آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

مفهوم و معنای جبر زمان چیست؟

ashk | سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ | ۰ نظر

شهید مطهری(ره) در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده ­اند:[1]

یکى از کلماتى که حتماً زیاد به گوش شما خورده است و در نوشته ‏ها و کتابها زیاد دیده ‏اید، کلمه «جبر زمان» است. مقصود از جبر زمان این است که عللى که در زمان پیدا مى‏شود، حوادثى که رخ مى ‏دهد روى اجبار است و باید رخ بدهد، تخلف ناپذیر است. آیا جبر زمان حرف درستى است یا نه؟ جبر زمان را دوگونه مى ‏شود تفسیر کرد. یک گونه آن درست است و گونه دیگر نادرست. اما آن که درست است:

مفهوم درست جبر زمان‏:

جبر زمان یک مفهوم بسیار کلى فلسفى دارد به این معنى که هر حادثه ‏اى که در عالم رخ مى‏دهد (نه فقط در خصوص اجتماع انسانى) طبق یک حوادثى است که آن حوادث تخلف ناپذیر است. یعنى هر حادثه‏ اى در این دنیا علت دارد و بدون علت به وجود نمى ‏آید. آیا مى‏شود در دنیا حادثه‏ اى به وجود بیاید که علت نداشته باشد؟

نه، این از محالات عقلى است که حادثه ‏اى بدون علت به وجود بیاید. این را هر فیلسوفى، خواه مادى و خواه الهى پذیرفته است. ما خودمان اثبات صانع را از همین راه مى‏ کنیم، مى ‏گوییم حوادثى در دنیا به وجود مى ‏آید که نبوده است و علت مى‏خواهد و در عالم هستى باید حقیقتى وجود داشته باشد که آن حقیقت، حادث و حادثه نباشد. قانون علت و معلول به دنبال خود ضرورت و اجتناب ناپذیرى به وجود مى‏آورد. از جمله خواص قانون علت و معلول، اجتناب ناپذیرى است. چطور؟

هر حادثه‏اى اگر علتش وجود داشته باشد محال است که وجود پیدا نکند واگر علتش وجود نداشته باشد محال است که وجود پیدا کند. حکماى قدیم قاعده ‏اى دارند، مى ‏گویند: «الْمُمْکِنُ مَحْفوفٌ بِالضَّرورَتَیْنِ وَ بِالْامْتِناعَیْنِ». حالا همه این جمله را نمى‏ خواهم تفسیر کنم. اجمال یک قسمت از این جمله همین است که هر حادثه ‏اى در ذات خودش ممکن الوجود است، یا دو ضرورت آن را فرا گرفته است یا دو امتناع. اگر وجود پیدا کند در وقتى است که دو ضرورت یعنى دو اجتناب ناپذیرى آن را احاطه کرده است، و اگر وجود پیدا نکند در وقتى است که دو امتناع (ناشدنى) آن را احاطه کرده است.

این ضرورت و اجتناب ناپذیرى حتماً وقت را هم تعیین مى ‏کند (به اصطلاح ضرورت وقتى)، یعنى هر حادثه‏ اى در زمانى که وجود پیدا مى‏ کند باید در همان زمان وجود پیدا کند و محال است که در زمان دیگر وجود پیدا کند، محال است که یک لحظه از زمانى که باید وجود پیدا کند جلو یا عقب بیفتد. هر حادثه ‏اى زمان مخصوص به خود دارد، امکان اینکه یک لحظه از زمان خودش جلو یا عقب بیفتد وجود ندارد، چنانکه مى ‏گویند: «الْامورُ مَرْهونَةٌ بِاوْقاتِها» امور، اشیاء در گرو زمان خودشان هستند.

قرآن کریم راجع به فرا رسیدن مهلت امتها مى‏ فرماید: «فَاذا جاءَ اجَلُهُمْ‏ لایَسْتَأْخِرونَ ساعَةً وَ لایَسْتَقْدِمونَ»[2]

 آنگاه که مدت اینها به پایان مى ‏رسد، نه ساعتى از آن وقت عقب مى ‏افتند و نه ساعتى جلو. راجع به اینکه سنتى که در این عالم هست تخلف ناپذیر است، در آیات قرآن کریم نظیر تعبیر «سُنَّةُ اللَّه» و در بعضى جاها عین این تعبیر هست: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْویلًا»[3]

 سنت خدا نه تغییرپذیر است و نه تحول پذیر. مثلًا شما در جلو چشم خودتان مى ‏بینید یک برگ درخت حرکت کرد. مى ‏بینید اولًا حرکت کرد، ثانیاً در یک لحظه معین حرکت کرد؛ یعنى الآن که شما نگاه مى‏کنید ساعت 12 روز بیستم دیماه 1345، دقیقه فلان، ثانیه فلان مى ‏باشد. محال بوده است که این برگ در این لحظه حرکت نکند و محال بوده است که در غیر این لحظه همین حرکت را انجام بدهد.

حرکت این برگ معلول یک باد است و وقتى که این باد بیاید، محال است که این برگ تغییر وضع ندهد. حرکت آن باد به نوبه خودش معلول علت دیگرى است که با پیدایش آن علت، ممکن نبود که آن باد حرکت نکند. مثلًا در جوّ، هواى گرم و هواى سرد جایشان را عوض کردند یا قسمتى از هواى پایین گرم شد و به مقتضاى اینکه حرارت به هر چیز که مى ‏رسد آن را منبسط مى ‏کند، هوا انبساط پیدا مى ‏کند و سبکتر مى‏ شود، و هواى مافوق سرد است و سنگین ‏تر، هواى سنگین به پایین فشار مى ‏آورد، هواى سبک به بالا فشار مى ‏آورد، موجى پیدا مى ‏شود، باد پدید مى ‏آید.

باز آن گرم شدنِ قسمتى از هوا معلول علتى است، مثلًا رسیدن نور خورشید به یک نقطه معین، و آن هم معلول علت دیگرى است و همین‏ طور. محال بوده است که این برگ در آن زمان حرکت نکند کما اینکه محال بوده است که این حرکت در غیر زمان خودش صورت بگیرد، چون این کار در وقتى انجام مى‏شود که علتش پیدا شده باشد و علتش هم در وقتى پیدا مى‏شود که علت خودش پیدا شده باشد.

از نظر قانون فلسفى این مطلب یعنى جبر زمان و به اصطلاح فلاسفه «ضرورت وقتى» که هر چیزى در وقت خودش ضرورت دارد و در غیر وقت خودش امتناع دارد، مطلب درستى است. ما خیلى از مطالب را به حسب تصور و فرض خودمان مى ‏گوییم، چون حساب عالم در دست ما نیست. اما اگر حساب عالم در دست ما باشد، به عقل خودمان مى ‏خندیم و مثلًا نمى ‏گوییم چه مانعى داشت که من در زمان سعدى مى‏بودم و سعدى در زمان من. در فکر اولیه انسان هیچ عیبى ندارد.

همین‏طور که اکنون که دو نفر اینجا نشسته ‏اند یکى در شرق مسجد و دیگرى در غرب مسجد، ممکن است بگوییم چه عیب داشت که او در غرب مسجد نشسته بود و این در شرق مسجد؟ در زمان هم تصورات مى ‏آید: چه مانعى داشت که من در زمان سعدى مى ‏بودم و سعدى در زمان من. اما اگر کسى به حسابهاى دقیق فلسفى وارد بشود مى‏بیند این امر جزء محالات است و مثل این است که کسى بگوید در اعداد- که از 1 شروع مى ‏شود و تا بى ‏نهایت پیش مى ‏رود- چه مانعى داشت که عدد 3 بجاى عدد 7 مى‏بود و عدد 7 بجاى عدد 3. انسان مى ‏بیند این فکر معقول نیست.

عدد 3 وقتى عدد 3 است که در همین جایى که هست یعنى بین 2 و 4 باشد. اگر عدد 3 بیاید بین 6 و 8 قرار بگیرد، دیگر عدد 3 نیست، همان عدد 7 است. عدد 7 هم اگر بیاید بین 2 و 4 قرار بگیرد، دیگر عدد 7 نیست، همان عدد 3 است، یعنى نمى‏شود ذاتش محفوظ باشد و جایش عوض بشود. اگر جایش عوض بشود دیگر ذاتش هم آن ذات نیست. این یک بحث فلسفى است که من چاره نداشتم و مجبور بودم که در اینجا عنوان کنم.

به این معنى و مفهوم اگر کسى بگوید «جبر زمان»، حرف درستى است. ولى اینهایى که مى‏گویند «جبر زمان» مفهوم دیگرى از این تعبیر در نظر دارند و آن مفهوم غلط است. چنان جبر زمانى ما نداریم. آن چیست؟

مفهوم غلط جبر زمان و ردِّ آن‏:

افرادى بوده‏اند در دنیا که هم راجع به جهان، مادى فکر مى‏کرده‏اند و هم راجع به انسان؛ یعنى براى جهان ماده مبدئى غیر مادى قائل نبوده‏اند و تمام این دنیا در نظر آنها یک ماشین بیشتر نبوده است، و نیز انسان را اخلاقاً یک موجود مادى مى ‏دانسته و مى‏دانند به این معنى که محرّک انسان در تمام کارهایى که انجام مى ‏دهد هدفهاى مادى است، یعنى انسان هرکارى را به هر صورتى که انجام مى‏دهد، از انجام آن یک هدف مادى دارد و مى‏خواهد با انجام آن معاش خودش را تأمین کند.

بعضى از کارهایى که انسانها انجام مى‏دهند خیلى واضح است که جنبه مادى دارد. کشاورزى که در صحرا زمین را شخم مى‏زند، بذر مى‏کارد و بعد که محصول‏ رویید آن را درو مى‏ کند، خرمن مى‏کند، مى‏کوبد و تصفیه مى‏کند، اگر از او بپرسید چرا این کار را مى‏کنى؟ مى‏گوید چرا ندارد، من آدم هستم، زن و بچه دارم، احتیاج به نان دارم؛ من زراعت مى‏کنم که نان سال را در بیاورم. همچنین آن کارگرى که کار مى‏ کند و مزد مى‏گیرد اگر از او بپرسید چرا کارگرى مى‏کنى؟ مى‏گوید براى اینکه مى‏خواهم مزد بگیرم. چرا مى‏ خواهى مزد بگیرى؟ من باید پول داشته باشم تا بتوانم احتیاجات زندگى خودم را رفع کنم. این کارهاى انسان کارهاى مادى است.

ولى یک سلسله کارهاى دیگرى هم انسان دارد که این قدر واضح نیست که چرا آن کارها را انجام مى‏دهد. مثل اینکه انسان تحصیل علم مى‏کند، حالا یا به مدرسه مى‏رود و یا در خانه کتاب مطالعه مى‏کند. شما از این کار چه هدفى دارید؟ در اینجا ممکن است کسى بگوید من هدفى ندارم، مى‏ خواهم بفهمم در این کتاب چه نوشته شده است. کتاب تاریخ است، مى‏خواهم ببینم در گذشته در دنیا چه وقایعى رخ داده است. اگر بگویند این کار چه فایده‏اى به حال تو دارد؟ مى‏گوید فایده‏اش این است که مى ‏فهمم. مگر همه کارها باید پولى به جیب آدم ببرد؟!

مى‏گویند ابوریحان بیرونى در پشتکار داشتن در تحصیل علم، عجیب بوده است. بسیار مرد دانشمندى بوده. از جمله نوابغ بشریت است و مرد بسیار مسلمان و متدینى هم هست. ابوریحان مریض بود به آن مرضى که از دنیا رفت. در حال احتضار بود. همسایه ‏اى داشت که از فقها بود. وقتى دید که ابوریحان مریض است به عیادت او رفت. ابوریحان در بستر افتاده بود ولى هوشش بجا بود. تا چشمش به آن فقیه افتاد، یک مسئله فقهى را در باب ارث از او سؤال کرد (با اینکه ابوریحان در فقه تخصصى نداشته و در ریاضیات و جامعه شناسى و فلسفه تخصص داشته و نیز منجم فوق العاده ‏اى بوده است).

مرد فقیه از او سؤال کرد که در این موقعیت چه وقت مسئله پرسیدن است؟! ابوریحان گفت: من مى‏دانم که در حال احتضارم، ولى آیا بمیرم و بدانم بهتر است یا بمیرم و ندانم؟ بالاخره خواهم مرد، پس بدانم و بمیرم بهتر است. (خود دانش براى انسان یک کمالى است.) آن فقیه جواب آن مسئله را داد و مى‏ گوید: هنوز به خانه خود نرسیده بودم که صداى گریه و ناله از منزل ابوریحان برخاست، گفتند ابوریحان وفات کرد.

انسان دنبال تحصیل که مى‏رود براى چه مى‏رود؟ البته این قبول است که بعضى اوقات که انسان دنبال تحصیل علم مى ‏رود، علم را مقدمه امور مادى قرار مى ‏دهد.

در عصر ما اگر به کسى بگویند چرا درس مى‏ خوانى، چرا به دانشگاه مى‏روى، مى‏ گوید براى اینکه مهندس بشوم ماهى چهار پنج هزار تومان درآمد داشته باشم، یا مى‏ گوید مى‏خواهم طبیب بشوم ماهى فلان مقدار درآمد داشته باشم. ولى آیا بشر همیشه این گونه است که علم را وسیله مادیات قرار مى‏دهد؟ یا نه، در بشر حالت دیگرى هم هست که لااقل گاهى علم را به خاطر خود علم مى‏ خواهد. همین‏طور است، براى اینکه اتفاقاً علماى واقعى یعنى علمایى که علم را در دنیا پیش برده‏اند همانهایى هستند که علم را براى علم خواسته ‏اند نه علم را براى مادیات، زیرا اینها کسانى هستند که هزاران محرومیت را تحمل کرده‏اند تا توانسته‏اند به این حد از علم برسند.

دوتا قصه هست، یکى مربوط به مرحوم سید حجة الاسلام که از علماى اسلامى است و دیگرى مربوط به پاستور. براى هردو این قضیه را مشابه یکدیگر نقل کرده‏ اند. مى‏گویند شب زفاف سید حجة الاسلام بود. عروس را آورده بودند. زنها هم به دنبال او آمده بودند و آن تشریفاتى که زنها دارند. سید با خود گفت حالا که زنها در اتاق هستند و پیش هم مى‏باشند، فرصتى است براى مطالعه. به کتابخانه رفت و مشغول مطالعه شد. آنچنان سرگرم مطالعه شد که یادش رفت که شب زفافش است.

زنها از اتاق عروس رفتند و عروس تنها ماند تا داماد بیاید. عروس بیچاره همین‏طور منتظر نشسته بود و به قول معروف سماق مى‏مکید. داماد هم نیامد. سید یک وقت دید صداى اللَّه اکبر بلند است. به خود آمد، فهمید که شب عروسى است.آمد پهلوى عروس و از او معذرت خواست، گفت من غفلت کردم، آنقدر سرگرم مطالعه بودم که یادم رفت امشب شب عروسى است.

درباره پاستور هم عین همین قضیه را نقل مى‏کنند که او هم شب عروسى‏اش همین‏طور سرگرم مطالعات و تجربیات خودش بود تا صبح شد. در تاریخ مى‏ نویسند مکرر اتفاق مى‏افتاد که او در روزهاى یکشنبه که تعطیل بود، با زنش قرار مى‏گذاشت که به کلیسا یا به تفریح بروند. بعد تا زنش مى‏خواست خودش را آماده کند، با خود مى‏ گفت خوب است یک سرى به لابراتوار بزنم. غروب مى ‏شد و او هنوز در لابراتوار(آزمایشگاه) بود.

کسانى علم را پیش برده‏اند که این‏طور شیفته علم بوده ‏اند. اگر همه افراد بشر علم را براى نان مى‏خواستند، اصلًا علم اینقدر پیشروى نمى‏کرد.

بوعلى سینا وزیر بود. برایش سعایت کردند، مغضوب شد. رفت مخفى شد. در همان مخفیگاه فرصت خوبى برایش پیدا شد. شروع کرد به تألیف کتاب. عده‏اى از شاگردان محرمانه مى‏آمدند و او همین کتابهاى معروف مانند شفا را در همان مخفیگاه القا مى‏کرده و آنها مى‏نوشته‏اند. در همین بین رفع سوء تفاهم شد و اعلام کردند که بوعلى هرجا هست بیرون بیاید و سر پست خودش حاضر شود. بوعلى بیرون نیامد، گفت براى من همین مخفیگاه و همین سرگرمى خیلى از وزارت بهتر است.

دید اگر بیاید بیرون مجبورش مى‏کنند که دومرتبه کار وزارت را به عهده بگیرد. لذا از بیرون آمدن امتناع مى‏کرد. یک عده کلفت و نوکر داشت که اینها از پست وزارت او بهره‏مند بودند، اصرار کردند بیرون بیاید. امتناع مى‏کرد. بالاخره همانها مخفیگاه او را نشان دادند و بوعلى را به زور از آنجا بیرون آوردند.

بشر غیر از تحصیل علم کارهاى دیگرى دارد که هدف از آنها مادیات نیست، چنانکه یک سلسله کارهاى اخلاقى انجام مى‏ دهد، در کارهاى خیر و مؤسسات خیریه وارد مى‏شود. هدف انسان از شرکت در کارهاى خیر چیست؟ آیا آنها را براى نان خودش انجام مى‏دهد یا نه؟ اینها مى‏ گویند نه. انسان یک کارهایى را براى جمال و زیبایى مى‏ کند: اتومبیل خیلى خوب و عالى دارد، بعد مدل جدیدترى مى ‏آید، اتومبیل قبل را به یک قیمت نازلى مى‏فروشد و اتومبیل جدید را به قیمت گرانترى مى‏خرد چون زیباتر است. انسان عبادت مى‏کند و از عبادت خودش لذت مى‏برد. آیا از این عبادت هدف مادى دارد؟ ممکن است کسى بگوید مادیات را در آخرت مى‏خواهد، ولى همه که این‏طور نیستند.

«الْعِبادَةُ عِنْدَ غَیْرِ الْعارِفِ مُعامَلَةٌ ما کَا نَّهُ یَعْمَلُ لِاجْرَةٍ یَأْخُذُها فِى الْا خِرَةِ هِىَ الْاجْرُ وَ الثَّوابُ، وَ عِنْدَ الْعارِفِ رِیاضَةٌ ما لِهِمَمِهِ وَ قُوا نَفْسِهِ الْمُتَوَهِّمَةِ وَ الْمُتَخَیِّلَةِ لِیَجُرَّها ...»[4] عارف براى مزد و اجر عبادت نمى‏کند.

«الهى! ما عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نارِکَ وَ لا طَمَعاً فى جِنَّتِکَ بَلْ وَجَدْتُکَ اهْلًا لِلْعِبادَةِ»[5]

اما آنهایى که انسان را از نظر اخلاقى به شکل مادى تفسیر مى‏کنند مى‏گویند هرکارى که بشر مى‏کند، در آن کار هدف مادى دارد. بنابراین من که اینجا براى شما حرف مى‏زنم، هدفى جز هدف مادى ندارم. شما هم که اینجا گوش مى‏کنید، هدفى جز هدف مادى ندارید و نمى‏توانید داشته باشید. خدا بیامرزد، مردى بود به نام محمّد نجمى که استاد دانشگاه و از طلبه ‏هاى قم بود. یک سالى است فوت کرده است. یک وقتى حرف خوبى مى‏ زد، مى‏ گفت سعدى مى‏گوید:

مایه عیش آدمى شکم است             تا به تدریج مى‏رود چه غم است‏

 اینها (مادیین) مى‏گویند نه تنها مایه عیش آدمى شکم است بلکه مایه فکر آدمى هم شکم است، مایه احساسات آدمى هم شکم است. اینها اصلًا منکر اصالت فکر و عقل و دل و احساسات هستند، یعنى اصلًا انسان از نظر اینها یعنى شکم. اگر بگویند انسان دل دارد، مى‏گویند دلش هم تابع شکمش است؛ آن چیزى را دلش مى‏ خواهد که شکمش بخواهد، در خدمت شکمش است. اگر بگویند انسان مغز هم دارد، فکر هم دارد، مى‏ گویند فکر و مغز هم تابع شکمش است؛ مایه عقل آدمى شکم است، مایه فکر آدمى شکم است، مایه دل آدمى شکم است، مایه احساسات آدمى شکم است. اینها بشر را از لحاظ خواسته و هدف و اخلاق، این‏طور مادى تصور مى‏کنند.

مارکسیستهاى دنیا- که اساس فلسفه کمونیسم بر پایه مارکسیسم است- همین را مى‏ گویند. مردم وقتى صنایع را مى‏بینند- که واقعاً هم صنعت خیلى ترقى کرده است- خیال مى‏کنند بشر در تمام قسمتها ترقى کرده است، در صورتى که یک قسمتهایى هست که اصلًا براى بشر فاجعه است. الآن نیمى از بشر روى زمین همین‏طور فکر مى‏ کنند، مى‏ گویند مایه همه چیز آدمى شکم است؛ یعنى انسان را این گونه تصویر کرده‏ اند و چقدر هم غلط است!

خیال مى‏کنند این غلط با آن صنایع یک ارتباطى دارد. مى‏ گویند اگر اشتباه کرده بودند، صنایعشان آنقدر ترقى نمى ‏کرد. آن صنایع به این چه مربوط؟ این فکر در دنیا امروز در حال شکست خوردن است (از اول هم شکست خورده بود) یعنى حتى مادى مسلک‏ها هم دیگر چندان به این حرف اعتنایى ندارند.

مکتب مادى دیگرى پیدا شد و حرف دیگرى زد. مارکس و دیگران گفته بودند مایه همه چیز و مایه تمام تجلّیات بشر شکم است. فروید، این روان شناس اتریشى، آمد و یک فرضیه دیگر آورد، گفت نه، مبدأ تمام فعالیتهاى انسان امور جنسى است، امور مادى و شکمى را هم انسان براى امور جنسى مى‏ خواهد، و در واقع گفت: مایه عیش آدمى زیر شکم است. دید او خیلى بالا برده، دو سه وجب پایین‏تر آورد.

جبر زمان به آن مفهومى که توده‏اى‏هاى دنیا مى‏ گویند غیر از آن مفهوم عام فلسفى است که ما اول عرض کردیم. مى‏گویند همه کارها را انسان تحت تأثیر علل اقتصادى انجام مى‏ دهد. امر اقتصادى را اصل مى ‏دانند، به قول خودشان زیربنا  میدانند. مى‏گویند انسان یک موجود اقتصادى است، همه چیز را به خاطر هدفهاى اقتصادى و تحت تأثیر علل اقتصادى انجام مى‏دهد؛ یعنى هر حادثه ‏اى که در دنیاى بشریت رخ مى‏دهد، ریشه اصلى ‏اش اقتصاد است.

جبر زمان که اینها مى‏ گویند یعنى جبر اقتصادى، جبرى که ناشى از علل اقتصادى است. مقصودشان از جبر زمان اولًا جبر اجتماع است که حوادث اجتماعى در یک وقت معین ضرورت دارند، و ثانیاً عللى که این ضرورتهاى وقتى را ایجاد مى‏کنند علل اقتصادى است. پس تمام حوادث تاریخ را با علل اقتصادى توجیه مى‏ کنند. مثلًا اگر شما بگویید چرا اسکندر به ایران حمله کرد و ایران را فتح نمود، آنها جز یک علت برایش ذکر نمى‏ کنند که همان علت اقتصادى است.

باز اگر بگویید چطور شد که حضرت عیسى یا اسلام در آن زمان معین ظهور کرد؟ مى‏گویند این حرف ریشه اقتصادى دارد، عوامل اقتصادى ایجاب مى‏کرد که عیسى در آن تاریخ ظهور کند و اسلام در آن تاریخ. اگر بگویید رنسانس یعنى تجدید حیات علمى و ادبى که در دنیا پیدا شد، علتش چه بود؟ مى‏ گویند علت این را هم شما باید در عوامل اقتصادى پیدا کنید. علل اقتصادى‏ یگانه عامل و عامل منحصر پیدایش این جریان هاست.

پس جبر زمان- که این کلمه را توده اى‏ها به دهان دیگران انداخته ‏اند- به معناى اینکه تمام مقدّرات بشر را اقتصاد تعیین مى‏ کند، حرف درستى نیست؛ عرض کردم به دلیل اینکه آن تفسیرى که آنها درباره انسان کرده‏اند غلط از آب درآمده است و دیگر امروز شما در میان فیلسوف هاى آزادفکر دنیا ولو مادى مسلک باشند، نمى‏توانید کسى را پیدا کنید که انسان را ماشین اقتصادى بداند.

فیلسوف معروف انگلیسى، برتراند راسل یک آدم مادى مسلک و ضد مذهب است. نه به خدا اعتقاد دارد و نه به هیچ مذهبى و اتفاقاً از جنبه‏هاى مسلکىِ اجتماعى، سوسیالیست است و تمایلش به کمونیستها خیلى زیاد است. ولى در عین حال این فلسفه را نمى‏ پذیرد، مى‏ گوید این حرف غلط است.

همان‏طور که عرض کردم اگر همین قدر ثابت بشود که تمام حوادث دنیا را علل اقتصادى به وجود نیاورده است، جبر زمان به این مفهوم غلط است. براى مثال مغول به ایران حمله کرد. حمله مغول ممکن است ریشه اقتصادى داشته باشد اما آیا واقعاً ریشه اقتصادى داشته است؟ تاریخ خلاف این را نشان مى‏دهد. بشر غریزه دیگرى دارد به نام غریزه برترى طلبى. بشر همان‏طور که تحت تأثیر علل اقتصادى است، تحت تأثیر شخصیت پرستى خودش هم هست. تاریخ این‏طور مى‏ گوید: مغولها در وهله اول قصد حمله به ایران را نداشتند. البته چنگیز به آنها سر و صورتى داده بود و نیرویى پیدا کرده بودند. چند نفر از تجار اینها به ایران مى‏آیند و به دربار سلطان مى‏روند. اموال اینها را مى‏گیرند. به آنها برمى‏خورد. کسانى را پیش سلطان مى‏ فرستند که چرا اموال تجار ما را توقیف کرده‏اید؟ توضیح مى خواستند.

مأمورین رسمى آنها را مى‏کشند در صورتى که در هیچ جاى دنیا معمول نبوده است که دشمن، رسولها و مأمور ابلاغ‏ها را بکشد. وقتى که این خبر به مغولها رسید، آتش گرفتند؛ یعنى به شخصیتشان لطمه وارد شد، احساس تحقیر کردند، عصبانى شدند، یعنى آن حس شخصیت پرستى و مقام پرستى که در هر فردى هست و محرّک است تحریک شد. یکدفعه مثل سیل هجوم آوردند. تازه ایرانیها نرفتند به علت کار بدى که کرده بودند از مغول معذرت بخواهند، جنگیدند. معلوم است، نتیجه همین مى ‏شود که شد.

اعراب به ایران حمله کردند. چرا؟ علت اقتصادى داشته است؟ نه، تاریخ خلاف این را مى‏گوید. تاریخ مى‏ گوید جنگ اینها جنگ عقیده بود، جنبه عقیدتى داشت.

خودشان مى‏گفتند باید بت پرستى در دنیا نباشد ولى مذاهب دیگر که مذاهب خداپرستى است آزاد باشد؛ مردمى که در زیر بار حکومتهاى خودشان مجبور هستند، آنها هم باید آزاد باشند. گفت ما آمده‏ایم «لِنُخْرِجَ عِبادَ اللَّهِ مِنْ عِبادَةِ النّاسِ الى‏ عِبادَةِ اللَّهِ» آمده ‏ایم بندگان خدا را از بندگى افراد بشر آزاد کنیم، همه را بنده خدا بکنیم. این جنگ ریشه عقیدتى داشت.

از نظر کسانى که تاریخ را این‏طور مادى تفسیر مى ‏کنند، عدالت مفهومى ندارد. شما اگر کلمات خود مارکس و مارکسیست هاى واقعى را بخوانید، مى‏ بینید اینها با اینکه به قول خودشان طرفدار کارگرند اما هرگز دم از عدالت نمى ‏زنند. مى‏ گویند اشتراکیت، اما نه به دلیل اینکه اشتراکیت موافق با عدالت است. کسانى را که طرفدار عدالت هستند از طریق اشتراکیت، تخطئه مى‏ کنند و آنها را سوسیالیستهاى خیالى مى ‏نامند.

معتقد به سوسیالیسمى هستند که منشأش عدالت نیست بلکه منشأش جبر زمان است، یعنى اوضاع اقتصادى جبراً جامعه را سوسیالیستى بکند. مى ‏گویند بشر اولیه به اشتراک زندگى مى‏ کرده و بعد تحت تأثیر علل اقتصادى افرادى پیدا شدند که توانستند عده ‏اى را دور خود جمع کنند و فئودالیسم به وجود آمد، بعد فرزند دیگرى به وجود آمد که همین سرمایه دارى باشد. سرمایه دارى در اثر تکامل ابزار تولید اساساً نمى‏ تواند باقى بماند و تبدیل به اشتراکیت مى‏ شود. و لهذا مى‏ گویند اشتراکیت را از طریق علمى جستجو کنید یعنى از طریق جبر زمان، نه اینکه عدالت آن را ایجاب مى‏کند.

ما اکنون نمى ‏خواهیم وارد این بحث بشویم ولى حرف اینها از دو جنبه غلط است. یکى از این نظر که مى‏ گویند تکامل ابزار تولید اجباراً بشر را به سوى سوسیالیسم مى ‏کشد. این‏طور نیست. الآن در دنیا راه حل‏هایى پیدا شده که‏ سرمایه دارى تا اندازه ‏اى خودش را حفظ کند و در عین حال جلو آن اشتراکیت را که مى‏ گویند جبراً خواهد آمد، بگیرد. و دیگر از آن نظر که راجع به عدالت است.

اصلًا اینها طبق تفسیرى که از بشر مى‏کنند، منکر موضوع عدالت هستند. براى بشر وجدانى قائل نیستند و لهذا مى‏گویند دنبال اشتراکى که ریشه‏اش عدالت باشد نباید رفت، آن تخیل است. ما مى‏گوییم این‏طور نیست. از نظر ما عدالت حکم اعتدال مزاج را دارد. حرف ما این است که اجتماع که از افرادى تشکیل شده است، در واقع از افرادى مرکّب شده است.

یک شب که راجع به اصالت فرد و اصالت اجتماع بحث مى‏کردیم عرض شد اجتماع تنها تألیف از افراد نیست، بلکه ترکیب شده از افراد است. همان گونه که هر ترکیب زنده‏ اى یک حالت اعتدال دارد و یک حالت انحراف، و در حالت انحراف بیمارىِ آن ترکیب است و اگر خیلى انحراف داشته باشد موت اوست و در حالت اعتدال بقا و حیات اوست، ترکیب اجتماع نیز فى حد ذاته حالت اعتدالى دارد که اگر اجتماع به آن وضع معتدل ترکیب شده باشد، باقى مى ‏ماند و اگر انحرافى از این اعتدال پدید آید و کم و زیادى بشود همان حرف سعدى است:

چهار طبع مخالف سرکش             چند روزى با هم شوند خوش‏

گر یکى زین چهار شد غالب             جان شیرین برآید از قالب‏

 او روى چهار طبع سرکش گفته، شما روى یک چیز دیگر بگویید. مثلًا بدن انسان مجموعاً احتیاج به یک سلسله مواد دارد، مواد آلى و غیرآلى. احتیاج دارد به یک سلسله سلولها که در خون انسان باید باشد. بدن یک فرمولى دارد، به زمان هم ارتباطى ندارد. در دو هزار سال قبل فرمول بدن همین بوده است، فرمول امروزش هم همین است. سلامت بدن به این است که این فرمول باید ثابت باشد؛ یعنى وقتى که خون شخص را تجزیه مى‏ کنند، این فرمول باید محفوظ باشد. کلسیم بدن باید به همان مقدار لازم باشد، اگر نباشد بدن مریض است.

عدالت براى اجتماع حکم همان اعتدال براى مزاج را دارد. البته اعتدال هم یک حد معینى ندارد و به اصطلاح عرض عریض دارد، یعنى در وسط نوسان دارد. اگر درست در وسط باشد، اعتدال کامل است. هرچه به این طرف یا آن طرف برود، اعتدال کمتر مى‏ شود و به جایى مى ‏رسد که دیگر مردن است. اما این وسط ها هرطور باشد زندگى است. هرچه اعتدال کاملتر باشد، سلامت بیشتر است. در ترکیب‏ اجتماع هم همین‏طور است.

ما معتقدیم که زمان تکامل پیدا مى‏ کند ولى به سوى عدالت و اعتدال؛ خودش مى ‏رود نه اینکه علل اقتصادى، دنیا را عوض مى‏کند. علل اقتصادى یکى از علل مؤثر در کار بشر است؛ یعنى در زندگى بشر عوامل زیادى باید وجود داشته باشد، یکى از آنها علل اقتصادى است. این عوامل هم باید به یک نسبت معین وجود داشته باشد. اگر آن نسبت محفوظ باشد، جامعه سالم است و اگر نباشد، جامعه بیمار است.

 


[1] - اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 245 الی 256

[2] - اعراف/ 34

[3] - فاطر/ 43

[4] - اشارات، ج 3/ ص 370 (ابن سینا)

[5] - بحارالانوار، ج 41، باب 101، ص 14 (با اندکى تفاوت)، از حضرت على علیه السلام‏

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی