آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

ضرورت وجود مجتهد و اهمیت تفقه در دین

ashk | شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۳۹ ق.ظ | ۰ نظر

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده است:

«اقبال لاهوری مى‏ گوید: «اجتهاد قوّه محرّکه اسلام است». شما یک اتومبیل را مى‏ بینید حرکت مى‏ کند. این اتومبیل تا یک نیرویى نباشد که آن را به حرکت درآورد، ممکن نیست حرکت کند.

جمله دیگرى هست از بوعلى سینا که در کتاب شفا بحث جامعى راجع به اصول اجتماعى و اصول خانوادگى دارد، مى‏ گوید: حوایجى که براى زندگى بشر پیش مى‏ آید بى‏ نهایت است. اصول اسلام ثابت و لایتغیر است و نه تنها از نظر اسلام تغییرپذیر نیست، بلکه اینها حقایقى است که در همه زمانها باید جزء اصول زندگى بشر قرار گیرد، حکم یک برنامه واقعى را دارد؛ اما فروع الى ما لا نهایه.

مى‏ گوید به همین دلیل اجتهاد ضرورت دارد؛ یعنى در هر عصر و زمانى باید افراد متخصّص و کارشناسِ واقعى باشند که اصول اسلامى را با مسائل متغیّرى که در زمان پیش مى‏ آید تطبیق کنند؛ درک نمایند که این مسئله نو، داخل در چه اصلى از اصول است.

اتفاقاً اجتهاد جزء مسائلى است که مى‏توان گفت روح خودش را از دست داده است. مردم خیال مى‏کنند که معنى اجتهاد و وظیفه مجتهد فقط این است که همان مسائلى را که در همه زمانها یک حکم دارد رسیدگى کند، مثلًا در تیمم آیا یک ضربه بر خاک زدن کافى است یا حتماً باید دو ضربه بر خاک زد؟ یکى بگوید اقوى‏ یک ضربه کافى است و دیگرى بگوید احوط دو ضربه بر خاک بزند، یا مسائلى از این قبیل، در صورتى که اینها اهمیت چندانى ندارد. آنچه اهمیت دارد مسائل نو و تازه ‏اى است که پیدا مى‏شود و باید دید که این مسائل با کدام یک از اصول اسلامى منطبق است. بوعلى هم لزوم اجتهاد را روى همین اساس توجیه مى‏کند و مى‏ گوید به همین دلیل در تمام اعصار باید اجتهاد وجود داشته باشد.

این فکر، ضدِّ فکر اهل تسنن است. در آن وقت اهل تسنن حق اجتهاد را منحصر کردند به افراد معین، که در اینجا شیعه با آنها موافق نیست. شیعه مى‏ گوید اجتهاد بابى است که در تمام زمانها باید باز باشد. از نظر اهل تسنّن فقط ابوحنیفه، مالک بن انس، شافعى و احمد بن حنبل مجتهدند، مجتهد جائزالخطا هم هستند.

قرآن کریم تعبیرى دارد: «وَ ما کانَ الْمُؤْمِنونَ لِیَنْفِروا کافَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهوا فِى الدّین.» در تفسیر این آیه بحث­هایى است. ترجمه ‏اش این است: مؤمنین چنین نیستند که همه‏شان یکجا کوچ کنند. چرا از هر فرقه گروهى کوچ نمى‏کنند براى اینکه در امر دین تفقّه پیدا کنند؟ مقصود از اینکه مؤمنین چنین نیستند که یکجا کوچ کنند چیست؟ یعنى براى چه کوچ کنند؟ براى اجتهاد. قرآن این هدف را به این تعبیر ذکر کرده است: لِیَتَفَقَّهوا فِى الدّین که از هر فرقه‏اى، طایفه‏اى در دین تفقّه پیدا کنند. قرآن مسئله‏اى را طرح کرده است به نام تفقّه در دین. این کلمه معنایى بالاتر از معناى علم دین مى‏فهماند. یک علم دین داریم، یک تفقّه در دین.

علم یک مفهوم وسیعى است، هر دانستنى را علم مى‏ گویند. ولى تفقّه به‏طور کلى در هر موردى استعمال نمى شود. تفقّه در جایى گفته مى‏ شود که انسان یک دانش عمیقى پیدا کند، یعنى علم سطحى علم هست ولى تفقّه نیست. راغب اصفهانى مى‏گوید: «التَّفَقُّهُ هُوَ التَّوَسُّلُ بِعِلْمٍ ظاهِرٍ الى‏ عِلْمٍ باطِنٍ» تفقّه این است که انسان از ظاهر باطن را کشف کند، از پوست مغز را دریابد؛ از آنچه که به چشم مى‏بیند و حس مى‏کند، آنچه را که حس نمى‏کند درک کند. معناى تفقّه در دین این است که انسان دین را سطحى نشناسد؛ یعنى در دین، روحى هست و تنى، در شناختن دین تنها به شناختن تن اکتفا نکند.

ما در احادیث گاهى برمى ‏خوریم به این گونه مضامین: روزى برسد که «لایَبْقى‏ مِنَ الْقُرْآنِ الّا دَرْسُهُ وَ مِنَ الْاسْلامِ الّا رَسْمُهُ»[1]

 از قرآن جز یاد گرفتن ظاهرى و از اسلام‏ جز نقشى باقى نمى‏ ماند. امیرالمؤمنین در یک جا راجع به آینده بنى امیه که بحث مى‏کند، مى‏گوید: مَثَل اسلام در آن زمان مَثَل ظرفى است که محتوى مایعى بوده است، بعد آن ظرف را وارونه کرده باشند و آن مایع ریخته باشد، ظرف خالى باقى مانده است.

قسمتى از دستورهاى دین شکل ظرف را دارد براى دستورهاى دیگرى که شکل آب را دارد. یعنى این ظرف لازم است اما این ظرف براى آن آب لازم است. اگر این ظرف باشد آن آب هم نمى‏ریزد اما اگر آن آب نباشد و این ظرف به تنهایى باشد، انگار نیست. امیرالمؤمنین مى‏خواهد بفرماید که بنى امیه اسلام را توخالى مى‏کنند، مغزش را بکلى از میان مى‏ برند و فقط پوستى براى مردم باقى مى‏گذارند. تعبیر دیگر این است که: «وَ لُبِسَ الْاسْلامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلوباً.»[2]

 در آن زمان این لباس را که نامش اسلام است مى ‏پوشند اما مثل اینکه پوستینى را وارونه پوشیده باشند، هم خاصیت خودش را از دست مى ‏دهد و هم اسباب مسخره مى ‏شود.

خود اینها مى‏ رساند که لباس اسلام را به دو شکل مى ‏شود به تن کرد: یک شکل اینکه یک امر بى‏ خاصیت بى‏ مغز جلوه کند و شکل دیگر اینکه معنى‏ دار باشد.

یکى از رفقا نقل مى ‏کرد که من یک وقتى گرفتارى بسیار شدیدى داشتم. براى انجام یک کار خیلى کوچک که اصلًا زحمت هم نداشت ولى براى من ارزش فوق العاده ‏اى داشت، به یکى از رفقا مراجعه کردم. او در جواب گفت که من الآن باید به نماز جماعت بروم. اگر در اینجا انسان بگوید اسلام که این همه به نماز جماعت توصیه کرده است ارزش قضاى حاجت یک مسلمان را از بین برده است، این غلط است. مگر براى خدا فرق مى‏ کند که ما نماز تنها بخوانیم یا نماز جماعت؟ اسلام که گفته است نماز با جماعت خوانده شود براى این است که مردم در آن حالى که حالت روحانیت و معنویت است، چشمشان به صورت یکدیگر بیفتد و به اوضاع یکدیگر رسیدگى کنند. اینکه گفته ‏اند اگر نماز را به جماعت بخوانید این مقدار ثوابش زیاد مى‏شود، براى این است که شما را به یکدیگر مهربانتر مى‏ کند، در قضاى حوایج یکدیگر ساعى‏تر مى ‏کند؛ یعنى نماز را به جماعت خواندن، پوسته ‏اى است که مغزى در آن نهفته است. مغز آن، عواطف اجتماعى و علاقه‏مند بودن به سرنوشت‏ دیگران است.

اینها دلالت مى ‏کند بر اینکه اسلام پوستى دارد و مغزى، ظاهرى دارد و باطنى. پس تفقّه لازم دارد. تفقّه این است که انسان معنى را به دست بیاورد. اگر آن شخص مى‏گوید: اجتهاد قوّه محرکه اسلام است و یا گفته مى‏شود اجتهاد در هر عصر و زمانى لازم است و روح اسلام روح ثابتى است در تمام زمانها (همین‏طور که بدن انسان متغیر و روح تغییرناپذیر است) این شبهه ایجاد نمى‏شود که مقتضیات زمان ایجاب مى‏ کند حکم اسلام نقض بشود.

یک مثال‏

مثالى عرض مى‏کنم. ما در قرآن دستورى داریم: «وَ اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ»[3]

دستورى با کمال صراحت بیان شده، هدف این دستور هم ذکر گردیده است. اسلام دین «نیرومندى» است. خارجیها هم این را قبول دارند. ویل دورانت گفته است: هیچ دینى به اندازه اسلام پیروان خودش را به نیرومندى دعوت نکرده است. اسلام مى‏ گوید قوى و نیرومند باشید. اسلام از ضعف و ضعیف بدش مى‏آید. اسلام به جامعه اسلامى دستور مى‏دهد که در مقابل دشمن، آنچه که در استطاعت دارى تهیه بکن. از لحاظ غایت و هدف این دستور هم مى‏گوید شما باید از لحاظ نیروى مادى طورى باشید که رعب شما در دل دشمنانتان باشد. همین الآن مى ‏بینید کشورهاى بزرگ چه رعبى در دل مردم ایجاد کرده‏اند! قرآن مى‏گوید مسلمانان باید آنقدر نیرومند باشند که هر جمعیت غیرمسلمانى وقتى مسلمانها را مى‏بیند، رعب آنها در دلشان ایجاد بشود براى اینکه خیال تجاوز در دماغشان خطور نکند. یک کسى قدرت و نیرو مى‏خواهد براى تجاوز، یک کسى هم قدرت و نیرو مى‏خواهد براى جلوگیرى از تجاوز. قرآن هرگز نیرو را براى تجاوز توصیه نمى ‏کند، چون مى‏گوید: «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنانُ قَوْمٍ عَلى‏ الّا تَعْدِلوا»[4]

 حتى اگر دشمنان خدا به شما بدى کردند، مبادا از عدالت خارج بشوید. ولى اسلام به دیگرى هم اجازه تجاوز نمى‏ دهد. این یک دستور. وقتى ما وارد سنت پیغمبر مى‏شویم، مى‏بینیم پیغمبر یک سلسله آداب و سنن را در زمان خودش بیان کرده است که در فقه به نام «سَبق و رِمایه» آورده شده است.

در اسلام سبق و رمایه مستحب است. سبق مسابقه اسبدوانى است و رمایه تیراندازى کردن است. اسلام هر نوع برد و باختى را تحریم کرده است، مگر برد و باخت‏هایى که در زمینه مسابقه اسبدوانى و یا مسابقه تیراندازى باشد. این از مسلّمات فقه ماست که یک چنین سنن و آدابى در دین هست. حالا اینجا یک وقت هست ما جمود به خرج مى‏دهیم، مى‏ گوییم «اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» یک دستور است، و دستور سبق و رمایه دستور دیگرى است؛ یعنى اگر پیغمبر توصیه کرده است که سبق و رمایه را یاد بگیرید و به فرزندان خودتان هم بیاموزید، این یک علاقه‏اى است که پیغمبر به اسب و اسبدوانى و تیراندازى و کمان داشته است، پس این دستور در تمام زمانها باید به همین شکل در میان ما باقى بماند! این‏طور نیست.

سبق و رمایه فرزند «اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» است. اسلام مى‏گوید شما در تمام زمانها باید حداکثر نیرومندى را داشته باشید. اسبدوانى و تیراندازى از نظر اسلام اصالت ندارد، بلکه شکل اجرایىِ «اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» است. دستور، آن است؛ این، شکل اجرایى آن است و به عبارت دیگر جامه‏اى است که بر بدن آن دوخته شده است. یعنى اسلام براى سبق و رمایه اصالت قائل نیست، براى نیرومند شدن اصالت قائل است. نه اینکه بخواهیم بگوییم این دستور چون گفته پیغمبر است اصالت ندارد! خیر، تفکیکى میان دستور خدا و دستور پیغمبراکرم ص نیست. مسئله این است که اسلام در مورد چه دستورى، اجراى خود آن دستور را خواسته است و چه دستورى را اجرا کننده یک دستور دیگر دانسته است. این همان حساب تفقّه در دین است که انسان مقصود را دریابد.

در نهج البلاغه است: شخصى آمد به حضرت على ع اعتراض کرد که چرا شما محاسنتان را رنگ نمى‏زنید؟ مگر پیغمبراکرم ص دستور نداد که «غَیِّرُوا الشَّیْبَ» موى سفید را رنگ کنید؟

حضرت ع فرمودند: چرا. عرض کرد: شما چرا این کار را نمى‏کنید؟ فرمودند: این دستور، خودش اصالت ندارد. این دستور براى منظورى بوده که در آن زمان بود ولى حالا دیگر نیست. آن منظور این بود: در آن زمان عدد مسلمین کم بود. در میان سربازان‏ اسلامى که در جنگها شرکت مى‏ کردند، پیر زیاد بود و ریش تمامشان سفید بود.

دشمن که از دور اینها را مشاهده مى‏کرد، مى‏دید یک مشت ریش سفید در میان سپاه اسلام است، روحیه‏اش قوى مى‏شد و در جنگ قوّت قلب نقش اول را دارد.

پیغمبراکرم ص دید اگر اینها با ریشهاى سفید در میادین جنگ بیایند، اول بار که چشم دشمن به اینها مى‏افتد روحیه‏شان قوى مى‏شود. لذا فرمود: ریشها را رنگ ببندید که دشمن به پیرى شما پى نبرد. این حاجتى بود مال آن روز. امروز دیگر این حاجت وجود ندارد و در این جهت هرکسى آزاد است.

حالا اینجا یک روح است که این روح باید در تمام زمانها ثابت باشد و آن این است که نباید کارى کرد که روحیه دشمن قوى بشود، چه در جنگ و چه در غیر جنگ. لهذا ما مسلمانها باید نقایص خودمان را مرتفع کنیم. نباید طورى رفتار کرد که غیر مسلمان، مسلمانها را ضعیف و ناتوان تلقى کند. این اصل ثابت، در یک زمان وقتى بخواهد اجرا بشود شکل اجرایى‏اش این است که پیرمردها ریشها را رنگ بزنند، اما این شکل در تمام زمانها ثابت نمى‏ ماند. این معناى تفقّه در دین و معناى بصیرت در دین است.

از خصوصیات اسلام است که امورى را که به حسب احتیاج زمان تغییر مى‏کند یعنى حاجتهاى متغیر را متصل کرده به حاجتهاى ثابت؛ یعنى هر حاجت متغیرى را بسته است به یک حاجت ثابت. فقط مجتهد و متفقّه مى‏ خواهد که این ارتباط را کشف کند و آنگاه دستور اسلام را بیان نماید. این همان قوّه محرکه اسلام است.

یکى از جمودهایى که اخباریین به خرج مى‏دهند، تحت الحنک انداختن است. اتفاقاً ما دستور هم داریم. مرحوم فیض کاشانى با اینکه مرد اخبارى مسلکى است ولى در عین حال نیمه فیلسوف است. همین امر به فکرش یک روشنایى مخصوص بخشیده است. نقطه مقابل تحت الحنک، اقتعاط است. مرحوم فیض در اینجا روحى و تنى به دست آورده است، پوسته‏اى و هسته‏اى به دست آورده است. مى‏ گوید: در آن زمان مخالفین یعنى مشرکین شعارى داشتند و آن این بود که تحت الحنک‏ها را از بالا مى‏بستند و اگر کسى تحت الحنک را از بالا مى‏بست، شعار آنها را پذیرفته بود و به قول امروزیها آرم آنها را گرفته بود. اینکه دستور دادند که شما تحت الحنک بیندازید، خود تحت الحنک موضوعیت ندارد، مخالفت با شعار مشرکین موضوعیت دارد؛ یعنى مسلمان نباید شعارى را که مال دیگران است انتخاب کند. این، تا وقتى بود که چنین مشرکینى وجود داشتند و چنین شعارى داشتند. ولى امروز که اصلًا چنین مشرکینى وجود ندارند و چنین شعارى هم در بین نیست، دیگر تحت الحنک انداختن- که فلسفه‏اش دهن کجى به آنهاست- لزومى ندارد و دیگر موضوعیت ندارد.

حال، مرحوم فیض که این حرف را زده است آیا حکم اسلام را نسخ کرده است؟ نه، مقصود این دستور را خوب درک کرده است؛ یعنى همان اجتهادى را که به گفته اقبال پاکستانى قوّه محرکه اسلام است خوب درک کرده، اجتهادى را که بوعلى گفته است وجود مجتهد در تمام زمانها لازم است خوب به دست آورده، هسته را از پوسته تشخیص داده است.

اگر بپرسند کلاه شاپو حرام است یا نه، کت و شلوار حرام است یا نه، مى‏گوییم اینها یک زمانى حرام بوده‏اند ولى فعلًا حرام نیستند. براى اینکه زمانى بود که کلاه شاپو مخصوص اجانب بود، واقعاً کلاه فرنگى بود. در هرجا اگر کسى این کلاه را به سر مى‏گذاشت، معنایش این بود که او مسیحى است. کلاه شاپو به سر گذاشتن این مفهوم را داشت. تا وقتى که این کلاه شعار آنها بود، هر مسلمانى که آن را مى‏پوشید عمل حرامى انجام داده بود. ولى بعد این کلاه در تمام دنیا معمول شد، مردم از هر مذهب و هر ملتى آن را پذیرفتند و آن شعار مخصوص را از دست داد و چون از شعار بودن خارج شد، امروز دیگر آن لباسِ معنى‏دار سابق نیست. لذا امروز پوشیدن آن حرام نیست. پیغمبر جدیدى هم لازم نیست بیاید، حکم اسلام هم دوتا نشده است.

به نظر من یکى از معجزات اسلام خاصیت اجتهاد است. معناى اجتهاد این نیست که یک نفر بنشیند و یک حرفى را همین‏طور بزند. اسلام به جهاتى- که اتفاقاً بعضى از آنها را ذکر کردم- خصوصیاتى در ساختمان خود دارد که بدون اینکه با روح دستوراتش مخالفتى شده باشد، خودش حرکت و گردش مى‏ کند نه اینکه ما باید آن را به حرکت درآوریم؛ خودش یک قوانین متحرک و ناثابتى دارد، در عین اینکه قوانین ثابت و لایتغیرى دارد. ولى چون آن قوانین متغیر را وابسته کرده است‏ به این قوانین ثابت، هیچ وقت هم اختیار از دست خودش خارج نمى‏ شود. بزرگترین نعمتها تفقّه در دین است که انسان بصیرت پیدا کند.»[5]

 


[1] - بحار، ج 52/ ص 190 [قریب به این عبارت.]

[2] - نهج البلاغه، خطبه 107

[3] - انفال/ 60

[4] - مائده/ 8

[5] - کتاب اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 139 الی 146

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی