حاضر نیستند بحث کنند که آیا دین باید باشد یا نباید باشد. مى‏گویند ما اساساً به این مسئله کار نداریم. دین در یک زمان که بشر به آن احتیاج داشته است، به حکم احتیاج پیدا شده و چون هیچ احتیاجى براى همیشه باقى نمى‏ماند، کم کم احتیاج بشر از آن سلب مى‏شود، وقتى سلب شد خواه ناخواه از میان مى‏رود، همان طورى که ذغال خواه ناخواه منسوخ مى‏شود. این منطق، یک حرفى است که به آن خیلى آب و تاب داده‏اند. این همان منطق توده‏اى‏ها، منطق مادیهاست.

مى‏گویند هیچ احتیاجى و هیچ چیزى در دنیا ثابت و باقى نیست. همه چیز در تغییر و تبدیل است، و امور احتیاجى بشر هم در یک زمان مخصوصى پیدا شده و با تغییر زمان از بین مى‏رود. واى بسا که صدها و هزارها جوان را با همین حرفها منحرف کرده‏اند. ولى ما باید این مطلب را بشکافیم.

اصل این قانون کلى به دو شکل بیان مى‏شود: یکى رنگ فلسفى مى‏گیرد و دیگرى رنگ اجتماعى. رنگ فلسفى به این شکل که در این دنیا همه چیز متغیر است، هیچ چیز باقى نیست، و رنگ اجتماعى به این صورت که هرچیز در اجتماع زاییده یک احتیاج است و احتیاجات اجتماعى بشر در تغییر است پس هرچیزى یک مدت موقت در اجتماع مى‏ماند.

اما مطلب اول که رنگ فلسفى مى‏دهند و مى‏گویند همه چیز در تغییر است، آیا راست است؟ به این تعبیر که همه چیز در تغییر است درست نیست. ولى به این معنى که جهان مادیات، ترکیبات مادى این دنیا در تغییر است، صحیح است؛ یعنى شما در این دنیا ماده‏اى پیدا نمى‏کنید که از ازل به همین شکل بوده و تا ابد هم به همین شکل باقى خواهد بود. آیا این کوههایى که مى‏بینید، از ازل به همین شکل بوده و تا ابد هم به همین شکل باقى خواهد بود؟ نه. آیا دریا به همین شکل که الآن هست بوده است؟ نه. آیا به همین شکل باقى مى‏ماند؟ نه. حکماى اسلامى از قدیم الایام این آیه قرآن را که مى‏فرماید: وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذى اتْقَنَ کُلَّ شَىْ ءٍ.[6]

 ناظر به تغییرى که در همه اشیاء و اجسام عالم رخ مى‏دهد دانسته‏اند، به قرینه صُنْعَ اللَّهِ الَّذى اتْقَنَ کُلَّ شَىْ ءٍ. آیه مى‏گوید این کوهها را که مى‏بینى خیال مى‏کنى یکنواخت و ثابت است و حال اینکه اینها دائماً در تغییر است، همان طورى که ابرها را مى‏بینى که به یک حال باقى نمى‏مانند. البته کوه به عنوان مثال است، یعنى همه اشیاء این‏جور است. حکیمى از قدیم گفته است: هیچ شخصى در یک رودخانه دوبار شستشو نمى‏کند. مقصودش این بوده است که در یک رودخانه اگر امروز شستشو کنى، فردا که مى‏روى نه آن آب آب دیروز است و نه تو که شستشو مى‏کنى آن آدم دیروز هستى. پس هیچ کس در یک رودخانه دوبار شستشو نمى‏کند.

در اینکه اجسام و مواد این عالم دائماً در تغییرند هیچ بحثى نیست. جغرافیا به ما نشان مى‏دهد که مثلًا همین دریاى خزر، الآن نسبت به چهل سال پیش تغییر کرده است، یعنى ساحلش مقدارى به آن سمت کشیده شده است. قرائن علمى ثابت کرده است که بین ما و آمریکا یک راه خشکى وجود داشته است. تدریجاً تغییراتى که در زمین پیدا شده سبب شده است که این اقیانوسهاى بزرگى که در دنیا وجود دارد، بین ما و آمریکا فاصله شوند. نه دریاها به یک حالت باقى مى‏مانند، نه خشکیها و نه منطقه‏ها. واقعاً تهران کنونى با تهران پنجاه سال پیش از لحاظ گرما و سرما یکنواخت نیست. سرمایى که سابقاً در تهران بود، حالا دیگر نیست واى بسا اینجا تبدیل به یک منطقه گرمسیر بشود، واى بسا یک منطقه گرمسیر تبدیل به یک منطقه سردسیر گردد.

همه چیز در این دنیا پیر مى‏شود. این ذرات کوچکى که به نام اتم کشف کرده‏اند، هم تولد دارند، هم جوانى و هم پیرى؛ یعنى ثابت شده است که اینها از خودشان تشعشعاتى دارند تا کم کم نابود بشوند، بعد دوباره اتمهایى در دنیا به وجود مى‏آید.

هیچ جسمى در این دنیا ثابت و پایدار نیست. ممکن است مدتش با هم فرق کند ولى ابدیت ندارد. «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَانْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدونَ.»[7]

قرآن مى‏گوید ما براى هیچ بشرى قبل از تو ابدیت قرار ندادیم، هیچ بشرى الى الابد زنده نیست، بالاخره مى‏میرد: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ.»[8]

حالا [ممکن است‏] یک کسى بیشتر عمر کند یک کسى کمتر، بالاخره مى‏میرد. در این آیه اگر نفس را به معناى ذات بگیریم، یعنى تمام اشیاء هم باید بمیرند.

ولى آیا این حرف درست است که همه چیز دائماً در تغییر است؟ نه. ممکن است چیزى در دنیا باشد که متغیر به آن معنایى که اجسام تغییر مى‏کنند نباشد، ثابت بماند. یکى از آنها روح بشر است. بشر جسمش پیر مى‏شود و رو به فنا مى‏رود و تغییر مى‏کند ولى روحش این‏طور نیست.

از نظر علمى ثابت شده است که بدن انسان مجموعه‏اى است از حیوانات ذره بینى کوچک به نام سلول. سلولها بر دو قسم‏اند: سلولهاى عصبى و سلولهاى غیرعصبى. اینکه سلولهاى غیرعصبى نو و کهنه مى‏شوند، قدیمیها قبول داشته‏اند و امروز هم ثابت است. در مورد سلولهاى عصبى مى‏گویند خود سلول نمى‏میرد ولى‏ پیکر آن عوض مى‏شود. بنابراین اگر شما یک انسان را در نظر بگیرید مثل این است که ساختمان و بناى این مسجد را در نظر بگیرید.

اگر همه جاى این ساختمان را عوض کنند: سقف را عوض کنند، کَفَش را عوض کنند، دیوارها را عوض کنند، یک آدمى که قبلًا این مسجد را دیده است، حالا که مى‏بیند ممکن است خیال کند که این همان مسجد است در صورتى که از آن مسجد حتى یک جزء هم وجود ندارد و واقعاً این مسجد آن مسجد نیست. از نظر بدن انسان اگر فکر بکنیم، بدن هر انسانى قطعاً در مدت عمر چندبار عوض مى‏شود، یعنى ما از نظر بدن خودمان مثل همین مسجدى هستیم که دو سه بار آن را از بین برده و از بیخ و بن تعمیر کرده باشند.

اما در عین اینکه پیکر ما در طول عمرمان چندین بار عوض شده است، یک حقیقت هست و آن اینکه ما عوض نشده‏ایم. «من» یعنى شخصیت خود انسانى، عوض نشده است. شخصیت همان شخصیت است. این براى آن است که در این پیکر و اندام یک حقیقت ثابت بوده و هست و شخصیت ما را آن حقیقت ثابت تشکیل مى‏دهد و این متغیرات حکم لباس را دارد.

بوعلى سینا شاگردى دارد به نام بهمنیار که اصلًا گویا اهل شمال بوده و در اوایل زردشتى بوده و در اواخر اسلام آورده و از افاضل شاگردان بوعلى سیناست. او در یکى از سخنانش بحثى داشته راجع به زمان. مى‏گفت: زمان، مشخّص هر شى‏ء است؛ یعنى زمان جزء ذات هر چیزى است و چون زمان تغییر مى‏کند، پس هر چیزى تغییر مى‏کند. بوعلى مى‏گفت: نه، «هرچیزى» درست نیست. او مى‏گفت:

خیر، حتماً این‏جور است. بوعلى قبول نمى‏کرد. بعد بهمنیار سؤالى کرد. بوعلى جواب نداد. پرسید: چرا جواب نمى‏دهى؟ گفت: از همان کسى که سؤال کردى جوابت را بگیر. گفت: من از تو سؤال کردم. گفت: به عقیده تو، تو در یک آن از کسى سؤال کردى که در آنِ بعد او دیگر وجود ندارد چون او با زمان تغییر کرده و رفته است، و آن کسى که سؤال کرده هم وجود ندارد. پس تو از کى جواب مى‏خواهى؟

بنابراین قبول کن که شخصیت انسان یک اصل و حقیقت ثابت است. شخصیت تو واحد است که شاگرد من است.

ما اکنون درباره روح بحث نمى‏کنیم. این مطلب فقط از این جهت عرض شد که معلوم شود آن اصل فلسفى که مى‏گویند همه چیز در تغییر است و هیچ چیز ثابت نیست، یک مورد نقضش روح است.

مطلب دیگر اینکه «همه چیز در تغییر است» یک مطلب است، «قانونها در تغییر است» مطلب دیگر. قانون یعنى آن اصل و ناموسى که تغییر اشیاء براساس آن است.

مى‏گوییم هیچ شکلى در دنیا باقى نمى‏ماند، اما آیا قانونى که براى یک شکل وجود دارد هم تغییر مى‏کند؟ نه، خود قانون ثابت است. مثلًا داروین معتقد بود که براى جاندارها یک سلسله قوانین کشف کرده است. ما مى‏پرسیم داروین که مى‏گوید این جاندارها در تغییر و تکاملند، آیا قوانین خود داروین هم در تکاملند؟ یعنى آیا همان‏طور که یک بچه کوچک است، بزرگ مى‏شود یا به قول خود داروین انواعْ تغییر نوعیت مى‏دهند، تدریجاً نوعى نوع دیگر مى‏شود، قوانین علمى داروین هم تغییر مى‏کند؟ خیر، آن قوانین یک قوانین ثابت جهانى است که از اولى که دنیا بوده است تا آخر، این قوانین بر دنیا حکومت مى‏کند.

همچنین قانون جاذبه عمومى، خودش یک قانون ثابت است. اگر ما بگوییم پیغمبر اسلام یعنى شخص پیغمبر با همان بدن ابدیت دارد، ممکن است کسى بگوید طبق قانون فلسفى هیچ شیئى ثابت نمى‏ماند، پس شخص پیغمبر خلود ندارد. بحث که روى شخص نیست، بحث روى قانون است. قرآن قانون است. اگر کسى بگوید کاغذهایى که خطوط و آیات قرآن روى آن نوشته شده است کهنه نمى‏شود؛ ما مى‏گوییم نه، کاغذ جسم است و کهنه مى‏شود ولى قرآن حقایق را بیان مى‏کند، قوانین را بیان مى‏کند و این دیگر کهنگى پذیر نیست. قانون که جسم نیست. جسم کهنه و فانى مى‏شود ولى قانون اگر حقیقت باشد یعنى مطابق با واقع باشد، همیشه باقى است و اگر مطابق با واقع نباشد از اول هم درست نبوده است. به هر حال مانعى ندارد که بشر یک سلسله قوانین داشته باشد که اینها براى همیشه ثابت و باقى بماند.

پس کهنه شدن اجسام را ما هم قبول داریم. قرآن مى‏گوید: «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ.»[9]

 و یا: «اذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ. وَ اذَا النُّجومُ انْکَدَرَتْ.»[10]

 روزى که خورشید پیر مى‏شود، روزى که ستارگان پیر مى‏شوند، دریا دیگر به شکل دریا نیست. آرى، قرآن هم مى‏گوید هیچ جسمى از اجسام این عالم ابدیت ندارد. ولى بحث ما درباره اجسام نیست، درباره قانون است. حرف ما این است که بشر یک سلسله قوانین آسمانى دارد که این قوانین براى همیشه باقى است. چه اشتباه بزرگى است که خیال مى‏کنند بدى برخى چیزها به واسطه کهنگى است. مثلًا مى‏گویند فئودالیسم دیگر کهنه شده است؛ اینکه فئودالیسم و فئودال (یعنى آدمى که به زور قلدرى، سرزمین زیادى را تصاحب کرده و عده‏اى را به زور به کار گماشته است که آنها کار کنند و او بخورد) بد است چون دیگر کهنه شده است.

مثل اینکه روز اول خوب بوده چون نو بوده، عیبش فقط کهنگى آن است. خیال مى‏کنند مثل اتومبیل است که سیستم نوش خوب است و بعد که کهنه شد، دیگر بد مى‏شود. اصلًا من از این تعبیر حیرت مى‏کنم که آقا دیگر فئودالیسم کهنه شده است. مگر روزى که نو بود خوب بود؟ اینها که نو و کهنه ندارد.

روز اولش هم مثل امروز بد بوده، امروز هم مثل دیروزش بد است. «کهنه شده» یعنى چه؟! به همین دلیل هر سنت قدیمى را بد مى‏دانند. مى‏گویند: مگر انسان یک لباس را چقدر مى‏پوشد؟! مى‏گوییم مگر همه چیز حکم کفش و لباس را دارد؟!.

پس این پنبه را از گوش اینها بیرون بیاورید. این اصل فلسفى در مورد قوانین و اصول صادق نیست، راجع به اشیاء و اجسام است.

از این که بگذریم، مطلب به یک شکل دیگر بیان مى‏شود- که اول عرض کردم و امشب نمى‏رسم پیرامون آن بحث کنم- و آن مسئله احتیاجات است. اشاره‏اى مى‏کنم و رد مى‏شوم. عرض کردیم که بشر یک سلسله احتیاجات ثابت دارد و یک سلسله احتیاجات متغیر. آنها براى اینکه بفهمانند تمام احتیاجات متغیر است، این را بر یک پایه و اصل موهومى گذاشته‏اند که حتى امروز خود کمونیستهاى دنیا دیگر زیر بار این حرف نمى‏روند و آن اینکه آمده‏اند هرچیزى که در اجتماع هست مثلًا علم، هنر، صنعت، قضاوت، دین و مذهب، اخلاق، معلومات، سیاست، حقوق خانوادگى، تمام اینها را به منزله شاخه درخت گرفته‏اند و براى همه آنها یک ریشه فرض کرده‏اند که اتفاقاً آن ریشه تغییر مى‏کند و چون ریشه تغییر مى‏کند [نتیجه گرفته‏اند که پس‏] همه چیز تغییر مى‏کند. اینها ریشه همه چیز را امور اقتصادى دانسته‏اند؛ یعنى بشر هرچیزى را که خواسته است، براى منافع اقتصادى خودش خواسته است، و در امور اقتصادى ابزار تولید تغییر مى‏کند. عوض شدن ابزار تولید، اخلاق و وجدان عالى را عوض مى‏کند چون همه اینها محصول ابزار تولید است.

ولى امروز ثابت شده که این اصل بزرگترین اشتباه و بسیار غلط است، چون خلاصه حرفشان این است که تمام فعالیتهایى که بشر مى‏کند براى شکمش مى‏باشد.

من در ذهنم همیشه این فکر پیدا مى‏شود که فرنگیها که این همه دم از انسانیت مى‏زنند، اعلامیه حقوق بشر براى ما تدوین مى‏کنند، از حیثیت انسانى زن و مرد دم مى‏زنند، اول به ما بگویند اینها بشر را چگونه تعبیر مى‏کنند؟ اگر ما این حرفها را بزنیم درست است، چون ما به «انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَلیفَةً»[11] معتقدیم، ما انسان را خلیفة اللَّه تعبیر و تفسیر مى‏کنیم، ما «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنى‏ ادَمَ»[12] داریم. تو که عقیده‏ات درباره انسان این است که انسان همه چیز را به خاطر شکمش مى‏خواهد، تو که ریشه [فعالیت‏] انسان را حاجتهاى شکمى او مى‏دانى، پس انسانیت چیست؟

تو که مى‏گویى هنر مولود حاجتهاى شکم است؛ علم، اخلاق، معنویت، مذهب و عبادت مولود حاجتهاى شکم است، پس آن مقام انسانیت کجاست؟ پس انسان چه فرقى با حیوان دارد؟ نه، انسان اگر شکم دارد مغز هم دارد، دل هم دارد. خیلى از کارها را انسان مى‏کند نه به خاطر شکم، بلکه به خاطر اینکه عقل و مغزش این‏جور حکم مى‏کند. خیلى از کارها را بشر على رغم منافع اقتصادى خودش انجام مى‏دهد، چون دین دارد. البته ما نمى‏گوییم اقتصاد، عامل نیست. اقتصاد یکى از عوامل است اما انسان عاملهاى زیادى دارد که به حکم آن عوامل فعالیت مى‏کند. ما مى‏گوییم عبادت و پرستش خدا خودش یک چراغى است در دل انسان. حس گذشت از منافع اقتصادى یک حس عالى است. علمایى بوده‏اند که پا روى منافع اقتصادى گذاشته‏اند که به علم برسند.

مدتها بعد از آنکه بوعلى سینا زندانى و سپس آزاد شد، پادشاه فهمید که براى او سعایت کرده‏اند. او را احضار کرد. اصلًا از مخفیگاه بیرون نیامد و به شاگردانش سپرد که بروز ندهید؛ الآن در همین مخفیگاه کارى که مى‏کنیم به مراتب بهتر از وزارت و ریاست و پول و مقام است. غلامانى داشت، مرتب اصرار مى‏کردند بیا بیرون و او حاضر نمى‏شد. بالاخره همانها محرمانه خبر دادند و آمدند او را بردند.

بشر مى‏تواند از منافع اقتصادى خودش صرف نظر کند. اینکه مى‏گویند همه احتیاجات بشر در تغییر است، چون تمام احتیاجات بستگى به یک احتیاج دارد، تمام این حرف دروغ و خطاست.

 


[1] - اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، چاپ نوزدهم، جلد اول، صص 110 الی 129

[2] - اصلًا تقاضا یعنى به وجود آمدن.

[3] - بقره/ 30

[4] - نهج البلاغه، خطبه 16

[5] - نهج البلاغه، خطبه 199

[6] - نمل/ 88

[7] - انبیاء/ 34

[8] - انبیاء/ 35

[9] - الرحمن/ 26

[10] - تکویر/ 1 و 2

[11] - بقره/ 30

[12] - اسراء/ 70

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی