آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

شهید مطهری در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده­ اند:[1]

«یکى از مسائلى که در اطراف آن، خرافه به وجود آمده است خود مسئله احیاى دین است. من یک وقتى در انجمن ماهانه دینى یک سخنرانى کردم تحت عنوان «احیاى فکر دینى». آنجا گفتم براى دین مانند هر حقیقت دیگر عوارضى پیدا مى‏شود. در همین شبهاى اول سخنرانى در اینجا عرض کردم دین مانند آبى است که در سرچشمه صاف است، بعد که در بستر قرار مى‏ گیرد آلودگى پیدا مى‏ کند و باید این آلودگیها را پاک کرد. ولى متأسفانه در همین زمینه، افکار کج و معوجى پیدا شده است. خوشبختانه از خصوصیات دین خاتم است که مقیاسى در دست ما هست که اینها را بفهمیم و تشخیص بدهیم.

راجع به مسئله تجدید و احیاى دین از همان قرن دوم و سوم هجرى در میان مسلمین (البته اول در اهل تسنن و بعد در شیعیان) فکرى پیدا شده است که چون در طول زمان براى دین بدعت پیدا مى‏ شود و دین شکل کهنگى و اندراس پیدا مى‏کند احتیاج به یک اصلاح و تجدید دارد، مانند اتومبیل که سرویس مى‏شود یا خانه که سالى یک مرتبه تکانده مى‏شود و مثلًا رنگش را عوض مى‏کنند. این خاصیت زمان‏ است که دین را کهنه مى‏کند. گفتند براى این کار خداوند در سر هر چند سال یک نفر را مى‏فرستد که دین را تجدید کند، چون کهنه مى‏ شود، گرد و غبار مى‏ گیرد و احتیاج به پاک کردن دارد.

خدا در سر هر چند سال احتیاج دارد که دین را نو کند. این را من در کتابهایى مى‏ دیدم، و مى ‏دیدم که عده‏اى از علماى ما را در کتابها به نام «مجدّد» اسم مى ‏برند. مثلًا مى‏گویند میرزاى شیرازى مجدّد دین است در اول قرن چهاردهم، مرحوم وحید بهبهانى مجدّد دین است در اول قرن سیزدهم، مرحوم مجلسى مجدّد دین است در اول قرن دوازدهم، محقق کَرَکى مجدّد دین است در اول قرن یازدهم.

همین‏طور گفته‏ اند مجدّد دین در اول قرن دوم امام باقر علیه السلام است، مجدّد دین در اول قرن سوم امام رضا علیه السلام است، مجدّد دین در اول قرن چهارم کلینى است، مجدّد دین در اول قرن پنجم طبرسى است و ... ما مى ‏بینیم علماى ما این مطلب را در کتابهایشان زیاد ذکر مى‏کنند، مانند حاجى نورى که در احوال علما ذکر کرده است یا صاحب کتاب روضات الجنات که همین مجدّدها را نام برده است.

در وقتى که مى‏خواستم آن سخنرانى «احیاى فکر دینى» را انجام بدهم به این فکر افتادم که این موضوع را پیدا کنم. هرچه جستجو کردم دیدم در اخبار و روایات ما چنین چیزى وجود ندارد و معلوم نیست مدرک این موضوع چیست. اخبار اهل تسنن را گشتم، دیدم در اخبار آنها هم وجود ندارد. فقط در سنن ابى داود یک حدیث بیشتر نیست، آنهم از ابى هریره نقل شده است به این عبارت: «انَّ اللَّهَ یَبْعَثُ لِهذِهِ الْامَّةِ عَلى‏ رَأْسِ کُلِّ مِائَةٍ مَنْ یُجَدِّدُ لَها دینَها».

پیغمبراکرم ص فرمود: خدا براى این امت در سرِ هر صد سال کسى را مبعوث مى‏ کند تا دین این امت را تازه کند. غیر از ابى داود کس دیگرى این روایت را نقل نکرده است. حالا چطور شد که شیعه این را قبول کرده است؟.

این روایت از آن روایات خوش شانس و از اهل تسنن است. آنها در این فکر رفته‏اند و راجع به این موضوع در کتابها زیاد بحث کرده‏اند. مثلًا مى‏ گویند اینکه پیغمبر گفته است در سر هر صد سال یک نفر مى‏ آید که دین را تجدید کند، آیا او براى تمام شئون دینى است یا اینکه براى هر شأنش یک نفر مى‏آید؟ یکى از علما مى‏ آید که در کارهاى علمى اصلاح کند، یکى از خلفا یا سلاطین مى‏آید که دین را اصلاح کند.[2] مثلًا در اول قرن دوم عمر بن عبد العزیز بود، در اول قرن سوم‏ هارون الرشید بود و ... از قرن هفتم به بعد که چهار مذهبى شدند، گفتند آیا براى هریک از این مذاهب باید یک مجدّد بیاید یا براى هر چهار مذهب یک مجدّد؟

گفتند براى هریک از مذاهب یک مجدّد، به این ترتیب که سر هر صد سال، مذهب ابوحنیفه مجدّد علیحده، مذهب شافعى مجدّد علیحده، مذهب حنبلى مجدّد علیحده و ... بعد راجع به سایر مذاهب اسلامى بحث شد. گفتند مذهب شیعه هم یکى از مذاهب است. بالاخره پیغمبر فرموده مجدّد هست، باید براى همه مذاهب باشد، آن هم یکى از مذاهب اسلامى است، خارجیگرى هم از مذاهب اسلامى است. ببینیم در مذهب شیعه چه کسانى مجدّد بوده‏اند؟ حساب کردند گفتند محمّد بن على الباقر مجدّد مذهب شیعه است دراول قرن دوم، على بن موسى الرضا مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن سوم، شیخ کلینى مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن چهارم. این را براى هر مذهبى توسعه دادند و حتى براى سلاطین هم در سر هر صد سال یک مجدّد حساب کرده ‏اند.

این فکر به شیعه سرایت کرده است. من کتابها را خیلى گشتم. به نظر من اولین کسى که این فکر را در شیعه وارد کرد شیخ بهایى بود، نه به عنوان اینکه این را یک حقیقت بداند و بگوید که این حدیث درست است، بلکه در رساله کوچکى که در «رجال» دارد وقتى که راجع به شیخ کلینى بحث مى‏کند مى‏گوید شیخ کلینى چقدر مرد باعظمتى است که علماى اهل تسنن او را مجدّد مذهب شیعه دانسته‏اند. شیخ بهایى یک مرد متبحر بود، از حرفهاى اهل تسنن اطلاعاتى داشت، خواست این را به عنوان فضیلتى از شیخ کلینى ذکر کند نه اینکه بگوید این حدیث، حدیث درستى است.

گفته است شیخ کلینى آنقدر عظمت دارد که اهل تسنن به حرفش اعتماد دارند و او را مجدّد مذهب شیعه دانسته‏اند. دیگران هم که «رجال» نوشته اند، حرف شیخ بهایى را نقل کرده ‏اند. کم کم خود شیعه هم باورش آمده که این حرف، حرف درستى است. بعد در دوره‏هاى صد سال و دویست سال بعد از شیخ بهایى، در قرون‏ دوازدهم و سیزدهم- که به عقیده من ما دوره ‏اى منحطتر از این دو قرن نداریم؛ یعنى اگر بخواهیم بدانیم که معاریف شیعه و کتابهایى از شیعه در چه زمانى از همه وقت بیشتر انحطاط داشته یعنى سطحش پایین‏تر بوده، قرن دوازدهم و سیزدهم است- افسانه سازها این حدیث را به صورت یک حدیث واقعى درنظر گرفته و بدون اینکه خودشان بفهمند که ریشه این حدیث کجاست، نشسته‏ اند بقیه [مصداقها] را درست کرده ‏اند.

اهل تسنن تا شیخ کلینى آمده بودند. اینها همین‏طور آمده ‏اند تا رسیده ‏اند به اول قرن چهاردهم. گفتند میرزاى شیرازى مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن چهاردهم. حالا این مدرکش چیست، معلوم نیست. از همه مضحکتر این است که حاج میر ملّا هاشم خراسانى در کتاب منتخب التواریخ همین موضوع را نقل کرده است و مجدّدهاى مذهب شیعه را قرن به قرن ذکر مى‏کند. او هم هرچه نگاه مى‏کند مى‏بیند جور در نمى‏آید، براى اینکه افرادى بوده ‏اند که واقعاً مى ‏توان اسمشان را مجدّد گذاشت از بس که خدمت کرده ‏اند ولى اتفاقاً در سر صد سال نبوده ‏اند مثل شیخ طوسى،[3] اما عالم دیگرى را که در درجه بسیار پایین ترى است مجدّد حساب کرده ‏اند.

حاج ملّا هاشم مثل علماى تسنن گفته است علما حسابشان جداست، سلاطین هم حسابشان جداست. مجدّدها در میان خلفا و سلاطین کیانند؟ تا آنجا که شیعه پادشاه نداشته است، از سنیها گرفته‏اند: عمر بن عبد العزیز و مأمون و ... از آنجا که خود شیعه پادشاه داشته است، آمده ‏اند سراغ پادشاهان شیعه: عضدالدوله دیلمى و ... کم کم رسیدند به نادرشاه. این مردى که از کلّه ‏ها مناره ‏ها مى‏ساخت، شده است مجدّد مذهب شیعه!

بعد مى‏ گوید نادرشاه اهمیتش این بود که سپهسالار خوبى بوده، یک قلدر بزن بهادر خوبى بوده است. تا روزى که متوجه دشمنان ایران بود خوب کار مى‏کرد، دشمنان ایران را بیرون کرد، هندوستان را فتح کرد. ولى بعد دیگر کارش خونریزى بود، دائم آدم کشت تا آنجا که بعضى معتقدند این مرد در آخر عمرش دیوانه شد. این مرد دیوانه مى‏آید مى ‏شود مجدّد مذهب شیعه! ببینید کار ما به کجا رسیده است! ببینید مالیات گرفتنش چگونه بوده است. اصطلاحاتى خودش وضع کرده بود، مثلًا مى‏ گفت من از فلان جا یک‏ الْف مى‏خواهم. دیگر یک ذره حساب در کارش نبود که این الف که مى‏ گوید مساوى مثلًا یک کرور تومان است یا الف کلّه آدم؟! به عنوان مثال مى‏گفت: من از ورامین یک الف مى‏ خواهم. آخر این ورامین این قدر ثروت دارد یا ندارد؟! دوره‏اى از چند ساله آخر عمر نادر که به داخل ایران پرداخته بود، اسف آورتر وجود ندارد.

توجه داشته باشید که گاهى در این حرفها ریشه‏ هایى از مذهب هاى دیگر وجود دارد. اهل مذهب هاى دیگر آمده ‏اند معتقدات خودشان را داخل کرده‏ اند. این فکر که در هر هزارسال یک بار یک مجدّد دین مى‏ آید، مربوط به قبل از اسلام است. این حرف از اسلام نیست. باباطاهر مى‏ گوید:

به هر الْفى الِف قدّى برآید             الِفْ قدّم که در الْف آمدستم‏

 یک فکر در ایران قدیم بوده و از زردشتی هاست که هر هزار سال یک بار، مصلحى مى‏آید. یک وقت در کتاب زردشتیها خواندم که «هوشیدر» لقب آن کسى است که باید رأس هر هزارسال بیاید در ایران یک احیایى بکند. در هزاره فردوسى، ملک الشعراء بهار قصیده‏اى گفته است، مى ‏گوید: این هزاره تو همانا جنبش هوشیدر است.

فردى است که افکار زردشتى‏گرى را خیلى در ایران رایج کرده است و به قول مرحوم قزوینى با عرب و هرچه که از ناحیه عرب باشد یعنى اسلام دشمن است. در کتابى که او راجع به زردشتى‏گرى نوشته و دو جلد است، آنجا که شرح حال یعقوب لیث صفارى را ذکر مى‏کند، او را یکى از آن [مجدّدهایى‏] که هزاره را به وجود آورده است توصیف مى ‏کند.

بنابراین آن سخن از حرفهاى دروغى است که با روح اسلام جور در نمى‏آید و از ناحیه دیگران آمده است.

کتاب فراید ابوالفضل گلپایگانى مبلّغ زبردست بهائیها را مطالعه مى ‏کردم، دیدم در آنجا حدیثى را از جلد سیزدهم بحار نقل مى‏کند که پیغمبر اکرم فرمود: «انْ صَلَحَتْ امَّتى فَلَها یَوْمٌ وَ انْ فَسَدَتْ فَلَها نِصْفُ یَوْمٍ» یعنى اگر امت من صالح باشند یک روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نیم روز مهلت دارند. بعد مى‏ گوید روزى که پیغمبراکرم ص بیان کرده، همان است که در قرآن است: «وَ انَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَالْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّونَ»[4]

یک روز در نزد پروردگار تو مساوى با هزارسال است. پس اینکه پیغمبر فرمود: اگر امت من صالح باشند یک روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نیم روز، یعنى اگر صالح باشند هزارسال باقى خواهند بود و اگر فاسق باشند پانصد سال. این ابوالفضل گلپایگانى که از آن شیّادهاى درجه اول است، بعد مى‏گوید: این حدیث پیغمبر راست است، چرا؟ براى اینکه این امت که فاسق شد، صالح بود و هزارسال هم بیشتر عمر نکرد زیرا تا سنه 260- که سال رحلت حضرت امام حسن عسکرى ع است- دوره نزول وحى است، چون ائمه اطهار ع هم همان وحى را بیان مى‏کردند.

این دوره، به اصطلاح همان دوره انبساط اسلام است. از زمان وفات امام حسن عسکرى ع باید گفت که عمر امت شروع مى‏ شود؛ همان سال، سال تولد امت است. از سال 260 که آغاز عمر امت است، هزار سال بگذرد چقدر مى‏شود؟ 1260، سال ظهور «باب».

پس پیغمبراکرم ص فرمود که اگر امت من صالح باشد هزارسال عمر مى‏ کند (یعنى بعد از هزارسال کس دیگرى دینى آورده دین مرا منسوخ مى‏کند) و اگر فاسق باشد پانصد سال.

براى اینکه این حدیث را پیدا کنم اول خودم بحار را گشتم، پیدا نکردم. دیدم آقا میرزا ابوطالب دو سه ورق درباره این حدیث توجیه مى‏ کند و مى‏ خواهد به گلپایگانى جواب بدهد. باور کرده که چنین حدیثى وجود دارد. چون در کتاب گلپایگانى دیده، باور نکرده که این را گلپایگانى از خودش جعل کرده باشد.

من هرچه گشتم دیدم چنین چیزى پیدا نمى‏شود. یک چیزى دیدم در بحار از کعب الاحبار نه از پیغمبر، آنهم به یک عبارت دیگر که: در زمان حضرت مهدى، در زمان رجعت، افراد مردم اگر آدمهاى خوبى باشند هرکدام هزارسال عمر مى‏کنند و اگر آدمهاى بدى باشند پانصد سال. این حدیث را کعب الاحبار گفته و درباره آدمها هم گفته است. ابوالفضل گلپایگانى گفته این را پیغمبر گفته است نه کعب الاحبار. از بس این موضوع عجیب بود من به آقاى دکتر توانا- که اطلاعات زیادى درباره بهائیها دارند- تلفن کردم، گفتم: یک چنین جریانى است، این کتاب ابوالفضل گلپایگانى این‏طور مى‏گوید و کتاب میرزا ابوطالب این‏طور مى‏ گوید، شما در این زمینه مطالعه دارید، من هرچه در بحار گشتم چیزى پیدا نکردم جز همین حدیث. گفت: راست مى ‏گویید، جز این حدیث کعب الاحبار تمام از مجعولات است.

که در سنن ابى داود آمده چه غوغایى در اهل تسنن ایجاد کرده! بعد علماى شیعه آن را در کتابهاى خودشان ذکر کردند و برایش حساب باز کردند و کشیدند به آنجا که نادر یکى از مجدّدین مذهب شد. اینجا یک شیّادى به نام ابوالفضل گلپایگانى شیّادى مى‏ کند و عالمى مثل آقا میرزا ابوطالب باورش مى ‏شود که چنین چیزى وجود دارد، نمى‏رود بحار را نگاه کند ببیند در آن هست یا نیست. بعد صدها نفر دیگر مى‏آیند کتاب میرزا ابوطالب را مى‏ خوانند و این حدیث را قبول مى‏ کنند.

در دین اسلام مصلح هست، ولى به این صورت که یک اصلاح کلى داریم که به عقیده ما شیعیان متعلق به حضرت حجت است که مصلح جهانى است. این اصلاح، جهانى و عمومى است و ربطى به بحث ما ندارد. و یک اصلاح خصوصى است که مبارزه کردن با بدعتهاى بالخصوصى است. این، وظیفه همه مردم است و در همه قرنها هم افراد مصلح (به معنى مذکور) پیدا مى ‏شوند.

خدا هم شرط نکرده [که ظهور این افراد] هر صد سال به صد سال باشد یا دویست سال به دویست سال یا پانصد سال به پانصد سال یا هزار سال به هزار سال. هیچ کدام از اینها نیست. در مورد ادیان دیگر، پیغمبرى باید مى‏آمد تا دین سابق احیاء بشود و این امر جز از راه نبوّت امکان نداشت. ولى براى احیاى اسلام علاوه بر اصلاحات جزئى، یک اصلاح کلى هم توسط وصى پیغمبراکرم ص صورت مى ‏گیرد.»

 


[1] - اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 227 الی 232

[2] - هرچند در اینجا منافع خصوصى به میان آمده است که وقتى در هر قرنى یکى از علما را مجدّد حساب کرده‏اند، براى اینکه خلفا را راضى کنند گفته‏اند او وظیفه دیگرى دارد، در هر قرنى یک خلیفه هم مى‏آید که دین را اصلاح کند.

[3] - شاید عالمى پیدا نشود که به اندازه او به شیعه خدمت کرده باشد ولى گناه او این بوده که در بین دو صدساله قرار گرفته است و نمى‏شود او را مجدّد حساب کرد.

[4] - حج/ 47

نظرات  (۱)

  • حسن مجیدیان
  • سلام
    پربار و قابل استفاده
    اما طولانیییی
    ممنون از شما

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی