آوازک

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

به سوی حقیقت

نیاز نیست دنبال روشنائیِ حقیقت باشی، فقط کافیه از تاریکیِ جهل دربیای تا روشنائیِ حقیقت خودشو بهت نشون بده

نسخ و مقتضیات زمان و دین خاتم

ashk | سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ | ۰ نظر

سوال:

هر شریعتی که آمد، به خاطر مقتضیات زمان، شریعت قبل از خود را نسخ کرد، و از آنجا که زمان متوقف نمی­شود و مقتضیات زمان هر لحظه در حال تغییر است، بنابراین آیا درست است که بگوئیم هیچ شریعتی نباید شریعت خاتم باشد؟

و نکته دیگر اینکه، یکی از جهات احتیاج به شریعت جدید، اصلاح و احیای تعلیمات پیغمبر گذشته است که به دست مردم تحریف شده است. دین خاتم نیز از این مسأله مستثنا نیست و در طول زمان دخل و تصرف­هائی در آن شده است و می­شودف زیرا طبیعت بشر که تحریف کننده است عوض نشده است. لذا آیا ضرورت ندارد که شریعت جدید و پیغمبر جدیدی بیاید تا دین اسلام را اصلاح کند و بدعتها را از بین ببرد؟

پاسخ:

شهید مطهری در کتاب اسلام و نیازهای زمان آورده ­اند:[1]

یکى از مباحث بسیار اساسى مقتضیات زمان، مسئله نسخ و خاتمیت است. در اینجا دو مطلب است. یکى اینکه نسخ احکام خداى تبارک و تعالى روى چه حسابى است؟ معناى نسخ این است که حکمى را وضع کنند و بعد آن حکم را برداشته بجاى آن، حکم دیگرى بگذارند. افراد بشر در قوانینى که وضع مى‏کنند ناسخ و منسوخ زیاد دارند، و این براى افراد بشر مانعى ندارد زیرا ممکن است قانونى را وضع کنند، بعد از مدتى به اشتباه خودشان پى ببرند و آن قانون را اصلاح یا عوض کنند. ولى قانونى که از طرف خدا وضع مى‏شود چطور؟

درباره خدا هیچ تصور نمى ‏رود که خدا قانونى را به وسیله یکى از پیغمبران وضع کند و بعد از مدتى به اشتباه خود پى ببرد و بخواهد آن قانون را اصلاح کند. این با خدایى خدا منافات دارد. لازمه نسخ به این معنى، جهالت قانونگذار است. پس علت نسخ به‏ طور قطع این نیست.

ولى از طرف دیگر ما مى‏بینیم «نسخ» در قوانین الهى هست، براى اینکه پیغمبرى مى‏آید و شریعتى مى‏آورد، پس از مدتى پیغمبر دیگرى مى‏آید و شریعت‏ آن پیغمبر را نسخ مى‏کند و شریعت دیگرى مى‏آورد، چنانکه از زمان حضرت آدم ع تا زمان حضرت نوح ع شریعتى بوده است، حضرت نوح ع مى‏آید و شریعت حضرت آدم ع را نسخ مى‏کند، بعد حضرت ابراهیم ع مى‏آید و شریعت حضرت نوح ع را نسخ مى‏کند، حضرت موسى ع مى‏آید شریعت حضرت ابراهیم ع را نسخ مى‏کند. حضرت عیسى ع مى‏آید شریعت حضرت موسى ع را نسخ مى‏کند، دین مقدس اسلام مى‏آید و تمام شرایع را نسخ مى‏ کند.

نسخ در قانون الهى وجود دارد. علت نسخ هم- همان‏طور که عرض کردم- آن علتى نیست که معمولًا در قوانین بشرى هست یعنى پى بردن به نقص قانون. این، در علوم ناقص بشر صادق است ولى در علم الهى صادق نیست. پس چرا نسخ مى‏ شود؟.

از لحاظ مقتضیات زمان است. قانونى که به وسیله پیغمبر سابق آمده است، از اول محدود به زمان معین بوده است؛ یعنى خداوند تبارک و تعالى از اولى که این شریعت را نازل کرده است، براى همیشه نازل نکرده است که بعد پشیمان شده باشد، بلکه از اول براى یک مدت موقت نازل کرده است تا بعد از آنکه آن مدت منقضى شد شریعت دیگرى بیاورد. پس چرا از اول براى همیشه وضع نکرد؟ مى‏گوییم هر زمانى یک اقتضایى دارد. قانون حضرت نوح ع یا قانون حضرت ابراهیم ع براى همان زمان خوب و مناسب بود اما زمان بعد قانون دیگرى را ایجاب مى‏ کرد.

اینجا یک سؤال و یک اشکال خیلى مهمترى به وجود مى‏آید و آن این است که اگر بناست شرایع به موجب تغییراتى که در زمان پیدا مى‏شود نسخ بشود، پس هیچ شریعتى نباید شریعت خاتم باشد؛ یعنى تا ابد باید هر پیغمبرى که مى‏آید قانون پیغمبر پیشین را نسخ کند، چون زمان متوقف نمى‏شود [و به عبارت دیگر] علت نسخ در قانون الهى پى بردن به نقص قانون قبلى نیست بلکه فقط زمان است، زمان هم که متوقف نمى‏شود، پس هر پیغمبرى که مبعوث مى‏شود باید الزاماً و اجباراً قانون او براى زمان محدودى باشد و آن زمان که منقضى شد، باز یک پیغمبر نو و شریعت نو.

این خودش یک سؤالى است که مخصوصاً بهائیها این سؤال را زیاد مطرح مى‏کنند، نه براى اینکه دلیلى به نفع خودشان آورده باشند بلکه براى اینکه ادعاى خاتمیت شریعت اسلامیه را متزلزل کنند. حالا ما مى‏خواهیم ببینیم چگونه است که شرایع به یک نقطه که مى‏رسد در آنجا متوقف مى‏ شود، یعنى دیگر شریعتى بعد از آن نازل نمى ‏شود.

این مطلب که دین اسلام و شریعت اسلامیه شریعت خاتم است یعنى بعد از پیغمبر مقدس اسلام دیگر پیغمبرى هرگز نخواهد آمد، جزء ضروریات دین اسلام است. اگر کسى منکر خاتمیت بشود، منکر اسلام شده است. از اولى که پیغمبر مبعوث شد، از آن نفر اولى که به پیغمبر ایمان آورد نه فقط به این عنوان بود که او پیغمبر است، بلکه همچنین به این عنوان بود که وى پیغمبر خاتم است. هر مسلمانى در صدر اول، به پیغمبر بر همین اساس ایمان داشت که او پیغمبر خاتم است. پیغمبر اکرم هم خودش فرمود: لا نَبِىَّ بَعْدى بعد از من پیغمبرى نیست.

این جمله که پیغمبراکرم ص به حضرت على ع خطاب مى‏فرماید: «انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى» از جمله‏هاى متواتر و مربوط به غزوه تبوک است. در این جنگ، پیغمبر اکرم ص، حضرت على ع را با خود نبرد و او را بجاى خودش گذاشت. امیرالمؤمنین ع که مرد جهاد و مبارزه بود، اظهار اشتیاق کرد که در رکاب رسول اکرم ص باشد. فرمود: مرا با خود نمى‏ برید؟ رسول اکرم ص این جمله را فرمود: «انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى»؛ چون در این جنگ واقعاً احتیاجى به سرباز و جنگنده نبود؛ یک مانورى بود و ضرورتى هم نبود که امیرالمؤمنین ع در آن شرکت کند، و آن شرکت نکردن سبب شد که پیامبراکرم ص این جمله تاریخى را- که میان اهل تسنن و شیعه متواتر است- ذکر کند. مرحوم میرحامد حسین یک جلد از جلدهاى عبقات را اختصاص داده است به متن روایتهاى متعددى که از طرف اهل تسنن همین حدیث را ذکر کرده ‏اند.

به هر حال مسئله خاتمیت جزء ضروریات دین اسلام است. یهودیها اساساً منکر نسخ مى‏ باشند، مى‏ گویند نسخ شریعت امکان ندارد. این حرف، حرف درستى نیست، زیرا اگر نسخ شریعت امکان ندارد، پس خود شریعت حضرت موسى ع چکاره است؟! و باید همان شریعتى که ابتدا ظهور کرده است، براى همیشه باقى باشد.

این مطلب را ما از جنبه‏هاى مختلف باید بررسى کنیم. اولًا احتیاج به پیغمبر جدید تنها از نظر قانونگذارى نیست. پیغمبر در درجه اول معارف الهى مى‏آورد، یعنى حقایقى که معرّف عوالم غیب است: خداشناسى، صفات الوهى، معادشناسى و آنچه که مربوط به سیر انسان به جهان دیگر است. هر پیغمبرى گذشته از مقررات و قوانینى که براى بشر آورده است، یک سلسله معارف هم براى بشر آورده است. اگر مسئله خاتمیت را از جنبه آن معارف در نظر بگیریم، به این صورت است:

هرکدام از پیغمبران به اصطلاح یک حدّى دارند، یک مقامى دارند، معارف الهى را متناسب با درجه سیر و سلوک خودشان یعنى تا حد عروج خودشان بیان مى‏کنند. به عبارت دیگر هر پیغمبرى، از معارف الهى آن مقدار که توانسته است کشف کند و به اصطلاح عرفا در حدى که مکاشفه‏ اش رسیده است بیان مى‏کند.

بیشتر نمى‏تواند بیان کند، قادر نیست. ناچار بعد از او اگر مکاشف دیگرى یک قدم از او جلوتر رفته باشد، قهراً او مأموریت دارد که معارف و حقایق را براى مردم شرح بدهد. مکاشفه معارف ممکن است ناقص باشد و ممکن است یک درجه کاملتر باشد. ولى یک حدى از مکاشفه است که آخرین حد آن است و به اصطلاح مى‏گویند ختام؛ یعنى انسانى، از معارف الهى آنچه را که براى بشر مقدور است و امکان دارد که دریابد، دریابد (اگر انسان کامل باشد) به طورى که آنچه از معارف الهى که ممکن است کشف کند، کشف کرده باشد. در این صورت این بشر، دیگر زمینه براى هیچ پیغمبرى بعد از خودش باقى نمى‏گذارد؛ یعنى آخرین حد معارف همان است که او بیان کرده است.

دیگر ماوراى آن، معارفى از معارف الهى وجود ندارد که دیگرى بعد از او بیاید و بیان کند. به اصطلاح، او به لوح محفوظ الهى اتصال کامل پیدا کرده است. حالا کسى که بعد از او مى‏آید، یا به درجه او رسیده است یا نه. اگر به درجه او نرسیده است که کمتر از او کشف کرده است، پس آنچه که او گفته است کاملتر است. و اگر به درجه او رسیده باشد و حتى فرضاً از او هم بالاتر باشد، دیگر چیزى نیست که ماوراى آن را کشف کند. آخرش هم وقتى برسد و برگردد، همان حرف او را مى‏ زند.

مثل این است که شما مى‏خواهید ببینید در کره ماه چه خبر است. اول یک موشک مى‏رود عکسبردارى‏هایى مى‏کند و خبرهایى مى‏دهد، اطلاعاتى به دست‏ مى‏آورد. بعد موشک دیگرى مى‏فرستند که از آن کاملتر باشد. اطلاعات بیشترى مى‏دهد و همین‏طور. ولى بالاخره به جایى مى‏رسد که آنچه را که براى بشر از کشف اطلاعات مقدور باشد، کشف کرده و دیگر چیزى نمانده است که کشف نکرده باشد.

اگر هم چیزى مانده است، در حد بشر نیست. دیگر بعد از آن هرچه موشک یا انسان بفرستند، اگر خبرى دارد همان خبرى است که او قبلًا داده، دیگر خبرى نیست.

خاتمیت از نظر معارف الهى یعنى ختام، تمام، فصل کامل. فصل کامل که صورت گرفت، دیگر فصل دیگرى که مغایر با آن باشد معنى ندارد. فرض کنید که بعد از پیامبر خاتم هم پیامبرى بیاید و در حد او باشد، عین حرف او را تکرار مى ‏کند.

در اینجا لازم است نکته‏اى را عرض بکنم. آیا هرکسى که پیغمبر است، از هرکسى که پیغمبر نیست افضل است؟ نه، هر پیغمبرى از هر غیر پیغمبرى افضل نیست. ممکن است یک کسى پیغمبر باشد و حتى شریعت هم داشته باشد، و شخص دیگرى پیغمبر نباشد و تابع یک پیغمبر باشد ولى این تابع یک پیغمبر از آن پیغمبر افضل باشد. مثلًا نوح خودش پیغمبر است و شریعتى دارد، ابراهیم پیغمبر است و شریعتى دارد، حضرت موسى ع پیغمبر است و شریعتى دارد. حضرت على ع و همچنین صدّیقه کبرى‏(س) و بلکه سایر ائمه اطهار ما هیچ کدام پیغمبر نبوده‏اند و شریعتى نداشته ‏اند ولى از آنها افضلند؛ یعنى معارف کاملترى را از معارف نوح و ابراهیم احاطه دارند و مى ‏دانند.

اما چون تحت الشعاع پیغمبر خاتم‏اند یعنى بعد از پیغمبر خاتم ص آمده‏اند، پیغمبر نبوده‏اند. آنچه که حضرت ابراهیم ع بیان کرده، جدید بوده است؛ یعنى حضرت ابراهیم ع چیزى را کشف کرده که تا زمان او کشف و مکاشفه نشده بود. پس حضرت ابراهیم ع پیغمبر است.

حضرت على بن ابیطالب ع بعد از پیغمبر خاتم آمده است و فرض مى‏کنیم که حضرت ابراهیم ع به آنجاها که او رسیده، نرسیده است. اما چون حضرت على ع تحت الشعاع پیغمبر خاتم است و بعد از پیغمبر خاتم آمده است، هرجا را که او رفته است قبل از وى پیغمبر خاتم رفته و مکاشفه کرده و مکاشفه را بیان کرده است. بنابراین اگر حضرت على ع صد هزار درجه هم بر حضرت نوح ع و حضرت ابراهیم ع افضل باشد، مراحل بالاترى را طى کند، سلوک عالیترى را طى کند، هرگز پیغمبر نخواهد شد چون تحت الشعاع پیغمبر خاتم است.

به فرض محال اگر حضرت على ع قبل از پیغمبر به این دنیا آمده بود، مثلًا در زمان حضرت عیسى ع یا بعد از حضرت عیسى ع، آن وقت حضرت على ع پیغمبر بود. اما چون بعد از پیغمبر خاتم آمده است، نمى‏تواند پیغمبر باشد. آن جمله هم همین مفهوم را مى‏رساند: «انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسى‏ الّا ا نَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، هر نسبتى که هارون با موسى ع دارد تو با من دارى ولى تو بعد از من پیغمبر نیستى، در پس پرده آنچه بود آمد، هرچه بود بیان شده است، دیگر نمى ‏تواند بعد از من پیغمبرى در دنیا وجود داشته باشد. این از نظر معارف.

اما از نظر قوانین، که مسئله مقتضیات زمان با قوانین ارتباط دارد نه با معارف. عرض کردم چون مقتضیات زمان تغییر مى‏ کند، شرایع عوض مى‏ شود. در اینجا باید این مطلب را توضیح بدهیم: اگر مقصود از مقتضیات زمان چیزى باشد که امروز پیشرفت تمدن یا تغییر تمدن مى‏ گویند، همیشه نیاز به دین جدید هست. تمدن مربوط به زندگى اجتماعى است که برگشتش به وسایل یعنى آثار علم و صنعت است. آنچه در زمان حضرت نوح ع بود با آنچه که در زمان حضرت ابراهیم ع بود فرق داشت.

بشر در زمان حضرت ابراهیم ع از یک تمدن کاملترى برخوردار بود، در زمان حضرت موسى ع از تمدن کاملترى، در زمان حضرت عیسى ع از تمدن کاملترى و در زمان خاتم الانبیاء ص از تمدن کاملترى. همچنین بعد از زمان خاتم الانبیاء ص مثلًا در قرون چهارم و پنجم اسلامى که اوج تمدن اسلامى است، مسلّم تمدن بشر خیلى کاملتر از زمان ظهور خاتم الانبیاء بود، و اکنون عصر ما قرن بیستم تمدن بسیار کاملترى دارد از قرن چهارم هجرى تا چه رسد به زمان خاتم الانبیاء. ولى آن مقتضیاتى که موجب مى‏شود شریعت عوض بشود تغییرات تمدن نیست، پیشرفت تمدن به معناى مذکور نیست، چیز دیگرى است.

بشر به حکم فطرت و به حکم آنچه که پیشوایان دین گفته‏اند، دو حجت دارد، دو پیغمبر دارد: یکى پیغمبر باطن که نامش عقل است و دیگر پیغمبر ظاهر که همان پیغمبر است. انسان احتیاج به هدایت دارد. همین فکرى که به انسان داده شده خودش پیغمبرى است براى انسان، یعنى وسیله‏اى است که لطف خدا اقتضا کرده است که به انسان داده شود تا راهش را پیدا کند. اما پیمودن آن راهى که انسان باید پیدا کند، وسیله‏ اى مى‏خواهد. هواها هرکدامشان در وجود انسان، حاکمى هستند.

غریزه خودش حاکمى است در وجود انسان. خیلى از راهها هست که انسان باید آنها را به حکم غریزه بپیماید. غریزه هنوز حقیقتش کشف نشده است، یک دستگاه خودکارى است در وجود انسان. مثلًا در همین گلوى انسان یک چهارراه وجود دارد، دو راه از خارج و دو راه از داخل. اینها در آخر حلق یک چهارراه تشکیل مى‏دهند. یک راه از بینى، یک راه از دهان، یک راه از ریه و یک راه هم از معده مى‏آید، چهارراه به وجود مى‏ آید و انسان اصلًا خبر ندارد که یک چنین چهارراهى هست.

در حال عادى از این چهار راه دو راهش باز است: راه بینى و راه ریه که همیشه انسان، آزاد تنفس مى‏کند. ولى هیچ توجه دارید که وقتى یک لقمه را به دهان مى‏گذارید و مى‏جوید، بعد که جویده شد دیگر اختیار آن از دست شما بیرون رفته، بى اختیار فرو مى‏رود و بلعیده مى‏شود؟ وقتى که مى‏خواهد فرو برود، سه راه از این چهارراه به‏ طور خودکار بسته مى‏شود: یکى راهى که از آن لقمه وارد شده، دیگر راه بینى که اگر باز باشد غذا مى‏رود در مجراى بینى و اسباب زحمت مى ‏شود، و سوم راهى که به ریه مى‏رود و اگر باز باشد خیلى خطرناک است. فقط راه مرى و معده باز مى‏ماند و لقمه به معده مى‏رسد. این دستگاه به‏ طور خودکار این کار را مى‏کند، راه خودش را مى‏داند. این هم یک نوع هدایت است. بالاخره باید لقمه به معده برسد. خود لقمه که نمى‏داند چه بکند ولى دستگاه مى‏داند.

عقل انسان هادى دیگرى است در وجود انسان. خیلى از مسائل است که انسان آنها را به حکم عقل کشف مى‏کند. انسان مصلحتهاى خودش را به حکم عقل درک مى‏کند. مثلًا یک وقت به او دو کار عرضه مى‏شود، فکر مى‏کند و یکى را انتخاب مى‏کند. این، فقط کار عقل است. آدمهاى دیوانه غریزه‏شان به اندازه آدم عاقل هست، حسشان هم به اندازه آدم عاقل کار مى‏کند ولى عقلشان کار نمى‏کند، این هادى در وجودشان نیست. منطقه این هادیها با هم فرق مى‏ کند. منطقه غریزه محدود است. آنجا که منطقه غریزه است، منطقه فکر نیست. منطقه حس هم منطقه دیگرى است. منطقه عقل نیز غیر از منطقه حس است.

یک هادى چهارم وجود دارد و آن وحى است. ولى این هدایت این‏طور نیست که به‏طور کامل در وجود هرکسى باشد. نیروى وحىِ ناقص در هر کسى هست، الهامات جزئى در هر کسى هست ولى وحى کامل در هر کسى نیست. خداوند افراد لایق را مبعوث و بر آنها وحى نازل مى‏کند که یک سلسله حقایق و راههایى است که انسان به آنها احتیاج دارد. نه غریزه به آن حقایق و راهها راهنمایى مى‏ کند نه حس، و نه عقل مى‏تواند راهنمایى کند. اینجاست که وحى به کمک انسان مى‏ آید و او را راهنمایى مى‏کند.

پس سرّ اینکه انسان احتیاج به پیغمبر دارد این است که انسان به یک سلسله مسائل احتیاج دارد که برآوردن آنها کار وحى و دین است. مسئله وحى به حسب زمانها فرق نمى‏کند ولى به حسب استعدادها فرق مى‏ کند (نه به حسب درجه تمدن).

این‏طور نیست که چون تمدن عوض مى‏شود قانون عوض مى‏شود و در نتیجه پیغمبر هم عوض مى‏شود؛ یعنى درجه تمدن بالا مى‏ رود، پس قانون جدیدى مى ‏خواهد. نه، تغییر وحى به حکم این است که درجه تمایل خود بشر یعنى استعداد خود بشر براى فرا گرفتن قوانین الهى تغییر مى‏کند. اجتماع بشرى مانند فرد است؛ دوره کودکى دارد، دوره رشد دارد، نزدیک به مرحله بلوغ دارد، دوره بلوغ دارد.

بشریت در ابتدا حالت یک کودک را دارد، یعنى اساساً قدرت دریافتش ضعیف و کم است. هرچه که پیش مى‏رود و رشدش بیشتر مى‏شود، استعداد بیشترى پیدا مى ‏کند. مانند دستورالعملى که به بچه مى‏دهید: دستورالعمل‏ هاى شما ثابت است ولى بچه قابل نیست که تمام دستورالعمل‏هاى شما را انجام بدهد. بعد که مقدارى استعداد پیدا مى‏کند، شما مقدارى از دستورالعمل‏ها را به او مى‏دهید و مقدار دیگر را صرف نظر مى‏کنید یا خودتان بجاى او عمل مى ‏کنید تا مى‏رسد به سرحد بلوغ (یعنى جایى که عقلش کامل است و شما هرچه دستورالعمل داشته باشید مى ‏توانید به او بدهید) و تمام راه و اصول را به او مى ‏آموزید که تا آخر عمر به آنها عمل کند.

اصول و کلیات و قوانین کلى‏اى که بشر احتیاج دارد که از طریق وحى به او گفته شود، نامحدود نیست بلکه محدود است. اینکه تمام دستورها به بشر اولیه داده نشده است براى این بوده که بشر دوره کودکى را طى مى‏کرده است. قوانین کلى در تمام اعصار یک جور است ولى بشر آن استعدادى را که تمام احکام به او گفته شود نداشته است و اگر هم مى‏گفتند نمى‏توانست به کار بندد. همان مقدارى هم که مى‏گفتند مى‏بایستى بعد از آن برایش سرپرست بفرستند که آنها را به کار بندد. وقتى که بشر به دوره بلوغ خودش رسید، به دوره عقل کامل، به دوره‏اى که در آن استعداد دریافت قوانینى را که اصول نظام اجتماعى و فردى اوست دارد، در این هنگام باید آن قوانین را به او گفت. آن وقت به او مى‏گویند تمام وحى که باید بشر را هدایت کند، همین است. عقلت به آنجا رسیده است که آنچه را که از طریق وحى احتیاج دارى که به تو بگویند و تو باید به کار بندى ما به تو مى‏ گوییم. تو آنها را حفظ کن و الى الابد زندگیت را با آنها تطبیق بده.

معناى دوره خاتمیت این نیست که یکى از ادوار تمدن اسمش دوره خاتمیت شده است! ادوار تمدن ملاک خاتمیت نیست. دوره خاتمیت یعنى دوره‏اى که بشریت رسیده است به حدى که اگر قانون را به او تلقین و تعلیم کنند، مى‏تواند آن را ضبط کند و بعد با نیروى عقل خودش از همین قوانین براى همیشه استفاده کند. مثل این مى‏ماند که از خواص بچه، کتاب پاره کردن است. در قدیم که بچه‏ها «عمّ جزو» داشتند، تا یک بچه یک عمّ جزو مى‏خواند، هفت هشت تا عمّ جزو را تکه تکه مى‏کرد. حالا هم که عمّ جزو نمى‏خوانند، با همه مراقبتى که از بچه‏ها مى‏شود، سالى دو سه نوبت باید برایشان کتاب خرید. بچه قدرت ندارد که کتاب خودش را حفظ کند. بشرهاى ادوار سابق قدرت این را که کتاب آسمانى خودشان را نگه بدارند نداشتند، تکه تکه و گم کردند. کجاست صحف ابراهیم ع؟ کجاست تورات موسى ع؟

کجاست انجیل عیسى ع؟ اگر زردشتْ پیغمبر باشد، کجاست اوستا؟ این دلیل بر عدم بلوغ بشریت است؛ یعنى اگر در آن زمانها همین قرآن نازل مى‏شد، از قرآن هم اصلًا خبرى نبود. و ما دیدیم که بشر به جایى رسید که کتاب آسمانى‏اى را که برایش نازل کردند نگاه داشت، دیگر بچه نبود که کتابش را تکه تکه کند. قرآن محفوظ است و این خودش دلیل بر بلوغ بشریت است. وحى وظیفه دارد در حدودى که عقل ناقص است جبران کند؛ مکمّل و متمّم عقل است، یعنى در آن جایى که عقل قادر نیست، وحى جبران مى‏کند. زمانى که بشر رسید به آنجا که مى‏تواند آنچه را که باید، از ناحیه وحى بگیرد و نگه دارد و استعدادش رسیده است به آنجا که این اصول ثابت (وحى) را حفظ کند و همچنین قوّه تطبیق و اجتهاد در او باشد، یعنى هر حادثه‏اى را که برایش پیش مى‏آید با یک سلسله اصول کلى تطبیق بدهد و آن اصول کلى را مقیاس قرار بدهد، آن زمان مى‏شود دوره خاتمیت.

پس خاتمیت به درجه تمدن مربوط نیست که بگویند چطور شده بعد از نوح، ابراهیم مى‏آید و شریعتى مى‏آورد و بعد از او موسى و بعد از او عیسى مى‏آید و بعد از او خاتم الانبیاء، ولى بعد از خاتم الانبیاء پیامبرى نمى‏آید؟ آیا بعد از خاتم الانبیاء دیگر زمان متوقف شد که نباید شریعت بیاید؟ زمان که متوقف نمى‏شود و تغییراتى که از زمان خاتم الانبیاء تاکنون روى داده است، چندین برابر تغییراتى است که از زمان حضرت نوح ع تا زمان خاتم الانبیاء ص رخ داده است.

این امر اصلًا بستگى به درجه تمدن ندارد. پیغمبران براى چه آمده‏اند؟ اصلًا احتیاج بشر به وحى چیست؟ پیغمبر که نمى‏آید تا جانشین فکر و عقل بشر باشد.

پیغمبر نیامده است که تمام قواى وجود بشر را معطل کند، بگوید شما فکر نکنید، استدلال نکنید، اجتهاد نکنید، تمام کارها را ما بجاى شما انجام مى‏دهیم. این امر خلاف نظم عالم است. پیغمبران مى‏گویند: اى بشر! هرچه از تو ساخته است خودت انجام بده. کارهایى را که در حدود فکر و عقل و استدلال است باید خودت انجام بدهى. جایى که از قوّه تو خارج است، ما به وسیله وحى تو را دستگیرى مى‏کنیم.

مثل اینکه اگر بچه‏اى همراه شما باشد، مراقب او هستید. تا آنجا که خودش مى‏تواند راه برود، مى‏گذارید خودش راه برود. وقتى که به آنجا مى‏رسد که دیگر نمى‏تواند راه برود، او را بغل مى‏کنید. وحى چنین است، منتها آن چیزهایى که بشر در آنها احتیاج به وحى داشته است، از اول تا آخر عالم محدود بوده است. از زمان حضرت آدم تا زمان خاتم الانبیاء مقدارى که بشر احتیاج به وحى داشته است، محدود بوده ولى همان امر محدود را قابل نبوده که به خودش بسپارند و بگویند خداحافظ شما.

لذا دوره به دوره پیغمبر مى‏فرستند، دائماً مراقب، تا مى‏رسد به آنجا که به او مى‏سپارند، و آنهایى که [در زمانهاى‏] بعد هستند موظفند که مراقبت کنند. شما در کار اطباء ملاحظه کرده‏اید که آنها با بیمارانشان دوگونه رفتار مى‏کنند. براى بیمارهاى خیلى ساده و عوام، طبیب علاوه بر اینکه نسخه مى‏دهد سایر کارها را خودش مراقبت مى‏کند. اما در مورد بیمارى که تحصیل کرده است، کار دکتر خیلى آسان است؛ فقط دو کلمه حرف مى‏زند و به بیان یک امر کلى قناعت مى‏کند.

پس معلوم شد مسئله خاتمیت حل شده است و اینکه مى‏گویند اگر ادیان باید به حسب زمان نسخ بشوند خاتمیتى نباید باشد و اگر نباید نسخ بشوند، شریعتى نباید ناسخ شریعت پیشین باشد، صحیح نیست. حساب خاتمیت حساب دیگرى است که عرض کردم.

عرض شد که اساساً مسئله خاتمیت خود یک مسئله‏اى است که با زمان ارتباط دارد. نسخ شدن یک شریعت و آمدن شریعت دیگر بجاى آن، فقط و فقط به زمان بستگى دارد و الّا هیچ دلیل دیگرى ندارد. همه علما این را قبول دارند که رمز اینکه یک شریعت تا یک موقع معینى هست و بعد از طرف خدا نسخ مى‏شود، تغییر پیدا کردن اوضاع زمان و به اصطلاح امروز مقتضیات زمان است. بعد این سؤال پیش مى‏آید که اگر این‏طور باشد پس باید همیشه با تغییر مقتضاى زمان، شریعت موجود تغییر کند. بنابراین هیچ شریعتى نباید شریعت ختمیه باشد و نبوت نباید در یک نقطه معین ختم بشود.

جواب این سؤال را دیشب عرض کردیم که کسانى که این سؤال را مى‏کنند در واقع دو چیز را با یکدیگر مخلوط مى‏کنند. خیال مى‏کنند معناى اینکه مقتضیات زمان تغییر مى‏کند فقط و فقط این است که درجه تمدن بشر عوض مى‏شود ولذا باید پیغمبرى مبعوث بشود متناسب با آن درجه از تمدن یعنى پیشرفت علم و فرهنگ بشر. در صورتى که این‏طور نیست؛ مقتضیات زمان به صرف اینکه درجه تمدن‏ تغییر مى‏کند، سبب نمى‏شود که قانون حتماً تغییر کند. علت عمده اینکه شریعتى مى‏آید شریعت قبل را نسخ مى‏کند این است که در زمان شریعت پیش، مردم استعداد فراگرفتن همه حقایقى را که از راه فهم باید به بشر ابلاغ بشود ندارند.

تدریجاً که در مردم رشدى پیدا مى‏شود، شریعت بعدى در صورت کاملترى ظاهر مى‏شود و هر شریعتى از شریعت قبلى کاملتر است تا بالاخره به حدى مى‏رسد که بشر از وحى بى‏نیاز مى‏شود، دیگر چیزى باقى نمى‏ماند که بشر به وحى احتیاج داشته باشد؛ یعنى احتیاج بشر به وحى نامحدود نیست، محدود است، به این معنى که چه از لحاظ معارف الهى و چه از لحاظ دستورهاى اخلاقى و اجتماعى یک سلسله معارف، مطالب و مسائل هست که از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است، یعنى بشر با نیروى علم نمى‏تواند آنها را دریابد.

چون علم و عقل قاصر است، وحى به کمک مى‏آید. لازم نیست که بى‏نهایت مسائل از طریق وحى به بشر القا بشود. حداکثرِ آن مقدارى که بشر به وحى احتیاج دارد، زمانى به او القا مى‏شود که اولًا قدرت و توانایى دریافت آن را داشته باشد و ثانیاً بتواند آن را حفظ و نگهدارى کند.

اصلاح شرائع پیشین توسط شریعت جدید

اینجا مسئله‏اى هست که باید آن را در دنبال این مطلب عرض بکنم و آن این است که یکى از جهات احتیاج به شریعت جدید این است که مقدارى از حقایق شریعت قبلى در دست مردم تحریف شده و به شکل دیگرى درآمده است. در حقیقت یکى از کارهاى هر پیغمبرى احیاء و زنده کردن تعلیمات پیغمبر گذشته است؛ یعنى قسمتى از تعلیمات هر پیغمبرى همان تعلیمات پیغمبر پیشین است که در طول تاریخ در دست مردم مسخ شده است. و این تقریباً مى‏شود گفت که لازمه طبیعت بشر است که در هر تعلیمى که از هر معلمى مى‏گیرد کم و زیاد مى‏کند، نقص و اضافه ایجاد مى‏کند و به عبارت دیگر آن را تحریف مى‏کند.

این مسئله را قرآن کریم قبول دارد، تجارب بشر هم به درستى آن شهادت مى‏دهد. مثلًا خود قرآن کریم که آمد تورات و انجیل را نسخ کرد ولى قسمتى از تعلیمات آنها را احیاء و زنده نمود؛ یعنى بعد از آنکه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت آن که تورات یا انجیل واقعى گفته است این نیست که در دست این مردم است، این است که من مى‏گویم، این مردم در

آن دست برده‏اند. یا همین موضوع ملت ابراهیم، طریقه ابراهیم که در قرآن آمده است؛ قریش خودشان را تابع ابراهیم حساب مى‏کردند ولى چیزى که تقریباً باقى نمانده بود تعلیمات اصلى ابراهیم بود، عوض کرده بودند، دست برده بودند، یک چیز من درآوردى شده بود. قرآن این‏طور بیان مى‏کند: «ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ الّا مُکاءً وَ تَصْدِیَةً»[2]

حضرت ابراهیم ع نماز را واجب کرده بود. نماز او واقعاً عبادت بوده است. عبادت یعنى خضوع در نزد پروردگار، تسبیح و تنزیه و تحمید پروردگار. حالا اگر نماز ابراهیم از لحاظ شکل ظاهر با نماز ما فرقى داشته باشد مهم نیست ولى مسلّم نماز ابراهیم نماز بوده است؛ یعنى آنچه که در نماز هست، نوع اذکار، نوع حمدها، نوع ثناها، ستایشها، خضوعها، اظهار ذلت‏ها، تسبیحها و تقدیسها در آن بوده است.

اینقدر در این عبادت دخل و تصرف کرده بودند که در زمان نزول قرآن، نماز را به شکل سوت کشیدن یا کف زدن در آورده بودند.

پس یکى از کارهایى که هر پیغمبرى مى‏کند احیاى تعلیمات پیغمبران پیشین است. لهذا قرآن راجع به ابراهیم علیه السلام مى‏گوید: «ما کانَ ابْراهیمُ یَهودِیّاً وَ لا نَصْرانِیّاً وَلکِنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً.»[3]

یهودیها مى‏گفتند: همین طریقه‏اى که ما داریم و اسمش یهودى‏گرى است، حضرت ابراهیم ع داشت. نصرانیها مى‏گفتند: طریقه ابراهیم ع همین است که ما الآن داریم؛ یعنى این که ما داریم همان است، منتها کامل شده است و نسخ کننده طریقه ابراهیم ع است. در آیه دیگر مى‏گوید: «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّینِ ما وَصّى‏ بِهِ نوحاً» تشریع کرد براى شما دینى را که در زمان نوح به آن توصیه شده بود، «وَ الَّذى اوْحَیْنا الَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ ابْراهیمَ وَ موسى‏ وَ عیسى»‏ این دینى که براى شما توصیه شده است، همان است که به حضرت نوح ع توصیه شده و همان است که به تو وحى شده و همان است که به حضرت ابراهیم ع و موسى ع و عیسى ع توصیه شده است، «انْ اقیمُوا الدّینَ وَ لاتَتَفَرَّقوا فیهِ کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکینَ ما تَدْعوهُمْ الَیْهِ.»[4]

 توصیه شد که همین دین را اقامه کنید (یعنى دین همان دین است، یک راه است)، تشتّت پیدا نکردند مگر بعد از آنکه مى‏دانستند ولى روى هواپرستى این تفرقه‏ها را ایجاد کردند. یعنى این رشته‏هاى مختلف را دست مردم ایجاد کرده است. اگر ساخته‏هاى مردم را حذف کنید مى‏بینید تمام اینها یک دین‏ است، یک ماهیت است، یک طریقت است.

غرض این جهت است که یکى از کارهاى انبیا احیاى اصل دین است که اصل دین از آدم تا خاتم یکى است. البته فروع مختلف است. هر پیغمبرى که مى‏آید یکى از کارهایش پیرایش است، یعنى اضافات و تحریفات بشر را مشخص مى‏کند. حالا اینجا یک سؤال پیش مى‏آید: آیا این خاصیت (تحریف دین) از مختصات بشرهاى قبل از خاتم الانبیاء است یا بشرهاى دوره‏هاى بعد هم این طبیعت را دارند؛ یعنى در دین خودشان دخل و تصرف مى‏کنند، خرافات اضافه مى‏کنند؟ مسلّم طبیعت بشر که عوض نشده است. بعد از پیغمبر خاتم هم همین‏طور است. آن شعر معروف- که مى‏گویند از نظامى است و از او نیست- مى‏گوید:

دین  تو  را در پى  آرایشند             در  پى آرایش  و  پیرایشند

بسکه ببستند بر او برگ و ساز             گر تو ببینى نشناسیش باز

 اگر این‏طور نبود، این همه فِرَق از کجا پیدا شد؟ معلوم است که بدعت در دین خاتم هم امکان پذیر است؛ چنانکه ما که شیعه هستیم و به وجود مقدس حضرت حجة بن الحسن اعتقاد داریم، مى‏گوییم ایشان که مى‏آیند «یَأْتى بِدینٍ جَدیدٍ.» تفسیرش این است که آنقدر تغییرات و اضافات در اسلام پیدا شده که وقتى او مى‏آید و حقیقت دین جدّش را مى‏گوید، به نظر مردم مى‏رسد که این دین غیر از دینى است که داشته‏اند و حال اینکه اسلام حقیقى همان است که آن حضرت مى‏آورد. در اخبار و روایات آمده است که وقتى ایشان مى‏آید خانه‏هایى و مساجدى را خراب مى‏کند، کارهایى مى‏کند که مردم فکر مى‏کنند دین جدیدى آمده است.

حال آیا از این نظر که هر پیغمبر، مصلح دین سابق هم هست، از نظر احتیاج به مصلح- نه از نظر استعداد بشر براى دریافت کامل حقایق لازم از طریق وحى- مسئله خاتمیت چگونه توجیه مى ‏شود؟ اینجا باز دو مطلب است. یک مطلب این است که در اینکه احتیاج به مصلح و اصلاح همیشه هست و در دین خاتم هم هست، بحثى نیست. خود امر به معروف و نهى از منکر اصلاح است. ائمه اطهار ع فرموده‏اند: «وَ انَّ لَنا فِى کُلِّ خَلَفٍ عُدولًا یَنْفونَ عَنّا تَحْریفَ الْغالینَ وَ انْتِحالَ الْمُبْطِلینَ» در هر زمانى، در هر عصرى افرادى هستند که تحریف غلوکنندگان و نسبتهاى دروغ مردمى را که‏ هدفشان خراب کردن دین است اصلاح مى‏کنند.

در اینکه احتیاج به اصلاح و مصلح هست، بحثى نیست، ولى تفاوت در این جهت است که در زمان شرایع سابق، مردم این مقدار قابلیت و استعداد را نداشته‏اند که افرادى از میان آنها بتوانند جلو تحریفات را بگیرند و با تحریفات مبارزه کنند؛ باید پیغمبرى با مأموریت الهى مى‏آمد و این کار را انجام مى‏داد. از مختصات دوره خاتمیت، قوّه اصلاح و وجود مصلحین است که مى‏توانند اصلاح کنند، علاوه بر اینکه مطابق عقیده ما شیعیان یک ذخیره اصلاحى هم وجود دارد که حضرت حجة بن الحسنQ است و او هم احتیاجى نیست که به عنوان پیغمبر اصلاح کند بلکه به عنوان امام اصلاح مى‏کند.

امام یعنى کسى که تعلیمات و حقایق اسلامى را از طریق وراثت، خوب مى‏داند؛ یعنى پیغمبر آنچه را مى‏دانسته است به حضرت امیرالمؤمنین ع گفته است، خالص اسلام در دست حضرت امیر ع بوده و بعد از او به دست ائمه ما رسیده است. احتیاجى به وحى جدید نیست، امام همان چیزى را که از طریق وحى به پیغمبر رسیده است بیان مى‏کند.

اینجا مطلبى هست که باید عرض بکنم. یکى از مسائلى که در اطراف آن، خرافه به وجود آمده است خود مسئله احیاى دین است. من یک وقتى در انجمن ماهانه دینى یک سخنرانى کردم تحت عنوان «احیاى فکر دینى». آنجا گفتم براى دین مانند هر حقیقت دیگر عوارضى پیدا مى‏شود. در همین شبهاى اول سخنرانى در اینجا عرض کردم دین مانند آبى است که در سرچشمه صاف است، بعد که در بستر قرار مى‏گیرد آلودگى پیدا مى‏کند و باید این آلودگیها را پاک کرد. ولى متأسفانه در همین زمینه، افکار کج و معوجى پیدا شده است. خوشبختانه از خصوصیات دین خاتم است که مقیاسى در دست ما هست که اینها را بفهمیم و تشخیص بدهیم.

راجع به مسئله تجدید و احیاى دین از همان قرن دوم و سوم هجرى در میان مسلمین (البته اول در اهل تسنن و بعد در شیعیان) فکرى پیدا شده است که چون در طول زمان براى دین بدعت پیدا مى‏شود و دین شکل کهنگى و اندراس پیدا مى‏کند احتیاج به یک اصلاح و تجدید دارد، مانند اتومبیل که سرویس مى‏شود یا خانه که سالى یک مرتبه تکانده مى‏شود و مثلًا رنگش را عوض مى‏کنند. این خاصیت زمان‏ است که دین را کهنه مى‏کند. گفتند براى این کار خداوند در سر هر چند سال یک نفر را مى‏فرستد که دین را تجدید کند، چون کهنه مى‏شود، گرد و غبار مى‏گیرد و احتیاج به پاک کردن دارد.

خدا در سر هر چند سال احتیاج دارد که دین را نو کند. این را من در کتابهایى مى‏دیدم، و مى‏دیدم که عده‏اى از علماى ما را در کتابها به نام «مجدّد» اسم مى‏برند. مثلًا مى‏گویند میرزاى شیرازى مجدّد دین است در اول قرن چهاردهم، مرحوم وحید بهبهانى مجدّد دین است در اول قرن سیزدهم، مرحوم مجلسى مجدّد دین است در اول قرن دوازدهم، محقق کَرَکى مجدّد دین است در اول قرن یازدهم.

همین‏طور گفته‏اند مجدّد دین در اول قرن دوم امام باقر علیه السلام است، مجدّد دین در اول قرن سوم امام رضا علیه السلام است، مجدّد دین در اول قرن چهارم کلینى است، مجدّد دین در اول قرن پنجم طبرسى است و ... ما مى‏بینیم علماى ما این مطلب را در کتابهایشان زیاد ذکر مى‏کنند، مانند حاجى نورى که در احوال علما ذکر کرده است یا صاحب کتاب روضات الجنات که همین مجدّدها را نام برده است.

در وقتى که مى‏خواستم آن سخنرانى «احیاى فکر دینى» را انجام بدهم به این فکر افتادم که این موضوع را پیدا کنم. هرچه جستجو کردم دیدم در اخبار و روایات ما چنین چیزى وجود ندارد و معلوم نیست مدرک این موضوع چیست. اخبار اهل تسنن را گشتم، دیدم در اخبار آنها هم وجود ندارد. فقط در سنن ابى داود یک حدیث بیشتر نیست، آنهم از ابى هریره نقل شده است به این عبارت: «انَّ اللَّهَ یَبْعَثُ لِهذِهِ الْامَّةِ عَلى‏ رَأْسِ کُلِّ مِائَةٍ مَنْ یُجَدِّدُ لَها دینَها».

پیغمبراکرم ص فرمود: خدا براى این امت در سرِ هر صد سال کسى را مبعوث مى‏کند تا دین این امت را تازه کند. غیر از ابى داود کس دیگرى این روایت را نقل نکرده است. حالا چطور شد که شیعه این را قبول کرده است؟.

این روایت از آن روایات خوش شانس و از اهل تسنن است. آنها در این فکر رفته‏اند و راجع به این موضوع در کتابها زیاد بحث کرده‏اند. مثلًا مى‏گویند اینکه پیغمبر گفته است در سر هر صد سال یک نفر مى‏آید که دین را تجدید کند، آیا او براى تمام شئون دینى است یا اینکه براى هر شأنش یک نفر مى‏آید؟ یکى از علما مى‏آید که در کارهاى علمى اصلاح کند، یکى از خلفا یا سلاطین مى‏آید که دین را اصلاح کند.[5] مثلًا در اول قرن دوم عمر بن عبد العزیز بود، در اول قرن سوم‏ هارون الرشید بود و ... از قرن هفتم به بعد که چهار مذهبى شدند، گفتند آیا براى هریک از این مذاهب باید یک مجدّد بیاید یا براى هر چهار مذهب یک مجدّد؟

گفتند براى هریک از مذاهب یک مجدّد، به این ترتیب که سر هر صد سال، مذهب ابوحنیفه مجدّد علیحده، مذهب شافعى مجدّد علیحده، مذهب حنبلى مجدّد علیحده و ... بعد راجع به سایر مذاهب اسلامى بحث شد. گفتند مذهب شیعه هم یکى از مذاهب است. بالاخره پیغمبر فرموده مجدّد هست، باید براى همه مذاهب باشد، آن هم یکى از مذاهب اسلامى است، خارجیگرى هم از مذاهب اسلامى است. ببینیم در مذهب شیعه چه کسانى مجدّد بوده‏اند؟ حساب کردند گفتند محمّد بن على الباقر مجدّد مذهب شیعه است دراول قرن دوم، على بن موسى الرضا مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن سوم، شیخ کلینى مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن چهارم. این را براى هر مذهبى توسعه دادند و حتى براى سلاطین هم در سر هر صد سال یک مجدّد حساب کرده اند.

این فکر به شیعه سرایت کرده است. من کتابها را خیلى گشتم. به نظر من اولین کسى که این فکر را در شیعه وارد کرد شیخ بهایى بود، نه به عنوان اینکه این را یک حقیقت بداند و بگوید که این حدیث درست است، بلکه در رساله کوچکى که در «رجال» دارد وقتى که راجع به شیخ کلینى بحث مى‏کند مى‏گوید شیخ کلینى چقدر مرد باعظمتى است که علماى اهل تسنن او را مجدّد مذهب شیعه دانسته‏اند. شیخ بهایى یک مرد متبحر بود، از حرفهاى اهل تسنن اطلاعاتى داشت، خواست این را به عنوان فضیلتى از شیخ کلینى ذکر کند نه اینکه بگوید این حدیث، حدیث درستى است.

گفته است شیخ کلینى آنقدر عظمت دارد که اهل تسنن به حرفش اعتماد دارند و او را مجدّد مذهب شیعه دانسته‏اند. دیگران هم که «رجال» نوشته‏اند، حرف شیخ بهایى را نقل کرده ‏اند. کم کم خود شیعه هم باورش آمده که این حرف، حرف درستى است. بعد در دوره‏هاى صد سال و دویست سال بعد از شیخ بهایى، در قرون‏ دوازدهم و سیزدهم- که به عقیده من ما دوره‏اى منحطتر از این دو قرن نداریم؛ یعنى اگر بخواهیم بدانیم که معاریف شیعه و کتابهایى از شیعه در چه زمانى از همه وقت بیشتر انحطاط داشته یعنى سطحش پایین‏تر بوده، قرن دوازدهم و سیزدهم است- افسانه سازها این حدیث را به صورت یک حدیث واقعى درنظر گرفته و بدون اینکه خودشان بفهمند که ریشه این حدیث کجاست، نشسته‏ اند بقیه [مصداقها] را درست کرده ‏اند.

اهل تسنن تا شیخ کلینى آمده بودند. اینها همین‏طور آمده‏اند تا رسیده‏اند به اول قرن چهاردهم. گفتند میرزاى شیرازى مجدّد مذهب شیعه است در اول قرن چهاردهم. حالا این مدرکش چیست، معلوم نیست. از همه مضحکتر این است که حاج میر ملّا هاشم خراسانى در کتاب منتخب التواریخ همین موضوع را نقل کرده است و مجدّدهاى مذهب شیعه را قرن به قرن ذکر مى‏کند. او هم هرچه نگاه مى‏کند مى‏بیند جور در نمى‏آید، براى اینکه افرادى بوده‏اند که واقعاً مى‏توان اسمشان را مجدّد گذاشت از بس که خدمت کرده‏اند ولى اتفاقاً در سر صد سال نبوده‏اند مثل شیخ طوسى،[6] اما عالم دیگرى را که در درجه بسیار پایین ترى است مجدّد حساب کرده ‏اند.

حاج ملّا هاشم مثل علماى تسنن گفته است علما حسابشان جداست، سلاطین هم حسابشان جداست. مجدّدها در میان خلفا و سلاطین کیانند؟ تا آنجا که شیعه پادشاه نداشته است، از سنیها گرفته‏اند: عمر بن عبد العزیز و مأمون و ... از آنجا که خود شیعه پادشاه داشته است، آمده‏اند سراغ پادشاهان شیعه: عضدالدوله دیلمى و ... کم کم رسیدند به نادرشاه. این مردى که از کلّه‏ ها مناره ‏ها مى‏ساخت، شده است مجدّد مذهب شیعه!

بعد مى‏گوید نادرشاه اهمیتش این بود که سپهسالار خوبى بوده، یک قلدر بزن بهادر خوبى بوده است. تا روزى که متوجه دشمنان ایران بود خوب کار مى‏کرد، دشمنان ایران را بیرون کرد، هندوستان را فتح کرد. ولى بعد دیگر کارش خونریزى بود، دائم آدم کشت تا آنجا که بعضى معتقدند این مرد در آخر عمرش دیوانه شد. این مرد دیوانه مى‏آید مى‏شود مجدّد مذهب شیعه! ببینید کار ما به کجا رسیده است! ببینید مالیات گرفتنش چگونه بوده است. اصطلاحاتى خودش وضع کرده بود، مثلًا مى‏گفت من از فلان جا یک‏ الْف مى‏خواهم. دیگر یک ذره حساب در کارش نبود که این الف که مى‏گوید مساوى مثلًا یک کرور تومان است یا الف کلّه آدم؟! به عنوان مثال مى ‏گفت: من از ورامین یک الف مى‏خواهم. آخر این ورامین این قدر ثروت دارد یا ندارد؟! دوره‏اى از چند ساله آخر عمر نادر که به داخل ایران پرداخته بود، اسف آورتر وجود ندارد.

توجه داشته باشید که گاهى در این حرفها ریشه‏ هایى از مذهبهاى دیگر وجود دارد. اهل مذهبهاى دیگر آمده‏اند معتقدات خودشان را داخل کرده‏اند. این فکر که در هر هزارسال یک بار یک مجدّد دین مى ‏آید، مربوط به قبل از اسلام است. این حرف از اسلام نیست. باباطاهر مى‏ گوید:

به هر الْفى الِف قدّى برآید             الِفْ قدّم که در الْف آمدستم‏

 یک فکر در ایران قدیم بوده و از زردشتیهاست که هر هزار سال یک بار، مصلحى مى‏آید. یک وقت در کتاب زردشتیها خواندم که «هوشیدر» لقب آن کسى است که باید رأس هر هزارسال بیاید در ایران یک احیایى بکند. در هزاره فردوسى، ملک الشعراء بهار قصیده‏اى گفته است، مى‏گوید: این هزاره تو همانا جنبش هوشیدر است.

فردى است که افکار زردشتى‏گرى را خیلى در ایران رایج کرده است و به قول مرحوم قزوینى با عرب و هرچه که از ناحیه عرب باشد یعنى اسلام دشمن است. در کتابى که او راجع به زردشتى‏گرى نوشته و دو جلد است، آنجا که شرح حال یعقوب لیث صفارى را ذکر مى‏کند، او را یکى از آن [مجدّدهایى‏] که هزاره را به وجود آورده است توصیف مى‏کند.

بنابراین آن سخن از حرفهاى دروغى است که با روح اسلام جور در نمى ‏آید و از ناحیه دیگران آمده است.

کتاب فراید ابوالفضل گلپایگانى مبلّغ زبردست بهائیها را مطالعه مى‏کردم، دیدم در آنجا حدیثى را از جلد سیزدهم بحار نقل مى‏کند که پیغمبر اکرم فرمود: «انْ صَلَحَتْ امَّتى فَلَها یَوْمٌ وَ انْ فَسَدَتْ فَلَها نِصْفُ یَوْمٍ» یعنى اگر امت من صالح باشند یک روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نیم روز مهلت دارند. بعد مى‏گوید روزى که پیغمبراکرم ص بیان کرده، همان است که در قرآن است: «وَ انَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَالْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّونَ»[7]

یک روز در نزد پروردگار تو مساوى با هزارسال است. پس اینکه پیغمبر فرمود: اگر امت من صالح باشند یک روز مهلت دارند و اگر فاسق باشند نیم روز، یعنى اگر صالح باشند هزارسال باقى خواهند بود و اگر فاسق باشند پانصد سال. این ابوالفضل گلپایگانى که از آن شیّادهاى درجه اول است، بعد مى‏گوید: این حدیث پیغمبر راست است، چرا؟ براى اینکه این امت که فاسق شد، صالح بود و هزارسال هم بیشتر عمر نکرد زیرا تا سنه 260- که سال رحلت حضرت امام حسن عسکرى ع است- دوره نزول وحى است، چون ائمه اطهار ع هم همان وحى را بیان مى‏ کردند.

این دوره، به اصطلاح همان دوره انبساط اسلام است. از زمان وفات امام حسن عسکرى ع باید گفت که عمر امت شروع مى‏شود؛ همان سال، سال تولد امت است. از سال 260 که آغاز عمر امت است، هزار سال بگذرد چقدر مى‏شود؟ 1260، سال ظهور «باب».

پس پیغمبراکرم ص فرمود که اگر امت من صالح باشد هزارسال عمر مى‏کند (یعنى بعد از هزارسال کس دیگرى دینى آورده دین مرا منسوخ مى‏کند) و اگر فاسق باشد پانصد سال.

براى اینکه این حدیث را پیدا کنم اول خودم بحار را گشتم، پیدا نکردم. دیدم آقا میرزا ابوطالب دو سه ورق درباره این حدیث توجیه مى‏کند و مى‏خواهد به گلپایگانى جواب بدهد. باور کرده که چنین حدیثى وجود دارد. چون در کتاب گلپایگانى دیده، باور نکرده که این را گلپایگانى از خودش جعل کرده باشد.

من هرچه گشتم دیدم چنین چیزى پیدا نمى‏شود. یک چیزى دیدم در بحار از کعب الاحبار نه از پیغمبر، آنهم به یک عبارت دیگر که: در زمان حضرت مهدىQ، در زمان رجعت، افراد مردم اگر آدمهاى خوبى باشند هرکدام هزارسال عمر مى‏کنند و اگر آدمهاى بدى باشند پانصد سال. این حدیث را کعب الاحبار گفته و درباره آدمها هم گفته است. ابوالفضل گلپایگانى گفته این را پیغمبر گفته است نه کعب الاحبار. از بس این موضوع عجیب بود من به آقاى دکتر توانا- که اطلاعات زیادى درباره بهائیها دارند- تلفن کردم، گفتم: یک چنین جریانى است، این کتاب ابوالفضل گلپایگانى این‏طور مى‏گوید و کتاب میرزا ابوطالب این‏طور مى‏گوید، شما در این زمینه مطالعه دارید، من هرچه در بحار گشتم چیزى پیدا نکردم جز همین حدیث. گفت: راست مى‏گویید، جز این حدیث کعب الاحبار تمام از مجعولات است.

که در سنن ابى داود آمده چه غوغایى در اهل تسنن ایجاد کرده! بعد علماى شیعه آن را در کتابهاى خودشان ذکر کردند و برایش حساب باز کردند و کشیدند به آنجا که نادر یکى از مجدّدین مذهب شد. اینجا یک شیّادى به نام ابوالفضل گلپایگانى شیّادى مى‏کند و عالمى مثل آقا میرزا ابوطالب باورش مى‏شود که چنین چیزى وجود دارد، نمى‏رود بحار را نگاه کند ببیند در آن هست یا نیست. بعد صدها نفر دیگر مى‏آیند کتاب میرزا ابوطالب را مى‏خوانند و این حدیث را قبول مى ‏کنند.

در دین اسلام مصلح هست، ولى به این صورت که یک اصلاح کلى داریم که به عقیده ما شیعیان متعلق به حضرت حجت است که مصلح جهانى است. این اصلاح، جهانى و عمومى است و ربطى به بحث ما ندارد. و یک اصلاح خصوصى است که مبارزه کردن با بدعتهاى بالخصوصى است. این، وظیفه همه مردم است و در همه قرنها هم افراد مصلح (به معنى مذکور) پیدا مى‏ شوند.

خدا هم شرط نکرده [که ظهور این افراد] هر صد سال به صد سال باشد یا دویست سال به دویست سال یا پانصد سال به پانصد سال یا هزار سال به هزار سال. هیچ کدام از اینها نیست. در مورد ادیان دیگر، پیغمبرى باید مى‏آمد تا دین سابق احیاء بشود و این امر جز از راه نبوّت امکان نداشت. ولى براى احیاى اسلام علاوه بر اصلاحات جزئى، یک اصلاح کلى هم توسط وصى پیغمبراکرم ص صورت مى‏ گیرد.

 


[1] - اسلام و نیازهای زمان، شهید مطهری(ره)، جلد اول، صص 213 الی 232

[2] - انفال/ 35

[3] - آل عمران/ 67

[4] - شورى/ 13

[5] - هرچند در اینجا منافع خصوصى به میان آمده است که وقتى در هر قرنى یکى از علما را مجدّد حساب کرده‏اند، براى اینکه خلفا را راضى کنند گفته‏اند او وظیفه دیگرى دارد، در هر قرنى یک خلیفه هم مى‏آید که دین را اصلاح کند.

[6] - شاید عالمى پیدا نشود که به اندازه او به شیعه خدمت کرده باشد ولى گناه او این بوده که در بین دو صدساله قرار گرفته است و نمى‏شود او را مجدّد حساب کرد.

[7] - حج/ 47

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی