آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

آیا حسن و قبح یک امر نسبی است؟

ashk | سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۸ ب.ظ | ۰ نظر

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده ­اند:[1]

«افَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً»[2]

آیا عواملى که سبب سعادت بشر مى‏ گردد، در هر زمان فرق مى‏ کند؛ یعنى این عوامل نو و کهنه مى‏ شود یا ممکن است یک سلسله عوامل ثابت وجود داشته باشد که در هر زمانى سبب سعادت بشر گردد؟ دلیل کسانى را که قائل به نسبیت اخلاق بودند این‏طور ذکر کردیم که اصولًا پایه اخلاق بر حسن و قبح عقلى گذاشته شده است؛ بر اینکه عقل بشر کارهایى را خوب و کارهایى را زشت مى‏ داند. کارهاى خوب را اخلاق حسنه مى ‏گویند و کارهاى زشت را اخلاق رذیله. آنوقت مى ‏گفتند فکر بشر درباره این حسن و قبح در زمانهاى مختلف عوض مى‏شود. پس قهراً پایه اخلاق، ثابت و عمومى نیست. یک چیز ممکن است در محیطى اخلاق خوب شمرده شود و همان چیز در جاى دیگر اخلاق بد شمرده شود.

در جواب این‏طور گفتیم که این استدلال دو پایه دارد: یکى اینکه پایه اخلاق حسن و قبح است و دیگر اینکه حسن و قبح یک امر نسبى است. به قول منطق، صغرایى دارد و کبرایى و قهراً از صغرى کبرى نتیجه گرفته مى‏شود. صغراى این استدلال این است که اخلاق بر پایه حسن و قبح استوار شده است و حسن و قبح یک امر نسبى است، و کبراى آن این است که اخلاق بر پایه امر نسبى قرار داده شده است و چیزى که بر پایه امر نسبى قرار داده شود نسبى است، پس اخلاق نسبى است. ما راجع به پایه اول این نظریه یعنى «اخلاق بر اساس حسن و قبح است» صحبت کردیم و گفتیم این سخن اصلًا درست نیست.

اخلاق سقراطى این‏طور است. سقراط یکى از معلمین اخلاق است و یک مکتب اخلاقى مخصوص به خود دارد. این فیلسوف یونانى پایه اخلاق خودش را بر حسن و قبح نهاده است. اما اخلاق اسلامى تکیه‏اش بر حسن و قبح نیست. پس این ایراد اگر وارد باشد بر اخلاق سقراطى وارد است.

مطلب دیگر اینکه آیا واقعاً حسن و قبح یک امر نسبى است یا نه؟ قبلاً اجمالًا عرض کردیم که این حرف هم درست نیست که حسن و قبح یک امر نسبى است، ولى تفسیرى براى آن ذکر نشد. اکنون عرض مى‏ کنم که آن چیزى که اساس حسن و قبح است، امر نسبى نیست. بگذارید ما این مطلب را از جاى دیگر شروع کنیم تا روشن‏ تر بشود.

شما کلمه وجدان را شنیده ‏اید.[3] مى‏بینید افراد مى‏گویند: وجداناً فلان مطلب این است، تو و وجدانت این مطلب این‏طور است یا نه؟ یا مى‏ گوییم یک قاضى باوجدان این گونه قضاوت مى‏کند. این وجدان چیست؟ آیا وجدانها متغیرند؟ در هر زمانى وجدانها یک جور حکم مى‏کنند، وجدان مردم این عصر با وجدان مردم ده‏ سال یا یک قرن پیش متفاوت است؟ آیا همین‏طور که رنگ لباس مردم، وسایل حمل و نقل مردم، وسایل روشنایى مردم تغییر کرده است و مى‏ کند، وجدانهاى مردم هم تغییر مى‏ کند؟.

هرکسى در خودش یک احساسى دارد و آن احساس این است که قوّه‏اى در وجود اوست که مى‏تواند حتى علیه خود او قضاوت کند. این قوّه همان وجدان است. مى‏ گویند کانت فیلسوف معروف آلمانى که از مشاهیر فیلسوفان جهان است، جمله‏ اى دارد که آن را بر سنگ قبر او نوشته‏ اند؛ مى‏ گوید:

«دو چیز است که اعجاب آدمى را برمى‏انگیزد: یکى آسمان پر ستاره‏اى که بالاى سر ما قرار دارد که هرچه بیشتر در این آسمان مطالعه شده عظمت بیشترى پیدا کرده است، و دیگر وجدان که در دل آدمى قرار دارد.»

عرض شد که انسان گاهى حتى علیه خودش قضاوت مى‏کند؛ یعنى هنگامى که بین او و شخص دیگرى در موضوعى اختلاف است، ممکن است که در عمل به سخن آن شخص تن ندهد و حق او را پایمال کند اما همینکه در کارى که کرده است فکر مى‏کند، مى‏بیند که در اندرونش قوّه‏ اى است که او را ملامت مى‏ کند، یعنى مى ‏بیند که خودش پیش خودش شرمنده است. این چه حسابى است که گاهى انسان پیش خودش شرمنده است؟.

مى‏ گویند بچه باهوشى داخل اتاق خلوتى شد. دید یک گلابى در آنجا هست. آمد بیرون و گلابى را نخورد. یکى پرسید: در اتاق کسى بود؟ گفت: نه. گفت: پس چرا گلابى را نخوردى؟ گفت: خودم که بودم. این، حساب وجدان است.

قرآن وجدان را تعبیر مى‏فرماید به «النفس اللّوّامة»[4]، نفس ملامتگر که صاحبش را ملامت مى‏کند؛ یعنى قوّه‏اى در وجود انسان هست که وقتى انسان کارى را انجام مى‏دهد، با خود انسان حرف مى‏زند و او را ملامت مى‏کند: اى دل غافل چرا من‏ چنین کارى را مرتکب شدم، عجب کار بدى کردم، روى من سیاه است و از این حرفها.

حالا آیا مى‏ شود گفت بشر صاحب چنین قوّه ‏اى نیست؟ بالضروره هست. تمام مردم دنیا از وجدان حرف مى‏زنند. حتى همان کسانى که به خدا معتقد نیستند، نمى‏ توانند درباره خودشان این سخن را بگویند که ما نسبت به حقیقت هیچ شیفتگى نداریم. مى‏گویند طرفدار حقیقت هستیم ولو بر ضرر خودمان باشد. چون ما انسانیم، انصاف داریم و به حقیقت اعتراف مى‏کنیم. اسم این را «انسانیت» مى‏گذارند: انسانیت ایجاب مى‏ کند که ما طرفدار مظلوم باشیم.

این‏جور کلمات حتى در بین مادیین و کمونیستها نیز هست. وجدان یا انسانیت قوّه‏اى است در انسان که روى حق و حقیقت تکیه مى‏کند؛ یعنى اگر در یک جا دیدید که حق با دیگرى است، انصاف مى‏دهید و مى‏گویید حق با توست و من بیخود مى‏ گویم. این در بشر امروز وجود دارد، در بشر یک قرن پیش هم وجود داشته است، در بشر ده قرن و صد قرن قبل هم وجود داشته است. ما که ستمگرهاى دنیا را ملامت مى‏کنیم، ستمگر امروز را ملامت مى‏کنیم، ستمگر ده قرن پیش و صد قرن قبل را هم ملامت مى‏کنیم براى اینکه مى‏گوییم او آدم بى‏وجدانى بوده است، یعنى آدمى بوده که برخلاف وجدان انسانى خودش رفتار مى‏ کرده است. چنگیز آدم بدى بود یعنى برخلاف وجدان انسانى خودش رفتار مى‏ کرد، سزار آدم بدى بود یعنى برخلاف وجدان انسانى‏اش رفتار مى‏ کرد.

پس معلوم مى‏ شود همه افراد انسانها یک وجدان انسانى دارند. آیا غیر از وجدان انسانى است که همیشه حکم به عدالت مى‏ کند، حکم به اینکه حق هرکسى را باید به او داد؟ کشتن آدم بى‏تقصیر را وجدان بشر پنج هزار سال پیش بد مى‏دانسته، وجدان بشر امروز هم بد مى‏داند. بچه کشى را همه افراد بشر در همه زمانها بد مى‏دانند. اگر بنا بشود که حسن و قبح مطلقاً امر نسبى و متغیر باشد، باید وجدان بشر هم مطلقاً امر متغیر باشد، یعنى هرزمانى وجدان بشر یک جور حکم کند.

البته این سخن را کسى نگفته است. آنهایى هم که این را در فلسفه ‏شان گفته‏ اند، در عمل هرگز این‏طور حرف نمى‏ زنند. بر اساس فلسفه‏ اى که کمونیستها دارند، در همه چیز اصالت ماده ‏اى هستند، هم در فلسفه و هم در اجتماع. مى‏ گویند عوامل اقتصادى است که همه چیز را، از آن جمله وجدان بشر را مى‏سازد. وجدان بشر هم‏ تابع عوامل اقتصادى است. عوامل اقتصادى که تغییر کند، وجدان بشر هم تغییر مى‏کند.

بر اساس این حرف، وجدانْ دیگر معنى ندارد، انسانیت معنى ندارد. ولى اگر ما مطالعه ‏اى در اطراف بشر بکنیم مى ‏فهمیم که وجدان یک حقیقت ثابتى است در بشر در تمام زمانها، و این مطلبى است که قرآن آن را در آیات زیادى بیان فرموده است. در سوره قیامت مى‏فرماید: «لا اقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیمَةِ. وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ»[5]

 قسم نمى‏خورم به قیامت. این «نه قسم به قیامت» مثل این است که قسم بخوریم «نه به جان تو». این، تمام مقام قسم است: قسم نمى‏خورم اما بدانید که مطلب در حد قسم است. و ثانیاً مى‏خواهد بگوید اینقدر مطلب من قطعى است که حاضرم رویش قسم بخورم. مثل اینکه مى‏گوییم: نه به جان تو مطلب این‏طور است، من قسم نمى‏خورم اما مطلب این‏طور است. در اینجا نفس ملامتگر را مرادف با قیامت قرار داده. قیامت روز رسیدگى است، روزى است که محکمه عدل تشکیل مى‏شود، تنها محکمه عدلى که مربوط به همه جهان است. در نفس انسان یک «وَضَعَ الْمیزان» هست.

خدا در نفس انسان هم همان میزانى را که در قیامت دارد خلق کرده است (وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ)[6] «نه قسم به قیامت» و «نه قسم به نفس ملامتگر» (نه قسم به وجدان، چون وجدان در بشر همان کارى را مى‏کند که میزان در قیامت). مى‏خواهد بگوید که ما یک چنین هادى ملامتگرى به بشر داده‏ایم که دقیقاً حقیقت را رسیدگى مى‏ کند و مى‏ فهمد.

در جاى دیگر مى‏فرماید: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها. وَ الْقَمَرِ اذا تَلیها. وَ النَّهارِ اذا جَلّیها. وَ اللَّیْلِ اذا یَغْشیها. وَ السَّماءِ وَ ما بَنیها. وَ الْارْضِ وَ ما طَحیها. وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها»[7]

در اینجا ده قَسَم ردیف شده است. در هیچ جاى قرآن اینقدر قسم پشت سر هم نیامده است؛ علامت اهمیت مطلب است. قسم به خورشید و روشنایى قرص‏ خورشید ... قسم به نفس انسان و آن اعتدالى که در نفس انسان است، خدا الهام کرده (به صورت یک الهام فطرى) به نفس انسان کار خوب و کار بدش را؛ یعنى با الهام الهى خوب و بد را مى‏فهمد و لازم نیست که خوب و بد را معلم به انسان بیاموزد، وجدان انسان به انسان مى ‏فهماند.

آیه دیگرى است که مى‏فرماید: «وَ اوْحَیْنا الَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اقامَ الصَّلوةِ»[8] ما به این مردم وحى کردیم انجام دادن کارهاى خیر را و بپا داشتن نماز را. نفرمود: «وَ اوْحَیْنا الَیْهِمْ انِ افْعَلُوا الْخَیْراتِ وَ اقیمُوا الصَّلوةَ» ما وحى فرستادیم به مردم که کار خوب انجام دهید و نماز را بجا آورید، بلکه فرمود: «وَ اوْحَیْنا الَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ» خود این کار را به آنها وحى کردیم نه امر به این کار را.

در ذیل آیه کریمه «تَعاوَنوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لاتَعاوَنوا عَلَى الْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ»[9]حدیثى نقل شده است که بعد از نزول این آیه مردى به نام وابصه خدمت رسول اکرم ص آمد و عرض کرد: یا رسول اللَّه ص! سؤالى دارم. حضرت ص قبل از اینکه سؤالش را بگوید، فرمود: آیا راجع به اثم مى‏خواهى سؤال کنى که اثم یعنى چه؟ گفت: بله یا رسولَ اللَّه ص!

حضرت ص فرمود: کار بد همان است که دلت قبول نمى‏کند. خداوند به بشر دلى داده است که با کارهاى خوب پیوند و با کارهاى بد بیگانگى دارد. و بعد با دو انگشت خود به سینه او زد و فرمود: «اسْتَفْتِ قَلْبَکَ یا وابِصَة!» از قلب خودت سؤال کن‏اى وابصه! همان طورى که مى ‏گویند از مجتهد استفتاء کن، از او سؤال کن، فتواى دلت را بخواه که دل هم یک مرجع تقلیدى است، تقوا را از وجدانت بخواه. همین حدیث است که مثنوى آن را به شعر درآورده است: گفت پیغمبر که استفتوا القلوب؛ استفتاء کنید از این قلبها و دلهاى خودتان.

باز هم ما در اسلام چیزهایى پیدا مى‏کنیم که دلالت مى‏کند بر اینکه اسلام براى وجدان انسان اصالت قائل شده است. حدیثى است از رسول اکرم که فرمود: «الصِّدْقُ طُمَأْنینَةٌ وَ الْکِذْبُ ریبَةٌ» راستى یک اطمینانى به دل مى‏دهد و دروغ در دل ایجاد شک‏ مى‏کند. یک علاقه و رابطه‏اى هست که دل انسان حرف راست را زود مى‏پذیرد ولى حرف دروغ را (بدون اینکه قرینه‏اى بر دروغ بودن آن داشته باشد) با تردید قبول مى‏کند. باز همین را مولوى به شعر درآورده است:

در حدیث راست آرام دل است             راستیها دانه دام دل است‏

 هریک از این شعرها مافوق قیمت است. اینقدر حکمتهاى عمیق و پرارزش در شعر و ادبیات فارسى ما هست که یک شعرش اینقدر ارزش دارد! در ادبیات دنیا نمى‏توانید پیدا کنید که در شش هفت قرن قبل مردى پیدا شده باشد که جمله‏اى به این پاکیزگى گفته باشد. اما اینها ادبیات را از کجا گرفته‏ اند؟ از پیغمبر گرفته‏ اند.

ادبیات ما پر است از اینها ولیکن مى‏گویند ادبیات فارسى. راست است، خیلى هم ارزش دارد اما بزرگانى مانند سعدى، حافظ، مولوى، سنایى و ... که دنیا را پر از حکمت کرده‏اند، این قابلیت را داشته‏اند که شیفته اسلام بوده‏اند و اینها را از اسلام گرفته و به قالب شیرین فارسى درآورده‏اند.

حدیثى است که در کتب حدیث ما هست، شیخ انصارى در رسائل ذکر کرده و ظاهراً حدیث نبوى است، مى‏ فرماید: «انَّ عَلى‏ کُلِّ حَقّ حَقیقَةً وَ عَلى‏ کُلِّ صَوابٍ نوراً»[10] یعنى حق و باطل مثل هم نیستند، هر حقى یک حقیقتى دارد، یک باطنى دارد و بر روى هر حرف راستى یک نورى است، البته نورى که دل انسان آن را کشف مى‏ کند.

پس وجدان در وجود انسان حقیقت و واقعیتى است. اما مسئله این است که مى‏گویند وجدان تغییر مى‏کند. آیا این سخن درست است؟ آیا وجدان تغییر مى‏کند؟

اینجا دو مطلب است که باید عرض بکنم. در اینکه وجدان انسان فى الجمله تغییر مى‏کند، بحثى نیست. اما اینکه تغییر مى‏کند یعنى چه؟ آیا خودش فى حد ذاته تغییر مى‏کند؟ یا نه، مثل هر قوّه ‏اى از قوا تغییر مى‏ کند، احیاناً فاسد مى‏شود و خوب کار نمى ‏کند مانند همه دستگاه ها. هر دستگاهى آن وقت اثر خودش را مى‏بخشد که سالم باشد، اگر مریض بشود خوب کار نمى‏کند. یک اتومبیل وقتى که خراب شد دیگر خوب کار نمى‏ کند. چشم مى ‏بیند اما یک وقت هست که دیگر کار نمى‏ کند و نمى‏ بیند.

انسان یک وقت مریض مى‏شود، چشمش زردى مى‏آورد، دنیا را زرد مى‏بیند. اما این دلیل آن نیست که چشم در کار دیدش ثابت نیست؛ بلکه به این معنى است که انحراف پیدا مى‏کند و در حال انحراف کج مى‏بیند، یک چیز را دو چیز مى‏بیند، همه چیز را سیاه مى‏بیند. این، با آن حرف خیلى فرق مى‏کند.

حرف آنها این است که اساساً وجدانها متغیر است. قرآن این حرف را نمى‏زند، بلکه مى‏گوید وجدانها ثابت است ولى ممکن است مریض بشوند. اگر مریض شد خوب کار نمى‏کند، عوضى کار مى‏کند. خیلى مطلب فرق مى‏کند، از زمین تا آسمان فرق مى‏کند. آیه‏اى که در اول منبر خواندم همین مطلب را مى‏فرماید: آیا آن کس که کار بدش در نظرش خوب جلوه کرده است، کار بد خویش را خوب مى‏بیند؟

قرآن قبول مى‏کند که انسان گاهى کار بدش را خوب مى‏بیند، اما [این سخن را] روى این حساب نمى‏گوید که وجدان ذاتاً متغیر است. مى‏خواهد بگوید که وجدان مانند هر چیز دیگرى در هنگام سلامت، خوب کار مى‏کند و در هنگام انحراف، عوضى.

این حدیث را در باب امر به معروف و نهى از منکر نقل کرده‏اند و مکرر شنیده‏اید که پیغمبر اکرم ص در حجة الوداع یا در یک حج عمره، آنگاه که وارد خانه کعبه شدند آمدند کنار در، دست به چارچوب در گذاشتند، یک دست به یک طرف در و یک دست به طرف دیگر و شروع کردند براى مردم صحبت کردن. صحبت هم راجع به آینده بود که چنین مى‏شود، چنان مى‏شود.

از آن جمله فرمودند: زمانى خواهد آمد که مردم امر به معروف و نهى از منکر نمى‏کنند. سلمان حاضر بود، فرمود: یا رسولَ اللَّه! آیا چنین چیزى خواهد شد که مردم ترک امر به معروف و نهى از منکر بکنند؟ فرمود: بله، بالاتر هم مى‏شود. زمانى خواهد شد که مردم امر به منکر کنند و نهى از معروف. باز بیشتر تعجب کرد. گفت: یا رسولَ اللَّه! چنین زمانى خواهد آمد که مردم چنین کارى بکنند؟ فرمود: از این بالاتر هم خواهد شد. گفت: دیگر از این بالاتر چیست؟ فرمود: زمانى مى‏آید که مردم منکر را معروف ببینند و معروف را منکر؛ یعنى وجدانشان این‏طور فاسد و خراب مى‏شود، خوب را بد مى‏بینند و بد را خوب. به عبارت دیگر وجدان انسان مسخ مى‏شود، فطرت مسخ مى‏ گردد.

فطرت مسخ شده را به تعبیرات گوناگون به ما گفته‏اند. یک تعبیرش راجع به‏ همین امر به معروف و نهى از منکر بود. تعبیر دیگرى هم هست راجع به دل. در حدیث است که دل انسان نقطه سفیدى است که در وسط آن نقطه سیاهى است.

انسان وقتى که گناه مى‏کند، آن نقطه سیاه افزایش پیدا مى‏کند. هرچه بیشتر گناه کند، آن نقطه سیاه بزرگتر مى‏شود و ممکن است به جایى برسد که تمام سفیدى دل را بگیرد و دیگر جز سیاهى در دل نباشد. اما اگر دیگر گناه نکند، توبه کند و کار خیر انجام دهد، به هر نسبت که این کار را بکند سیاهى دل کم و سفیدى آن زیاد مى ‏شود.

در حدیث دارد که قلبها سه گونه است: یکى قلب متلألئ و روشن، دیگر قلب سیاه، و سوم قلب منکوس یعنى وارونه. درباره قلب وارونه دارد که همه چیز را عوضى مى‏بیند، خوب را بد و بد را خوب مى ‏بیند.

پس، از نظر ما درست است که وجدانها تغییر مى‏کند اما نه به آن معنى که وجدان امر متغیرى است و وضع ثابتى ندارد، بلکه به معناى اینکه وجدان مانند هر قوّه از قواى روحانى و جسمانى انسان حالت سلامت دارد و حالت انحراف؛ در حال انحراف خوب کار نمى‏کند، عوضى کار مى‏کند.

اما مطلب دیگر: امورى که ما آنها را خوب مى‏دانیم بر دو قسم است: بعضى بالذات خوبند و برخى از جهت اینکه وسیله خوبها هستند خوبند، چنانکه در امور بد بعضى بالذات بد هستند و برخى از جهت اینکه مقدمه بدها مى‏باشند بدند. گاهى ما چیزى را مى‏ گوییم خوب چون مقدمه یک خوب است و چیزى را مى‏گوییم بد چون مقدمه یک بد است. آنچه که افکار مردم درباره‏اش در محیطها و زمانهاى مختلف فرق مى‏کند و عوض مى‏شود خود خوب و بدها نیست، بلکه مقدمه آنهاست؛ یعنى ممکن است قضاوت مردم در یک زمان این باشد که فلان چیز وسیله خوبى است براى فلان امر خوب و در زمان دیگر عقیده مردم عوض بشود که نه، این وسیله وسیله بدى است.

ولى قضاوت مردم درباره خود آن خوب یا بد عوض نمى‏شود. البته ممکن است بشر اشتباه کند اما این غیر از آن است که وجدانش تغییر کرده باشد. حالا مثالى عرض مى‏کنم که خود آنها ذکر مى‏ کنند:

مى‏گویند در میان بعضى اقوام حجاب خوب است و بى‏حجابى بد، و در میان اقوام دیگرى بى‏حجابى خوب است و حجاب بد، پس معلوم مى‏شود که این خوبیها و بدیها یک امر ثابتى نیست. در پاسخ باید گفت موضوع این است که نباید مسئله را روى حجاب و بى‏حجابى آورد. چیزى که در فطرت بشر است، مسئله عفت است؛ یعنى خداوند انسان را و مخصوصاً زن را طورى آفریده که به حقوق خانوادگى احترام بگذارد. در وجدان هر زنى هست که به شوهر خودش خیانت نکند. در وجدان هر مردى هم هست که به زن دیگرى خیانت نکند.

من همیشه این‏طور مى‏گویم که زن به مرد خیانت نکند و مرد به زن دیگرى، چون در خیانت که برگشتش به نسل است، مرد یک حساب دارد و زن حساب دیگرى. زن نسلش (چه از راه مشروع باشد و چه از راه نامشروع) نسل خودش است، برایش محرز است که این بچه بچه اوست. ولى مرد است که در متن خلقت یک حالت غیرتى به او داده شده است که همیشه زنش را مراقبت کند براى اینکه نسلى که متولد مى‏گردد روشن باشد که واقعاً نسل خودش است.

چیزى که در وجدان هر مرد و زنى هست مسئله عفت است ولى چیزهایى هست که مقدمه و وسیله آن است؛ یعنى آن کسى که مى‏گوید حجاب خوب است آیا مى‏خواهد بگوید که حجاب، خودش از آن نظر که حجاب است خوب است قطع نظر از عفت؟ و اگر زن حجاب داشته باشد خوب است ولو اینکه این زن صد درجه بى عفت‏تر باشد از وقتى که بى‏حجاب بود؟ آیا آن کسى که مى‏گوید حجاب خوب است، از این نظر مى‏گوید که حجاب را مقدمه و حافظ و نگهبان خوبى براى عفت مى‏داند؟ اگر به کسى که مى‏ گوید حجاب بد است بگویى آیا عفت بد است، مى‏گوید نه. همان فاسدترین و بى‏عفت‏ترین زنان دنیا هم معتقدند که بى‏ عفتى بد است.

منتها وقتى که بگویى چرا این کار را مى‏کنى، مى‏گوید دیگران هم همین طورند، منتها کارهاى دیگران را نمى‏بینند و اعمال مرا مى‏بینند. چرا کمونیستها نتوانستند با اشتراک جنسى و به اصطلاح با کمونیسم جنسى پیش بروند؟ ابتدا این کار را کردند ولى چون دیدند این امر برخلاف فطرت و وجدان بشر است، این موضوع را از سال 1936 بکلى کنار گذاشتند و گفتند شرکت فقط در مال است، موضوع زن و ناموس باید احترامش محفوظ بماند.

مثال دیگرى ذکر مى‏کنم: اگر گفته شود زمانى بود که مردم توصیه به قناعت مى‏کردند و در آن زمان قناعت خیلى خوب بود. اما حالا مردم توصیه به قناعت نمى‏کنند و مى‏ گویند قناعت بد است. قدیم قناعت خوب بود، حالا بد است. جواب‏ این است که مقصود از قناعت چیست؟ اصلًا قناعت یعنى چه؟ قناعت نقطه مقابل طمع است: «عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ»[11]قانع باش به آنچه که خود دارى و دست طمع و ذلت پیش دیگرى دراز مکن. این کار دیروز خوب بود، امروز هم خوب است.

اینها خیال مى‏ کنند در قدیم که مى‏گفتند قناعت، یعنى به کم بساز، کمى از مال حلال را بگیر و مابقى را به دریا بریز. نه، قناعت نقطه مقابل طمع است. مى ‏گوید به مال خودت بساز و به مال دیگرى چشم نداشته باش. وجدان انسانیت در تمام زمانها این‏طور حکم مى‏ کرده است که شخص، خودش را خوار و ذلیل نکند. یا اینکه مى‏گوید ترک دنیا در گذشته خوب بود و حالا بد است. در پاسخ باید گفت آن ترک دنیایى که بد است دیروز هم بد بود و آن ترک دنیایى که خوب بود امروز هم خوب است. اگر مقصود از ترک دنیا تنبلى کردن، غارنشینى و از همه مردم بریدن باشد، در گذشته بد بود، امروز هم بد است. قرآن مى‏ فرماید: «وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعوها»[12]

 رهبانیت، بدعت بود؛ رهبانیت را ما به مردم تعلیم ندادیم، در زمان عیسى هم نبود، از پیش خود درآوردند. و اگر مقصود از ترک دنیا ترک دنیاپرستى باشد، الآن هم خوب است. تمام چیزهایى که مى‏گویند قضاوت مردم در مورد آنها در زمانهاى مختلف فرق مى‏کند، مربوط به خوب و بدهاى واقعى نیست، مربوط به وسایل خوب و بد است.

قضاوت مردم درباره وسایل خوب و بد عوض مى‏ شود ولى درباره خوب و بد عوض نمى‏ شود. یکى دیگر از مثالهایى که اینها ذکر مى‏ کنند مربوط به تعدد زوجات است. مى‏ گویند تعدد زوجات در قدیم خوب بود و حالا بد است. در جواب باید گفت اگر هدف از تعدد زوجات هوسرانى باشد، در قدیم خوب نبود حالا هم بد است. اما اگر تعدد زوجات در واقع چاره جویى باشد، در گذشته خوب بود و حالا هم خوب است. با آن شرایطى که دارد، همیشه خوب است. اگر آن شرایط نباشد، آن وقت بد بود حالا هم بد است.

 

 


[1] - اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 232 الی 243

[2] - فاطر/ 8

[3] - بجاى اینکه بحث را روى حسن و قبح بیاوریم، روى کلمه وجدان مى‏آوریم.

[4] - قیامة/ 2: وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ.

[5] - قیامت/ 1 و 2

[6] - الرحمن/ 7

[7] - شمس/ 1- 8

[8] - انبیاء/ 73

[9] - مائده/ 2

[10] - کافى، ج 2/ ص 54

[11] - غرر الحکم، ج 2/ ص 528

[12] - حدید/ 27

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی