آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده­ اند:[1]

جمله‏ اى اخیراً به مولاى متقیان منسوب شده است به این عبارت: لاتُؤَدِّبوا اوْلادَکُمْ بِاخْلاقِکُمْ لِا نَّهُمْ خُلِقوا لِزَمانٍ غَیْرِ زَمانِکُمْ. معناى این جمله این است که فرزندان خودتان را به اخلاق خودتان تربیت نکنید، براى اینکه آنها براى زمانى غیر از زمان شما آفریده شده‏اند؛ یعنى شما متعلق به یک زمان هستید و فرزندان شما متعلق به زمان آینده. اخلاقى که شما خودتان دارید خوب است ولى متعلق به زمان شماست، اما اخلاقى که آنها باید داشته باشند اخلاقى است که باید در زمان آینده خوب باشد.

در اینجا دو مطلب است: یکى اینکه آیا این جمله را حضرت على(ع) فرموده است؟ یعنى سند این گفتار چیست و از کجاست؟ بحث دوم این است که قطع نظر از اینکه گوینده این کلام چه کسى باشد، آیا این جمله ممکن است مفهوم درستى داشته باشد یا نه؟

اما قسمت اول. این جمله تاکنون در هیچ کتابى از کتبى که قابل اعتماد باشد بلکه کتبى که قابل اعتماد نباشد ولى این جمله در آن به شکل حدیث از على علیه السلام روایت شده باشد، دیده نشده است؛ یعنى در نهج البلاغه این جمله نیست، در کتب اربعه هم نیست، در کتابهاى حدیثى که بعد نوشته شده و در آنها حتى احادیث‏ ضعیف را هم جمع آورى کرده ‏اند مانند بحارالانوار نیز نیست، اخیراً شایع شده است.

یعنى از زمانى که معروف شده است که این جمله از امیرالمؤمنین است، بیش از پنجاه شصت سال نمى‏ گذرد. حتى در کتابهایى که در صد سال قبل هم نوشته‏اند، وجود ندارد و من در چند سال پیش در یکى از کتابهاى تاریخى قدیمى یعنى ناسخ التواریخ آنهم به‏طور تصادفى و در شرح حال افلاطون به آن برخوردم که افلاطون گفته است: بچه هایتان را با اخلاق خودتان تربیت نکنید براى اینکه آنها براى زمان دیگرى آفریده شده ‏اند. آنجا فهمیدم که آن کسى که اول بار گفته است که این جمله از امیرالمؤمنین است، یا اشتباه کرده یا از افرادى بوده است که غرض دارند؛ جمله‏ هایى را که مى‏ دانند از یک پیشواى دینى نیست براى اینکه مطلب خودشان را مورد استفاده قرار بدهند، به یک پیشواى دینى منتسب مى‏ کنند.

على الظاهر یک چنین جمله ‏اى از امیرالمؤمنین(ع) صادر نشده است. البته نمى‏ شود گفت قطعاً امیرالمؤمنین چنین جمله‏ اى نگفته است، چون به قول طلبه‏ ها: عَدَمُ الْوِجْدانِ لایَدُلُّ عَلى‏ عَدَمِ الْوُجود. هر جمله ‏اى که امیرالمؤمنین(ع) فرموده است که در دسترس نیست. ولى این را مى ‏توانیم بگوییم که ما هیچ مدرکى براى این جمله نداریم. پس ما از این نظر که این جمله از امیرالمؤمنین(ع) هست یا نه بحثى نداریم. ولى آیا این مطلب فى حدِّ ذاته حرف درستى است یا نه؟

مسئله‏ اى است که از قدیم الایام میان دانشمندان و فلاسفه مطرح بوده و الآن هم مطرح است به نام «نسبیت اخلاق»؛ یعنى اخلاق جزء امور نسبى است، بدین معنى که به ‏طور کلى هیچ خُلقى خوب نیست و به‏ طور مطلق هیچ خُلقى بد نیست؛ یعنى هیچ صفتى را نمى‏ شود گفت مطلقاً خوب است در هرجا و هر زمان، و هیچ صفتى را نمى‏ شود گفت مطلقاً بد است در هرجا و هر زمان، بلکه هر صفت خوبى در یک جا و یک زمان، در یک شرایط خاص خوب است و همان صفت در یک اوضاع و احوال و یک شرایط خاص دیگر بد است. این را «نسبیت اخلاق» مى‏ گویند و عده زیادى هم طرفدار دارد، کما اینکه یک مبحث دیگرى هم در باب عدالت هست که آن را «نسبیت عدالت» مى‏گویند. عدالت چیزى است که تمام افراد بشر آن را خوب مى‏دانند. آیا عدالت یک مفهوم مطلق است یا یک مفهوم نسبى؟ مفهوم مطلق است‏ یعنى یک کار را همیشه مى‏ توان گفت عدالت و خوب است.

ممکن است نظر گوینده در جمله «لاتُؤَدِّبوا اوْلادَکُمْ بِاخْلاقِکُمْ» به همین نسبیت اخلاق باشد، یعنى اخلاقى که تو دارى ممکن است خوب باشد ولى به درد بچه تو نمى ‏خورد. بحث نسبیت اخلاق و نسبیت عدالت را بعداً مطرح مى ‏کنم و الآن عرض مى‏کنم که نسبیت اخلاق دروغ است، یعنى این‏طور نیست که هرچه که نام اخلاق روى آن باشد نسبى است. ولى این جمله مى‏تواند یک معناى دیگرى داشته باشد و آن اینکه لاتُؤَدِّبوا یعنى ادب نکنید. اینجا باید توضیح بدهم:

ما یک سلسله امور داریم که به آنها آداب مى‏ گویند و یک سلسله امور دیگر داریم که به آنها اخلاق مى‏ گویند. اخلاق غیر از آداب است. اگر مقصود گوینده از این جمله این باشد که «لاتُخَلِّقوا اوْلادَکُمْ بِاخْلاقِکُمْ» فرزندانتان را به اخلاق خودتان متخلّق نکنید، غلط است. ممکن است معناى این جمله این باشد: «لاتُؤَدِّبوا اوْلادَکُمْ بِآدابِکُمْ» به فرزندانتان آداب خودتان را نیاموزید، بلکه حساب آداب آینده را بکنید.

پس ما باید فرق بین اخلاق و آداب را بدانیم. اخلاق مربوط است به خود انسان؛ یعنى مربوط است به اینکه انسان به غرایز خودش یعنى به طبیعت خودش چه نظامى بدهد، خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرایز را اخلاق مى ‏گویند.

انسان داراى غرایز مختلفى است. علماى قدیم مى‏ گفتند در انسان سه قوه اصلى هست (و گاهى چهارتا): یکى قوه عاقله (قوه عقل)، دیگر قوه شهوانى[2] و سوم قوه غضبیه. این‏طور دسته بندى کرده بودند که قوه شهوانى کارش جلب منافع است، انسان را وادار مى‏ کند که منافع خودش را طلب کند. قوه غضبیه[3] قوه دفع است، نیرویى است که به‏طور خودکار انسان را وادار مى ‏کند که چیزهایى را که براى خودش بد و مضر تشخیص مى‏دهد دفع کند. همین‏طور که در جسم انسان قوه دفع هست، در روحش هم هست. انسان وقتى غذا مى‏خورد آن را مى‏جود. غذا وارد معده مى ‏شود و پس از هضم، وارد روده‏ها شده و سپس از جدار روده‏ها جذب‏ مى‏شود. ولى یک زواید و فضولاتى هست که اینها به درد بدن نمى‏ خورد. نیروى دیگرى اینها را بیرون مى‏ برد. در روح هم همین‏طور است.

یک قوه دیگر هست به نام قوه عقل که قوه حسابگرى است. هر قوه‏اى فقط کار خودش را حساب مى‏ کند. مثلًا شهوتِ خوردن در انسان هست. آن قوه ‏اى که کارش خوردن است دیگر حسابى در دستش نیست، فقط احساس لذت مى‏کند، مى‏گوید فقط باید بخورم. قوه جنسى هم هیچ حسابى در آن نیست جز آنکه بخواهد عمل جنسى انجام دهد. همچنین است قوه غضب. ولى اینها باید حسابى داشته باشند.

باید انسان به این قوا یک نظمى بدهد. اگر شما یکى از قوا را آزاد بگذارید که کار خودش را انجام بدهد، این آزادى دستگاه شما را خراب و فاسد مى‏کند. مثلًا چشم از دیدن برخى امور لذت مى‏برد، دیگر حسابى در دستش نیست. زبان مى‏گوید من از خوردن فلان چیز لذت مى‏برم، بگذار لذتم را ببرم. اما یک حساب دیگرى هست و آن اینکه تنها این نیست که باید لذت ببرى؛ بعد از این لذت باید ببینى برسر این اجتماع بدنى و شخصیت انسان چه مى‏آید، باید برایش نظمى قائل شد. عقل باید بر این بدن و بر این شخصیت حکومت کند و به هرکدام سهمى بدهد. این، معناى نظام دادن به غرایز است.

غرض این جهت است که نظام دادن به غرایز یعنى سهم بندى کردن تمام غرایز تحت حکومت قوه عقل. تمام اینها سهم دارند. اتفاقاً در اخبار ما هم این‏طور وارد شده است که چشم تو حق دارد، دست تو حق دارد، شکم تو حق دارد، تمام غرایز تو حق دارند.

یکى از کارهاى دین همین است، چون عقل به تنهایى قادر نیست که به حساب اینها برسد. دین با تکالیفى که دارد، سهم بندى‏هاى اینها را مشخص مى ‏کند. به این امر، ما اخلاق مى‏ گوییم. البته منحصر به این نیست؛ یعنى اخلاق بد تنها از این ناحیه پیدا نمى‏شود که سهم یکى بیشتر است سهم دیگرى کمتر، بلکه سهم یکى را زیادتر دادن و سهم دیگرى را کمتر دادن عوارضى ایجاد مى ‏کند. چنانکه جامعه- که گویى الگوى بدن انسان است- اگر در آن تقسیمات طبقاتى غلط صورت بگیرد به طورى که یکى همه چیز داشته باشد و دیگرى هیچ چیز نداشته باشد، هم آنهایى که همه چیز دارند فاسد مى ‏شوند و هم آنهایى که هیچ چیز ندارند، و یک سلسله مفاسد در اجتماع از ناحیه هردو پیدا مى‏ شود.

مثلًا اولین ضرر از ناحیه آنهایى که زیادتر از حدِّ خودشان دارند این است که خودشان یک وجود عاطل و باطلى از آب درمى ‏آیند. اگر هم خودشان در نیایند، بچه هاشان عاطل در مى ‏آیند. این‏جور افراد امکان ندارد سه یا چهار نسل باقى بمانند. مفاسدى که از ناحیه محرومین پیدا مى‏ شود [از آنجا ناشى مى‏ گردد که‏] مى‏بیند کار را این کرده، زحمت را این کشیده، اما پولش به جیب دیگرى رفته است. چقدر کینه پیدا مى‏ کند؟! بعد جنایت مى‏کند، آدمکشى مى ‏کند، جمعیت تشکیل مى‏دهد، انقلاب مى‏ کند، خونریزى مى‏ کند.

مى ‏بینید یک نوکرى در یک خانه چندین نفر را مى‏ کشد. معلوم است؛ مى‏بیند تمام افراد خانواده در ناز و نعمتند، خوشند، دست به دست یکدیگر داده و غرق در شهوتند، البته ناراحت مى‏شود. این ناراحتیها جمع مى‏شود مانند انبار باروت. آن وقت است که در روزنامه‏ ها مى‏ خوانید فلان نوکر زن خانواده را کشت، مرد خانواده را کشت، بچه را کشت، دختر را کشت. اینها حساب نکرده‏اند که جلو چشم او عیاشى مى‏ کنند.

عین این قضیه در قواى نفسانى انسان هست؛ یعنى اگر انسان بعضى از قوا را سیر کند و بعضى را گرسنه بگذارد، آن قواى گرسنه علیه قواى سیر طغیان و قیام مى‏کنند و وجود این آدم را خراب مى‏کنند. اینکه اسلام مى‏گوید حقوق تمام قوا و نیروها را ادا کنید و بپردازید، براى همین است. مى‏ گوید تو مى‏ گویى روح دارم، جسم هم دارم. روح تو حق دارد، جسم تو هم حق دارد.

مى‏ گویى من غریزه دینى دارم، احساس عبادت در من هست، شهوت هم در من هست. مى‏ گوید حق هر دو را باید بدهى، نه اینکه یکى را فداى دیگرى بکنى. خیال نکنى که اگر از ناحیه شهوات نفسانى و جسمانى بکاهى و دائم به عبادت بپردازى، آن قواى شهوانى تو را آرام مى‏گذارد. خیر، بلکه طغیان مى‏کند. اینکه پاپها مقید بوده و هستند که اصلًا ازدواج نکنند، همان محروم گذاشتن یک طبقه از طبقات جامعه بدن است. بعد ببینید تاریخ چه جنایتها در این مورد مى‏نویسد! فکر مى‏کنم تزار است که مى‏گویند او فرزند حرام یکى از پاپها بوده است.

نمى‏ شود گفت که آن پاپ بدجنس بوده، بلکه روشش غلط بوده است. در روزنامه نوشته بودند خانه کشیشى را که براساس قانون کشیشى باید همیشه محروم از ازدواج باشد، روى یک جنبه سیاسى جستجو مى‏کردند. یک وقت دیدند در زیر زمین آن یک حرمسرایى تشکیل داده و یازده زن در آنجا نگهدارى مى‏کرده است. عین این جریان در بدن انسان است.

اخلاق، یک تقسیم حقوق روى غرایز انسان است. حال آیا اخلاق که معنایش تقسیم حقوق روى غرایز است، با زمانها فرق مى‏کند؟ یعنى آیا سهم چشم انسان، سهم شکم انسان، سهم جاه طلبى[4] انسان تغییر مى‏کند؟ آیا این سهم بندى، این تقسیم کار که باید در بدن بشود تغییرپذیر است که بگوییم «لاتُؤَدِّبوا اوْلادَکُمْ بِاخْلاقِکُمْ» یعنى باید براى بچه‏تان یک سهم بندى غیر از سهم بندى‏اى که مربوط به خودتان است بکنید؟ نه، این در تمام زمانها یکى است، چون انسانها که عوض نمى‏ شوند. اگر انسانى که در صد سال پیش بوده است با انسان امروز از لحاظ نیروها و غرایز فرق کرده است، سهم بندى‏ها هم فرق مى‏کند. ولى انسان از این لحاظ ثابت است، در همه زمانها یکى است.

اما یک مسئله دیگر در کار است و آن مسئله آداب است. آداب مربوط به سهم بندى غرایز نیست، بلکه مربوط به این است که انسان غیر از مسئله اخلاق به یک امور اکتسابى- که باید اسم آنها را فنون گذاشت- نیز احتیاج دارد، یعنى به یک سلسله هنرها و صنعتها احتیاج دارد و باید آنها را یاد بگیرد. مثلًا انسان احتیاج دارد که خط نوشتن را یاد بگیرد. یاد گرفتنِ خط نوشتن جزء آداب است، یعنى باید باسواد بشود.

پیغمبر اکرم(ص) فرمودند: «مِنْ حُقوقِ الْوَلَدِ عَلَى الْوالِدِ انْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْکِتابَةَ وَ یُزَوِّجَهُ اذا بَلَغَ» یعنى از حقوق پسر بر پدر است که اسم نیکو بر او بگذارد، نوشتن را به او بیاموزد و وقتى بالغ شد براى او همسر انتخاب کند. نوشتن، فن است، هنر است و به عبارت دیگر جزء آداب است. خیاطى جزء آداب است، جزء فنون است.

اسب سوارى جزء فنون است. شناگرى جزء فنون است. این آداب در زمانها فرق مى‏ کند. انسان نباید بچه‏اش را همیشه به آدابى که خود دارد مؤدّب کند. در زمانى که تو بودى، ادب تو اقتضا مى‏کرد که نوشتن را بیاموزى، اما بعد ماشین تحریر و ماشین پلى کپى پیدا شد. تو خودت خط نوشتن را بلد بودى. در زمان بعد دیگر تنها نوشتن کافى نیست، باید ماشین کردن را هم بلد بود. در زمان جنابعالى وسیله حمل و نقل‏ اسب بود، شما مى‏بایستى اسب سوارى یاد مى‏گرفتى. اما حالا یک مسئله دیگر در کار است و آن رانندگى است. در زمان تو این هنر وجود نداشت ولى در زمانى که بچه‏ ات مى‏خواهد زندگى کند دیگر اسب سوارى معنى ندارد، باید به او رانندگى یاد بدهى. دیگر اینجا نباید کج سلیقگى به خرج داد و گفت همان کارى را که من بلدم باید بچه من هم انجام بدهد.

مثلًا کسى بر اثر جهل و جمود مى‏گوید: چون من خودم عطارى و زردچوبه فروشى کارم بوده است، بچه من هم باید همین کار را بکند. فکر نمى‏ کند که الآن کارهایى پیدا شده است که صد مرتبه بیشتر، هم براى دنیاى خودش و هم براى آخرتش مفید است. اینها دیگر جمود است. این حساب، حساب آداب است. پس آیا اخلاق با مقتضیات زمان عوض مى‏شود؟ خیر. آیا مقتضیات زمان آداب را عوض مى‏کند؟ بله.

از جمله آداب، یکى هم رسوم میان مردم است. اینها را نه مى‏شود گفت خوب است و نه مى‏شود گفت بد است. مثلًا هر مردمى براى مجالس عروسى یک رسم مخصوصى دارند، در مجالس میهمانى یک رسم بالخصوصى دارند. جمله دیگرى را هم در دیوانى که منسوب به امیرالمؤمنین است، به ایشان نسبت داده‏اند و آن این است: «بُنَىَّ اذا کُنْتَ فى بَلَدَةٍ غَریبَةٍ فَعاشِرْ بِآدابِها» یعنى بچه جان! اگر در شهرى غریب بودى، به آداب آن شهر معاشرت کن. اینجا صحبت آداب است. مثلًا اگر در یک جا رفتى دیدى جمعیتى ایستاده غذا مى‏خورند، تو هم آنجا بایست غذا بخور.

اگر شما در میان عربها بروید، مى‏ بینید وقتى مى‏ خواهند چیزى را تعارف کنند آن را پرت مى ‏کنند. در اینجا اگر کسى بخواهد میهمانى بدهد، باید حتماً به اندازه تعداد میهمانان جا داشته باشد. ولى آنجا این‏طور نیست، ممکن است جمعیت زیادى را در خانه کوچکى دعوت کنند. فقط تا میهمان مى‏ آید، فوراً غذاى او را مى ‏دهند و مى ‏رود. میهمان دیگر مى‏ آید همین‏طور. اما در ایران باید حتماً تمام میهمانها جمع بشوند، آن وقت به آنها غذا بدهند. حالا ما اگر به آنجا رفتیم باید مطابق آداب آنها عمل کنیم. دیگر انسان نباید تنگ نظرى داشته باشد و بگوید من مى‏ خواهم فقط به آداب خودمان عمل کنم.

 


[1] - کتاب اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 163 الی 169

[2] - مقصود، تنها شهوت جنسى نیست.

[3] - مقصود، غضب و خشم به معناى خاص نیست.

[4] - جاه طلبى یکى از غرایز انسان است. آن معنایى که بد است، جاه پرستى است. جاه طلبى یعنى اینکه انسان مى‏خواهد در اجتماع محترم باشد. اگر انسان نخواهد محترم باشد، بد است. انسان باید به این معنى مقام را بخواهد که براى خدا بخواهد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی