آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

 

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده ­اند که:[1]

مشروطیت که به ایران آمد مردم ایران را به دو قسم منقسم کرد: گروهى طرفدار استبداد و گروهى طرفدار مشروطیت. هم سیاسیون منقسم شدند و هم روحانیون، آنهم روحانیون بزرگ.

عده ‏اى حامى مشروطیت شدند و سخت از آن حمایت کردند و عده‏اى دیگر با مشروطیت مخالفت کردند به طورى که مخصوصاً مخالفین در هرجا که بودند، در حوزه‏ هاى علمیه، فضلا، مدرسین و طلّابى را که طرفدار مشروطیت بودند از خود نمى‏ دانستند؛ یعنى اگر مى‏فهمیدند فلان شخص طرفدار مشروطیت است، به هیچ وجه به او شهریه نمى‏دادند. کم کم کار به جایى رسید که هر دسته، دسته دیگر را تکفیر و تفسیق مى‏کردند و واقعاً فتنه بزرگى در دنیاى روحانیت به وجود آمد.

چون موضوع این‏جور نبود که مثلًا سیاسیون مملکت طرفدار یک فکر باشند و روحانیونْ همه طرفدار فکر دیگر، بلکه خود روحانیون منقسم به دو دسته شدند: بعضى طرفدار مشروطیت و بعضى مخالف. در اینجا من قبل از اینکه مطلب را شروع بکنم، نکته‏اى را تذکر مى ‏دهم:

در جریان مشروطیت دو مطلب است که ما به یکى از آنها کار نداریم و روى دیگرى بحث مى‏کنیم. یکى این است که از نظر اجتماعى و سیاسى چه عواملى در ایجاد مشروطیت ایران دخالت داشت و چه عواملى (عوامل سیاسى خارجى) مخالف بود؟ به‏طور قطع سیاستهاى بزرگ آن روز دنیا روى مشروطیت و استبداد نظر داشتند؛ یعنى یکى از سیاستهاى بزرگ آن روز دنیا طرفدار مشروطیت بود و کوشش مى‏کرد مشروطیت در ایران ایجاد بشود، و یک سیاست بزرگ دیگر دنیا از استبداد حمایت مى‏ کرد و کوشش مى‏کرد که جلو مشروطیت را بگیرد، چرا؟

براى اینکه آن که طرفدار مشروطیت بود مى‏خواست بعد از مشروطیت سیاست خودش‏ را بر ایران تحمیل کند (کما اینکه همین کار را کرد) و آن که مخالف بود نفوذى داشت و مى‏خواست جلو نفوذ رقیب را بگیرد. بنابراین اگر کسانى با مشروطیت مخالف بودند از این نظر بود که دستهاى خارجى را مى‏ دیدند و مى‏ دانستند و پیش بینى مى‏کردند که منظور، مشروطیت واقعى نیست بلکه یک سیاست خارجى دیگرى در کار است. یا اگر کسى مخالف استبداد بود، از آن جهت بود که آن سیاستهایى را که طرفدار استبداد بودند مى ‏شناخت و ضررهاى سیاست آنها را مى‏ دانست.[2]

مرد بزرگى مثل مرحوم آخوند خراسانى(ره) سخت حامى مشروطیت بود و واقعاً این مقدار که بنده تحقیق کرده ‏ام مرحوم آخوند خراسانى یکى از بزرگان علماى شیعه بوده است و مى ‏شود گفت در دنیاى شیعه مدرّسى به خوبى مرحوم آخوند نیامده است. حوزه درس هزار و دویست نفرى داشته است و شاید سیصد نفر مجتهد مسلّم پاى درس این مرد مى ‏نشسته ‏اند و ایشان فوق العاده مرد باایمان و باتقوایى بوده است. در اینکه این مرد منتهاى حسن نیت را داشته است شکى نیست. حالا اگر کسى گفت من با مشروطیت مخالفم، معنایش این نیست که- العیاذ باللَّه- مرحوم آخوند را تخطئه مى‏ کند.

از آن طرف، در رأس مخالفین یک فقیه بسیار بزرگى بوده مثل مرحوم آقا سید کاظم یزدى که در فقاهت کم نظیر بوده است. اگر کسى با استبداد مخالف و طرفدار مشروطیت باشد، معنایش این نیست که مرحوم یزدى را تخطئه مى‏کند. شاید مرحوم یزدى که مخالف با مشروطیت بود مى‏دانست که دستهاى خارجى دخالت دارد و بعد هم چنین و چنان مى‏شود. بنابراین بحث تصویب یا تخطئه علماى بزرگ نیست، چون موضوع یک جهت ندارد. اگر موضوع مشروطیت و استبداد یک مسئله علمى بود، یک حرفى بود.

مسئله‏ اى بوده که عوامل زیادى در آن دخالت داشته است. ما از اینکه کدام دست سیاست چه دخالتى داشته است صرف نظر مى‏ کنیم و با مخالف و موافق کارى نداریم. قرائن هم نشان مى‏دهد کسانى که مخالف با مشروطیت بودند مى‏گفتند این مشروطیت که مى‏خواهد بیاید غیر از آن مشروطیتى است که دارند صحبتش را مى‏کنند، مشروطه مشروعه به اصطلاح‏ نیست و نخواهد آمد، مانند مرحوم شیخ فضل اللَّه نورى.

به هر حال یک چنین جریانى به وجود آمد و چه حوادث تلخ و خونینى به وجود آورد! مجتهدین کشته شدند، مردى مانند آقا شیخ فضل اللَّه نورى به‏دار زده شد. این یک امر کوچکى نیست. مرحوم نورى مرد بزرگى بود، مجتهد مسلّم و تا حدودى که شنیده‏ایم مرد بسیار پاک و باتقوا و عادلى بود، مجتهد مسلّم العداله و عادل مسلّم الاجتهاد بود.

ما مطلب را از یک زاویه بالخصوصى مى‏خواهیم مطالعه کنیم، یعنى آن را تفکیک مى‏کنیم از عوامل خارجى و از این جهت که آیا ایرانِ آن روز مستعد مشروطیت بود یا نبود. جایى غیر از مملکت خودمان و زمانى غیر از زمان خودمان را فرض مى‏کنیم؛ یعنى یک کشور اسلامى را فرض مى‏کنیم که در آن مردم مستعد هستند یعنى مى‏فهمند که مشروطیت یعنى چه، چون در آن موقع اغلب مردم نمى ‏دانستند که مشروطیت چیست.[3]

مستعد نبودن ملت یعنى اینکه نمى‏ فهمید. ما مى‏خواهیم فرض کنیم یک کشورى را که مردمش مى‏فهمند. همچنین فرض کنیم که عوامل خارجى وجود ندارد، سوء نیتى در کار نیست. آیا مشروطیت با قانون اسلام انطباق دارد یا نه؟ این یکى از آن مسائلى است که تا ما آن را بررسى نکنیم، آن جریان جمود و جهالتى که عرض کردیم کاملًا حلّاجى نمى‏ شود.

بعضى‏ها از همین نظر مجرّد، قطع نظر از عوامل خارجى مى‏ گویند مشروطیت برخلاف دین اسلام است، یعنى دین اسلام با مشروطیت سازگار نیست. ناچار باید بگویند با استبداد سازگار است یا لااقل با استبداد سازگارتر است. چرا؟ تا تعریف نشود که مشروطیت چیست، نمى ‏شود بحث کرد.

معناى مشروطیت این است که مملکت احتیاج به یک سلسله تصمیمات دارد؛ یعنى‏ مملکت احتیاج دارد به حکومت یعنى دستگاهى که مجموعاً امر مملکت را اداره کند، چنانکه یک مؤسسه فرهنگى یا یک شرکت تجارتى احتیاج به مدیر یا هیئت مدیره دارد. حرف اول این است که هر مملکتى احتیاج به جمعى دارد که اداره کننده مملکت باشند. اگر ما گفتیم خیر، اساساً وجود مدیر یا هیئت مدیره خطاست و نباید باشند، هم مشروطیت را رد کرده ‏ایم و هم استبداد را؛ چون استبداد معنایش این است که یک فرد حکومت مى‏کند، مشروطیت شکل دیگر است.

پس استبدادش غلط است، مشروطیتش هم غلط است. اگر بگوییم چرا؟ مى‏ گویند مملکت همین قدر که دین داشته باشد، دین مردم را بى‏ نیاز مى‏ کند از اینکه حکومت داشته باشند. اتفاقاً این همان حرفى است که خوارج مى ‏گفتند. آنها مى‏گفتند: لا حُکْمَ الّا لِلَّه.

در نهج البلاغه، حضرت على(ع) در مورد این سخن مى‏فرماید: «کَلِمَةُ حَقّ یُرادُ بِهَا الْباطِلُ» این حرف درستى است، اما این‏جور که اینها قصد مى‏کنند غلط است. «لا حُکْمَ الّا لِلَّه» حکم از ناحیه خدا باید باشد، حرف درستى است، اما اینها این حرف درست را در مورد غلط به کار مى‏برند. «وَ لکِنْ هؤُلاءِ یَقولونَ: لا امْرَةَ الّا لِلَّه» یعنى امیرىِ مردم باید با خدا باشد، این که نمى‏شود. «وَ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ امیرٍ بَرّ اوْ فاجِرٍ.»[4]

 مردم احتیاج به امیر و حاکم دارند، حالا یا خوب باشد یا بد، یعنى در درجه اول باید خوب باشد و در درجه دوم بد بودنش از نبودنش بهتر است؛ یعنى وجود قانون- ولو قانون دینى- مقنع و کفایت کننده از اینکه مردم حکومت داشته باشند نیست. و لهذا مسئله خلافت را، هم ما شیعه ‏ها و هم سنی ها هر دو قبول داریم. حتى خوارج هم ابتدا گفتند که احتیاج به خلیفه ندارند ولى بعد خودشان آمدند با یک خلیفه بیعت کردند. پس شیعه و سنى در این جهت اتفاق دارند که دین داشتن معنایش این نیست که حالا که دین داریم پس دیگر حکومت لازم نیست. هر دو مى‏گویند حکومت مى‏خواهیم، منتها در حکومتِ بعد از پیغمبر سنیها از یک راه رفتند و شیعه‏ها گفتند کسى لایق است که پیغمبر او را تعیین کرده باشد.

فرض دوم این است: حالا که ما احتیاج به حکومت داریم آیا احتیاج داریم به اینکه به یک تعبیر یک عده تصمیم بگیرند و دیگران اجرا کنند یا نه، همان کسى که‏ تصمیم مى‏گیرد اجرا هم بکند؟ استبداد معنایش این است که همان کسى که تصمیم مى‏گیرد اجرا هم بکند. مشروطه معنایش این است که یک عده تصمیم بگیرند و عده دیگر اجرا کنند، و باید آنهایى که تصمیم مى‏گیرند خود مردم انتخابشان کرده باشند. نمایندگان مردم تصمیم بگیرند، هیئت دولت اجرا کند. و تازه هیئت دولت را هم باید نمایندگان تعیین کرده باشند تا در نتیجه همه چیز را مردم تعیین کرده باشند و در واقع مردم خودشان بر خودشان حکومت کرده باشند.

ولى مخالفین مشروطه مى‏گفتند خیر، شما اینجا مغالطه مى‏ کنید و مى‏گویید معناى استبداد این است که یک نفر تصمیم بگیرد و او هم اجرا کند و معناى مشروطیت این است که نمایندگان مردم تصمیم بگیرند و هیئت دولت اجرا کند. اینجا صِرف تصمیم نیست، اگر صرف تصمیم بود ما مخالف نبودیم، و راست هم مى ‏گفتند.

مى‏ گفتند اگر مشروطیت این‏طور بود که مردم نمایندگان را انتخاب مى‏کردند که نمایندگان قوه مجریه را انتخاب کنند، و نیز نمایندگان تصمیم بگیرند، هیئت دولت هم اجرا کند ولى این تصمیم براى این باشد که ببینند قانون خدا چه گفته است و قانون دیگر وضع نکنند، هرچه قانون خدا گفته است مطابق آن تصمیم بگیرند و دولت را موظف به اجراى آن کنند، خوب بود اما مشروطیت که این نیست. شما یک کلمه قشنگى را به کار مى‏برید براى اغفال ما. مشروطیت معنایش این است که ملت نمایندگان را انتخاب کند و نمایندگان تصمیم بگیرند. کلمه قشنگى است ولى عین حقیقت نیست.

نمایندگان قانون وضع کنند، تصمیم بگیرند نه این است که مطابق قوانین الهى تصمیم بگیرند و قانون وضع کنند که هیئت دولت اجرا کند. باز در اینجا منطق مستبدین، منطق مشروطیین را شکست مى‏دهد. اما باز مشروطیین جوابى دارند که در مقابل آن، جواب دیگرى وجود ندارد.

موافقان مى‏گویند ما قبول داریم که مشروطیت- که مى‏گوییم نمایندگان مردم تصمیم بگیرند- معنایش این نیست که مجتهدى که مى‏خواهد استنباط احکام بکند ببیند قانون خدا چیست، عین همان قانون را به دولت ابلاغ کند و دولت هم اجرا کند. ما هم قبول داریم که این‏جور نیست. نمایندگان مردم قانون وضع مى ‏کنند، ولى مگر هر قانون وضع کردنى ممنوع است؟ نه. ما یک قانونى داریم به نام قانون دین.

دین‏ تکلیف مردم را براى همه زمانها روشن کرده است، قوانین کلى بیان کرده است. ولى برخى موارد جزئى پیش مى‏آید که در آن موارد، مردم حق دارند با توجه به قانون کلى الهى قانون وضع کنند. لهذا ما مى‏گوییم قانون اساسى داریم. در قانون اساسى ما قطعى و مسلّم شده است که یک هیئتى که از پنج نفر کمتر نباشد و افراد آن مجتهد و عارف به مقتضیات زمان باشند، باید ناظر باشند که قوانینى که مجلس طرح مى‏کند انطباق با قوانین اسلامى داشته باشد. قانونى که وضع مى‏شود اگر خلاف قانون اساسى بود جلویش را بگیرند و اگر موافق بود، نه.

و مثال ذکر مى‏ کنند، مى‏ گویند معناى قانون اسلامى و قانون دینى این نیست که مردم در تمام جزئیات زندگى خود باید بروند ببینند که در قرآن یا سنت این حکم چگونه بیان شده است. مثلًا اوضاع شهرها تغییر مى‏کند، وسایل نقلیه جدیدى به کار مى‏آید. مردم احتیاج دارند قوانینى داشته باشند که آن قوانین وضع رانندگى را منظم کند، چون اگر بنا بشود رانندگى قانون نداشته باشد، هر آنْ هزارها تصادف رخ مى دهد. باید قانون داشته باشد. اینها جزء امورى است که اسلام آنها را به خود مردم تفویض کرده است.

نظیر این است که پدر در داخل خانواده خودش حق دارد یک سلسله مقررات وضع کند. قانون خدا این است که پدر رئیس خانواده است و همه باید امر او را اطاعت کنند. قانون دیگر این است که پدر حق حکومت دارد ولى حق تحکّم ندارد؛ رئیس خانواده است، حق دارد در حدود مصالح خانوادگى امر و نهى کند ولى حق زورگویى ندارد، یعنى حق ندارد که برخلاف مصالح خانوادگى رفتار کند. اما آیا خدا در مورد امور جزئى داخل خانواده هم قانون وضع کرده است که مثلًا پدر این کار را بکند و آن کار را نکند؟ نه، خدا مى‏گویداى فرزندان از پدرانتان اطاعت کنید واى پدرها عادلانه با افراد خانواده رفتار کنید.

مثال دیگر: از قدیم در حمامها، حمامیها براى خودشان قانون وضع کرده ‏اند که وقتى مى‏ خواهید داخل خزانه بشوید این کار را بکنید. آیا حمامى حق دارد براى داخل حمامش قانون وضع کند یا باید بگوییم: «لا حُکْمَ الّا لِلَّه» قانون را باید خدا وضع کند، پس حمامى در داخل حمامش هم نمى‏تواند قانون وضع کند؟ بله قانون را باید خدا وضع کند. خدا مى‏گوید اگر کسى رئیس یک مؤسسه‏ اى بود، حق دارد بر طبق مصالح خودش براى آن مؤسسه مقررات عاقلانه‏اى وضع کند. بر مردم دیگر هم لازم است که آن مقررات را اطاعت کنند.

اینها در امور جزئى است. اما در امور کلى، همان‏طور که گفتیم هر مملکتى احتیاج به مدیر یا هیئت مدیره ‏اى دارد. اینکه آن هیئت مدیره بخواهند قوانینى را در مقابل قوانین خدا وضع کنند (مثل اینکه خدا گفته است اختیار طلاق با مرد است و قانون، اختیار طلاق را به زن بدهد) درست نیست. اما اینها در حدودى که تکلیف اقتضا مى‏ کند، حق دارند مقرراتى را وضع کنند که در واقع وضع قانون جزئى است که با قانون کلى الهى تطبیق کند. بله، اگر بخواهند به آن اختیار وضع قانون بدهند به طورى که قوانین الهى را در نظر نگیرد صحیح نیست.

ولى با در نظر گرفتن قانون الهى، وضع قانون براى موضوعات جزئى مانعى ندارد. مثلًا قانونى وضع مى‏ کنند که آیا محصل به خارج بفرستیم یا نه؟ این چیزى نیست که حکمش در اسلام بیان شده باشد ولى قرآن یک اصول کلى ذکر کرده است. مثلًا در باب علم از آن جهت که علم است بیان شده است که آیا علم را اگر در دست غیرمسلمان دیدیم، مى‏توانیم بگیریم یا نه؟ در این مورد یک حدیث نیست بلکه دهها حدیث است که مى‏گوید بگیر: «الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ» حکمت گمشده مؤمن است، «یَأْخُذُها ایْنَما وَجَدَها» هرجا آن را ببیند مى ‏گیرد. در بعضى جاها تصریح دارد که حکمت را هرجا دیدید بگیرید «وَ لَوْ مِنْ مُشْرِکٍ.»[5] اگرچه در دست کافر باشد.

اگر بشر حتى این مقدار هم حق وضع قانون در مسائل جزئى را نداشته باشد، این دیگر جمود است و درست مثل حرف اخباریین است که مى‏گویند: ما احتیاج به مجتهد نداریم و به اخبار مراجعه مى‏کنیم. در اخبار، کلیات مسائل بیان شده است و مجتهد باید فکرش را به کار بیندازد و به همان نحو در مسائل جزئى حکم بدهد. پس اگر هیئت مدیره ‏اى بخواهند براى خودشان نظام نامه ‏اى طبق قوانین کلى وضع کنند، این از نظر ما اشکالى ندارد.[6]

 


[1] - کتاب اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، چاپ نوزدهم، جلد اول، صص 95 الی 102

[2] - روسها طرفدار استبداد بودند و انگلیسها طرفدار مشروطیت.

[3] - مى‏آمدند درِ خانه مردم مى‏گفتند آیا مى‏دانید مشروطیت چیست؟ اگر مملکت، مشروطه بشود نانهاى سنگک بزرگ با کباب به خانه شما مى‏آورند. یک مرد ساده لوحى مى‏گفت: عجب! مشروطه یعنى شما مى‏خواهید مشروطه خانم را بیاورید اینجا و او را پادشاه کنید. و از این جریانها زیاد بوده است که نه آن کسى که به نفع مشروطیت مبارزه مى‏کرد مى‏فهمید چه مى‏گوید و نه آن کسى که به نفع استبداد کار مى‏کرد مى‏فهمید دنبال چه مى‏رود.

[4] - نهج البلاغه، خطبه 40

[5] - نهج البلاغه، حکمت 80

[6] - [خواننده محترم توجه دارد که در این بحث، منظور از مشروطیت، نظامى حکومتى است که داراى مجلس قانونگذارى است نه مشروطه سلطنتى.]

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی